اسباب‌کشی از وردپرس به وردپرس

خوب من بالاخره اسباب‌کشی کردم. متاسفانه یا خوشبختانه علت این اسباب‌کشی به خاطر فیلتر شدن سایتم نبوده. صرفا یک دلیل شخصی! راستش اول که من در برابر باد را راه انداختم قصدم این بود که فقط در مورد موضوعات سیاسی توش بنویسم. اما کم‌کم به این نتیجه رسیدم که جلوی خودم رو به سختی می‌تونم بگیرم و دلم می‌خواد به شاخه‌های دیگر هم ناخونک بزنم. یه مقداریش هم هوسبازی بود که یه کم با منو‌های خوشگل وردپرس کلنجار برم.

خوب همه کامنت‌ها و نوشته‌ها به راحتی منتقل شدن. اما مشکل بر سر لینک‌ها بود یا blogroll. اگر چه به صورت مستقیم نمی‌شه از توی wordpress لینک‌ها را صادر کرد، اما همیشه از طریق آدرس http://yourblogname.wordpress.com/wp-links-opml.php می‌شه اونا را به صورت یک فایل ompl قشنگ صادر می‌کنه. اگه این فایل را توی نوت‌پد باز کنید متوجه می‌شید که هم دسته‌بندی لینک‌ها توش هست و هم نام و نشانی اونا. فایل کاملی هست.

خوب تا اینجا اوضا خوبه. اما وقتی توی قسمت blogroll وب‌لاگ جدید این فایل را وارد (import) می‌کنید، همه دسته‌بندی‌ها را بی‌خیال می‌شه و تحت یک دسته قرار می‌ده. حالا بیا و درستش کن! باید دستی همه لینک‌ها رو توی دسته‌های مختلف قرار بدی. کاری که من توی اسباب‌کشی اخیر انجام دادم.

به هر وب‌لاگ قبلی هم هنوز جا افتاده نیفتاده بود و خواننده کم داشت. امیدوارم اینجا بیشتر سر بزنید.

خداحافظ آقای برگمان

برگمان هم رفت. رفتن ناگزیری که بعد از 89 سال به سراغش آمد. برگمان برایم موجود منحصر به فردی بود. هنرمند و زیبایی‌شناس بزرگی که دیدن فیلم‌هایش هم لذت‌بخش و جذاب بود و هم عذاب‌آور. لذت‌بخش چون تقریبا همه مولفه‌های فیلم‌های برگمان برجسته و عالی بودند و اصولا کسی که کمترین علاقه‌ای به سینما داشته باشد از دیدن چنین آثار بی نقصی لذت می‌برد. از سوی دیگر فضای یخ‌زده، پر از تردید و سیاه فیلم‌های برگمان تاثیری دلسرد کننده و منفی بر من داشت. این جاذبه و دافعه همزمان وجود داشت: با وجودیکه از دیدن فیلم‌هایش کلی لذت می‌بردم، اما تا مدت‌ها بعد از دیدن پرسونا، گریه‌ها و نجواها یا توت‌فرنگی‌های وحشی حالت یاس و پوچی داشتم. این بود که تا مدت‌ها با یک جور اکراه و ترس به سمت فیلم‌هایش می‌رفتم و حتی برای مدتی طولانی برگمان را کاملا بایکوت کردم. تا اینکه کمتر از یک ماه پیش یکی از فیلم‌های کمتر شناخته شده و قدیمی‌ برگمان را دیدم به نام یک درس درباره عشق یا A Lesson in Love . این فیلم دوست‌داشتنی و در عین حال کاملا برگمانی (از جمله آثار کمدی‌ برگمان) هیچ اثر بدی روی من نگذاشت و مرا مصمم کرد که دوباره فیلم‌هایش را ببینم.

اینگمار برگمان

اینگمار برگمان – 1918 تا 2007

جسته وگریخته از منابع مختلف:
چرخی در عالم وب‌ زدم و کمی در مورد برگمان خواندم. آیا می‌دانید که:

  • پنج بار ازدواج کرد و تنها ازدواجش که به طلاق منجر نشد آخرین آن بود، یعنی ازدواجش با اینگرید فون روزن (با اینگرید برگمان بازیگر مشهور اشتباه نکنید). آن هم احتمالا به علت مرگ همسرش به طلاق نکشید!
  • کودکی وحشتناکی را تجربه کرده بود و بارها توسط پدر در صندوق‌خانه تاریک محبوس شده بود.اثرات کودکی مخوف برگمان در فیلم‌هایش بارز است.
  • باوجودیکه در یک خانواده مسیحی بزرگ شده بود (پدرش کشیش بود) اما ایمانش را در 8 سالگی از دست داد. (بعد‌ها این موضوع را با ساخت فیلم نور‌ زمستانی فاش کرد)
  • همیشه به کارگردانان جوان تاکید می‌کرد که از ساختن فیلم‌های بدون پیام خودداری کنند.
  • در سال 2004 طی مصاحبه‌ای اعلام کرد که فیلم‌هایش افسرده‌اش می‌کنند و نمی‌تواند بیش‌ ازین آنها را نگاه کند.
  • در دوران فیلم‌سازی‌اش بازیگران را هنگام فیلم‌برداری برای بازی فی‌البداهه آزاد می‌گذاشت.
  • از سال 1984 به بعد فیلم نساخت،‌ اما تا سال 2003 به کارگردانی تئاتر ادامه داد (تشبیه معشوقه و همسر را کمی پایین‌تر بخوانید).
  • در سال 2005 از سوی مجله تایم به عنوان بزرگترین کارگردان زنده جهان شناخته شد.
  • اورسن ولز را یک فریبکار پوشالی،‌ گودار را کارگردانی به شدت کسل کننده که فقط برای منتقدین فیلم می‌سازد خطاب می‌کرد.
  • کامل‌ترین فیلمش را که به نظر خودش همه چیزش آن طور که می‌خواسته از آب درآمده فیلم نور زمستانی می‌دانست.

اما ترجمه سریع از چند منبع خبری:

بی‌بی‌سی:
سردبیر نشریه سایت اند سوند: برگمان یکی از بزرگترین استادان و انسان‌گرایان سینما بود.

گاردین:
رفتن برگمان پایان یک دوره است. کارگردان و نمایشنامه نویس بزرگ سوئدی شاید نماینده ذهنیت نسل خود بود. هیچ‌کس امروز مانند او فیلم نمی‌سازد. او شاید به ظاهر منزوی و جدا افتاده می‌رسید، اما ذهن او بیش از هر شخصیت اروپایی دیگری با روح نسل خود در تماس بود.

واشنگتن‌پست:
در اروپا کارگردانانی مانند ژان-لوک گودار و فرانسوا تروفو به شکستن قوانین مرسوم داستان‌پردازی و بصری کمک کردند،‌ اما برگمان با فیلم‌های رویاگونه و روانشاختی خود که بیانگر انزوای احساسی و بحران معنوی دنیای مدرن بود متمایز بود. زن‌ها در فیلم‌های برگمان به طور ویژه‌ای شاخص بودند. سرگشته با تردید‌ها و خواسته‌ها و گاه کاملا تحت‌تاثیر شور عشق، شخصیت‌های زن برگمان معمولا در مرز فروپاشی روحی ایستاده بودند و مردان او نیز ناظرانی قابل ترحم که قادر به درک زندگی خود و یا اطرافیان خود نیستند.

نیویورک‌تایمز:
شاعر دوربین درگذشت!

نشریه سوئدی the local:
شاید برگمان تنها هنرمند سوئدی باشد که مردم همیشه در مورد او می‌پرسند. در سوئد کلمه‌ای به عنوان Bergmanesque جا افتاده است به معنی «حالتی که انسان هیچ شادابی روحی ندارد». اگر نام شما به صورت یک واژه در یک زبان درآید و مورد استفاده عموم مردم قرار گیرد،‌ شما بزرگ شده‌اید.

نشریه سوئدی the stage:
نقل قول از برگمان: «تئاتر مثل یک همسر وفادار است. فیلم یک ماجراجویی بزرگ است – معشوقه ای گران و پرازنیاز»

چند مطلب هم از عالم وب‌لاگ‌های انگلیسی زبان:

  • دوستم طنز اگزیستانسیالیستی و سیاه برگمان را طنز سوئدی می‌نامید.
  • خداحافظ آقای برگمان!
  • من فقط یک فیلم از برگمان دیدم و کلی گیجم کرد. کارگردانی که باعث سردرگمی من شده بود بالاخره مرد!

The-Seventh-Seal

هیچ‌کس از من نمی‌گریزد – صحنه ورود مرگ در فیلم مهر هفتم

لینک‌ها و منابع مهم در برگمان:

فهرست کامل آثار اینگمار برگمان
صفحه ویکی‌پدیای برگمان

اینگمار برگمان به روایط تصویر – از سایت بی‌بی‌سی

مذاکرات ایران و آمریکا: گامی دیگر به سوی جنگ؟

از پوشش محدود و توجه اندکی که به مذاکرات ایران و آمریکا در عراق می‌شود تعجب نمی‌کنید؟ آیا دقت کرده‌اید که این مذاکرات همیشه در حاشیه اخبار رسانه‌های آمریکایی قرار داشته است و هر اشاره‌ رسمی‌ای هم که به آن شده فقط در جهت تاکید نقش ایران در ناامنی‌های عراق بوده است؟

آمریکا این مذاکرات را کاملا از موضع بالادست و در حالی‌که کارت‌های برنده بازی را در دست دارد به پیش می‌برد. از یک‌سو ایران محاصره شده توسط نیروهای نظامیش را به یک متهم ردیف اول در جامعه جهانی تبدیل کرده است که سایه تحریم‌های سنگین اقتصادی و به دنبال آن دخالت‌های نظامی بر سرش سنگینی می‌کند و از سوی دیگر آن‌چنان سناریوی مفصل و رنگینی در رسانه‌های جهانی جهت انسانیت‌زدایی از ایران و ایرانیان به راه انداخته است که شاید بتوان آن را با سناریوی انسانیت‌زدایی از عراق و عراقیان مقایسه کرد. اما پیش‌بینی مراحل بعدی این بازی شوم چندان هم دشوار نیست. در واقع خطوط اصلی این سناریو چندین و چند بار در سال‌های اخیر تکرار شده است:

1. انتخاب هدف:
هدف را از میان کشورهایی انتخاب می‌کند که دارای حاکمیت ضعیف یا شکست خورده که فاقد محبوبیت مردمی است بوده و از نظر بین‌المللی نیز کم و بیش منزوی است. مثال: کره شمالی،‌ افغانستان، یوگوسلاوی ،عراق، ایران، سودان،‌ …

2. بهانه گیری و منزوی کردن کشور هدف:
با توجه به نوع هدف انتخاب شده به راحتی نقاط ضعف مهم و حساسیت‌برانگیزی مانند حقوق بشر، دموکراسی، سلاح‌های کشتار جمعی، برنامه‌های هسته‌ای غیر‌صلح‌آمیز،‌ نسل‌کشی، حمایت از محافل تروریستی، … پیدا می‌کند و رسانه‌ها نیز آنها را در بوق و کرنا می‌کنند.

3. انسانیت‌زدایی از کشور هدف از طریق بزرگ‌نمایی بدی‌ها و نشان ندادن چهره واقعی:
با استفاده از تکنیک تبلیغاتی تکرار-تکرار-تکرار مردم جهان و به خصوص آمریکا را متقاعد می‌کند که کشور هدف چیزی جز حکومت آن نیست و حکومت آن هم جز بدی چیزی نیست. همانگونه که مردم در اثر تکرار متقاعد شده‌اند کوکاکولا نوشیدنی خوبی است، کم‌کم متقاعد می‌شوند میلوسویچ یا صدام یا احمدی‌نژاد مظهر و سمبل شرارت و بدی هستند و کشورهای هدف نیز کانون شرارت و فتنه.

4. مهر تایید توسط قانونی:
با فشار آوردن به سازمان‌های بین‌المللی و کشور‌های دیگر موضوع به سازمان‌های بین‌المللی کشانیده می‌شود و کشوری که از قبل چهره‌ای منفی و کریه در سطح افکار عمومی پیدا کرده بود از نظر قوانین بین‌المللی نیز محکوم می‌شود. به عبارت دیگر بهانه‌گیری‌ها دیگر جنبه شایعه یا ادعا ندارند، بلکه لباس قانون بین‌الملل نیز به تنشان پوشانیده شده است.

5. چند مذاکره فرمایشی انجام می‌شود (فقط برای اینکه ثابت شود اینها اصلا حرف حالیشان نیست!):
تلاش فرمایشی جهت نشان دادن اینکه همه راه‌های صلح‌آمیز به به بن بست رسیده است و اصولا کشور هدف از بس بد است که نمی‌توان به هیچ عنوان با آن به هیچ نتیجه عقلانی‌ رسید. در این چند مذاکره تشریفاتی که خبر آن در رسانه‌های مهم پخش می‌شود اما محتوای آن کمتر مورد توجه قرار می‌گیرد صحبت‌ها، درخواست‌ها یا حتی پیشنهادات مصالحه یا عقب‌نشینی طرف مقابل با بی‌توجهی و سردی روبه‌رو می‌شود.

6. حالا همه می‌دانند و توجیه شده‌اند که راه حل نظامی تنها راه حل ممکن است، تلاش رسانه‌ای برای نشان دادن خطر روز افزون کشور هدف برای امنیت آمریکا تشدید شده است. هر روز اخبار هولناک‌تری از هیولایی که ساخته و پرداخته دست هنرمند رسانه‌هاست به گوش مردم می‌رسد. در این میانه حاکمیت ضعیف و ناکارآمد کشور هدف نیز با رفتار ناشیانه خود مهر تاییدی به ادعاهای قبلی آمریکا می‌زند. (مثلا: سرکوب دانشجویان و دگراندیشان ایران مهر تاییدی است به چهره‌ای که آمریکا از ایران به عنوان «یک کشور بد که همه چیز در آن بد است» به جهانیان نشان داده است.)

7. یک کاتالیزور تصادفا رخ می‌دهد. اگر هم رخ ندهد عمدا طراحی و پیاده‌سازی می‌شود (11 سپتامبر، حمله صدام به کویت، …)
یک حمله تروریستی مفصل در آمریکا کافی است که انگشت‌ها همه به سمت ایران نشانه رود. تصور کنید یک حمله تروریستی هسته‌ای در آمریکا اتفاق بیفتد. همه باور خواهند کرد که کار ایران بوده و بنگ!!!!

8. بدون هیچ بررسی و تحقیقاتی در رسانه‌ها اعلام می‌شود که کارکار فلانی بوده است. همه چیز آماده است و افکار عمومی هم باور می‌کند. همانطور که باور کرد صدام مرتبط با بن‌لادن‌ بوده است. حمله پیشگیرانه به منظور دفاع بر حق شخصی (حمله به افغانستان) هم که حق مسلم ابرقدرت نظامی و اقتصادی جهان است. بنگ!!

9. پس از حمله نظامی، ناگهان موضوع صحبت رسانه‌ها عوض می‌شود. تا به حال بحث بر سر خطرات کشور هدف برای امنیت آمریکا بود. اما موضوع بحث الان بازسازی و پیاده‌سازی دموکراسی است.

××××××××

وضعیت ایران و آمریکا در سناریوی بالا مرحله 5 می‌باشد. موج‌های اولیه مرحله 6 نیز کم‌کم در حال اوج گرفتن است و زمزمه‌هایش از گوشه و کنار به گوش می‌رسد.

اما آیا واقعا سناریوی شوم فوق در ایران تکرار خواهد شد؟

داستان دانشگاه تهران: از اولین نماز جمعه تا امروز

لابد شما هم این لطیفه مشهور را شنیده‌اید که روزی یک تازه مسلمان خارجی به ایران آمد و نشانی مسجد را پرسید جهت اقامه نماز جمعه. پاسخ شنید که نماز جمعه در مسجد برگزار نمی‌شود و دانشگاه محل نماز است. پرسید اگر دانشگاه محل نماز است پس دانشجو‌ها کجا هستند؟ پاسخ شنید دانشجوها در زندان هستند. پرسید پس دزدها و مجرمین کجا هستند؟‌ پاسخ شنید زیاد سئوال نکن، وگرنه سرت را به باد می‌دهی!

دانشگاه تهران

درست 28 سال پیش یعنی روز 5 مرداد سال 1358 اولین نماز جمعه تهران در دانشگاه تهران برگزار شد‌ (به امامت آقای طالقانی). دانشگاه تهران به عنوان قلب علمی و سیاسی کشور از آن روز به بعد هر هفته شاهد برگزاری مراسم عبادی-سیاسی نماز جمعه بوده است. به جز عده معدودی که می‌دانستند چکار دارند می‌کنند، هیچ‌کس آن‌روز پیش‌بینی نمی‌کرد که سرنوشت دانشگاه و دانشگاهیان 28 سال بعد چنین باشد که امروز هست: دانشجویان سرکوب و تحقیر شده یا در گوشه زندان در انتظار سرنوشت خود باشند یا از شدت خشمی سرخورده در حال جویدن ناخن‌های خود.

اما چرا دانشگاه و چرا دانشگاه تهران باید جهت برگزاری نماز جمعه انتخاب می‌شد؟
سئوالی‌ که بارها از خودم پرسیده‌ام و تنها پاسخی که یافته‌ام نیاز حاکمیت غیردموکراتیک به حضور نزدیک و از درون در محیط دانشگاه‌هاست. از روز 5 مرداد سال 1358 تا به امروز من و شما و همه دانشجویان «عادی» این مرز و بوم شانه به شانه «برادران حاکمیت» سر کلاس‌های دانشگاه نشسته‌ایم. در تمام این سال‌ها «حاکمیت از درون» در دانشگاه‌ها حضور داشته و هر هفته نیز با صدایی بلند و رسا از تربیون‌های خود رسما حضور دانشگاهی خود را به همه مردم ایران اعلام کرده است. حضوری که هدفی جز جهت دهی و کنترل نیروی فکری و سیاسی دانشجو و دانشگاه نداشته و ندارد و نخواهد داشت. چه کسی‌است که نداند نقش نمایندگی حاکمیت در دانشگاه‌ها در دهه اول انقلاب توسط برادران انجمن‌های اسلامی و از آن به بعد توسط برادران متعهد و از جان گذشته بسیج ایفا گردیده است؟ داستانی که تا به امروز هم ادامه دارد.

بسیاری از ما ایرانیان مانند همان توریست خارجی که به دنبال مسجد می‌گشت، به دنبال مسجدی گشته‌ایم که فارغ از دغدغه‌های سیاسی در آن نماز بخوانیم. همچنین سال‌های جوانی و پرشور زندگی خود را به دنبال دانشگاهی گشته‌ایم که فارغ از دغدغه‌های سیاسی در آن درس بخوانیم و همیشه انتظار داشته‌ایم که زندان‌های کشورمان جایگاه مجرمین و دزدها باشد. شاید ما نیز زیاد سئوال می‌پرسیم و حقمان است که سرمان را به باد بدهیم! شاید ما اصلا صاحبخانه نیستیم و مهمان ناخوانده‌ای هستیم بر سر این سفره نفت و این خاک و این آسمان که انگار از آن ما نیست؟ شاید ما فقط بیگانگانی هستیم که هر چه بگوییم و هر چه فکر کنیم و هر چه بنویسیم در راستای تشویش افکار و امنیت عمومی و آب به آسیاب دشمنان ریختن است؟

دانشگاه تهران

هر چه بزرگتر می‌شویم، بیشتر تاریخ پر فراز و نشیب و پر از فریب ایرانمان را می‌بینیم و پی می‌بریم به راز فلسفه رندان شاعرمان. هر چه باشد آسمان سیاسی ایران قرن‌هاست که ابری و غبارآلود است…

مائيم و می و مطرب و اين کنج خراب
جان و دل و جام و جامه در رهن شراب
فارغ ز امید رحمت و بيم عذاب
آزاد ز خاک و باد و از آتش و آب

از کانال سوئز تا معادن مس شیلی

سال 1956 در چنین روزی، جمال عبدالناصر رئیس جمهور وقت مصر کانال سوئز را که به صورت تاریخی در اختیار انگلستان و سایر کشورهای اروپایی بود ملی اعلام کرد. این حرکت به این معنی بود که زان‌پس دولت مصر از کشتی‌هایی که از کانال عبور می‌کردند تعرفه دریافت می‌نمود و بنا بود که عایدی آن صرف ساخت سد اسوان گردد. این اقدام مصر تقریبا بدون درنگ با پاسخ تند انگستان، فرانسه و اسرائیل روبه‌رو شد و این کشورها به بهانه آزاد سازی کانال به مصر حمله نظامی کردند. با توجه به ضعف نظامی مصر دربرابر نیروهای متجاوز، این کشور به عنوان پاسخگویی 40 فروند کشتی را در کانال سوئز غرق کرد به طوری که این کانال استراتژیک کاملا مسدود گردید! با پادرمیانی سازمان ملل و حمایت آمریکا آتش‌بس برقرار گردید و کانال در آوریل 1957 (حدود 6 ماه بعد) مجددا باز گردید و نیروهای پاسدار صلح سازمان ملل در شبه‌جزیره سینا مستقر شدند.

اهمیت ملی شدن کانال سوئز برای مردم مصر شاید قابل مقایسه با ملی شدن صنعت نفت در ایران به رهبری دکتر محمد مصدق یا ملی شدن صنایع مس شیلی به رهبری سالوادور آلنده باشد. دولت وقت هر دو کشور با کودتای حمایت شده توسط کشورهای قدرتمند جهان سرنگون شد! برخورد کشورهای قدرتمند جهان با حرکات ملی و استقلال جویانه کشورهای به اصطلاح جنوب جالب توجه است:‌ حمله نظامی به مصر، کودتا در ایران، کودتا در شیلی!

سه کشور مصر، ایران و شیلی از جمله پویاترین و تحویل یافته ترین کشورهای منطقه‌های خود هستند (چه از لحاظ اجتماعی و چه از لحاظ اقتصادی). کشورهایی که مهد جنبش‌ها و تحولات بزرگ بوده و در صورتی که مجال نفس کشیدن بیابند می‌توانند رهبری فکری و سیاسی کشورهای منطقه‌ خود را به دست بگیرند. متاسفانه برخورد و رویکرد خشن و سودجویانه‌ کشورهای قدرتمند (مدعی دموکراسی و حقوق‌بشر) با امثال مصر یا شیلی، بزرگترین آسیب را به رشدجنبش آزادی‌خواهی و دموکراسی خواهی در این کشورها می‌زند.

همه می‌دانیم که ایران امروز هنوز زخم کودتای 28 مرداد 1332 را به سینه دارد. خفقان و ارتجاع حاکم امروز تحفه‌ای است که از صدقه‌سر حامیان ثروتمند حقوق بشر داریم. چه بسا اگر رخ نمی‌داد کودتای 28 مرداد 1332 و به دنبال آن سرکوب گسترده جنبش رو به رشد دموکراسی و جمهوریت که باعث منزوی شدن روزافزون نخبگان فکری و فرهنگی کشور گردید، سالهای بعد شعبان‌های جعفری و خاندان حلال‌زاده‌شان ارکان سرنوشت مردم را به دست نمی‌گرفتند.

منابع: ویکی‌پدیا، انکارتا

شاملو زنده است

توی بالاترین لینک رو دیدم و ناگهان یادم افتاد. امروز سالروز مرگ شاملو است!

اجازه بدین یه چیزی رو از همین الان بگم. من توی مراسم عزاداری و ختم و این جور چیزا معمولا شرکت نمی‌کنم. اما در مورد شاملو اوضاع فرق می‌کرد. من به سمت بیمارستان ایران‌مهر کشیده شدم. چیزی نبود که بخوام در موردش فکر کنم یا تصمیم بگیرم.

هیچ وقت شور و همبستگی و نزدیکی که مردم در آن روز داشتند رو فراموش نمی‌کنم. آقای زرافشان روی یک وانت آبی رفته بود و با هیجان مخصوص خودش شعر «هرگز از مرگ نهراسیده ام…» رو فریاد می زد. مردم دسته دسته و آرام راه می رفتن و سرود «ای ایران…» می‌خوندن. هر سمتی رو که نگاه می‌کردی گوشه‌ای از جامعه روشنفکری ایران رو می‌دیدی. انگارمثل یک چتر بزرگ همه جور آدمی با افکار و اعتقادات مختلف رو کنار هم جمع کرده بود. این آقای شاملو…

روز عجیبی بود! جالب این بود که اصلا احساس نمی کردم که شاملو رفته. شاملویی که از وقتی پسر‌بچه‌ای بیش نبودم شعراش رو توی گوشم شنیده بودم و سالهای بعد هم چه دورانی که حس و شور سیاسی داشتم و چه در دورانی که سودای عشق به سرم بود با شعرهاش زندگی کرده بودم. واقعا هم شاملو خیلی به من نزدیک بود. اما این شخص شاملو نبود که به من نزدیک بود. شعرهاش بود! شاید به همین دلیل بود که آن روز تابستانی که توی خیابان شریعتی همراه با هزاران نفر دیگه از دوستاران شاملو راه می رفتم احساس فقدان نمی کردم. شاملویی که من می شناختم و باهاش مانوس بودم زنده بود. توی کتابخانه من، توی حافظه من و توی حافظه همه کسانی که اونقدر دوستشون داشتم که حاظر شده بودم براشون شاملو بخونم.

البته هستند کسانی توی این ممکلت (حضرات اسمشونو نبر) که از ترس حتی مرده امثال شاملو هم تنبونشون قهوه ای رنگ می‌شه. ما توی کشوری زندگی می کنیم که اگر کسی بخواهد صرفا قانونمند و مطابق با برنامه‌ریزی درسی مدارس و دانشگاه‌ حرکت کند ممکن است دکترای ادبیات بگیرد بدون اینکه حتی یکبار نام احمد شاملو یا فروغ فرخزاد به گوشش بخورد. باور نمی کنید؟ همین الان کتاب‌های درسی اول دبستان تا پیش‌دانشگاهی را بردارید و صفحه به صفحه ورق بزنید. آیا کلمه‌ای از احمد شاملو می بینید؟ آیا کلمه‌ای از فروغ فرخزاد می بینید؟ علت وحشت حضرات اسمشونو نبر از احمد شاملو چیست؟ پاسخ این سئوال را همه ما می‌دانیم. شعر شاملو مثل نفتی بود که توی لانه سوسک‌ها بریزند. موجود لجوج و خطرناکی بود که نواله ناگزیر را گردن کج نمی‌کرد.

شاملو هنوز هم برای من زنده است و فکر می‌کنم تا وقتی مردم این مملکت فارسی بفهمند زنده خواهد بود.

زنده باد‍!

آقای مزیدی – بازی ویکی پدیای فارسی – توسعه پایدار در وب فارسی

یکی از پرکارترین وبلاگ نویس‌های ایران آقای دکتر مزیدی در نوشته اخیر خود می‌گوید:

هرگاه وقتی با انگشت مي‌خواهم ماه را در اسمان به كسي نشان دهم و او محو نوك انگشتم مي‌شود، اوج ياس و استيصال را تجربه مي‌كنم. در ان لحظه از خودم متنفر مي‌شوم كه چقدر توانایی من كم است كه نمي‌توانم توجه او را به ان ماه زيبا در آسمان جلب كنم.

اولا که چقدر این اصطلاح (یا داستانک) به دلم نشست. واقعا هیچ چیز دلسرد کننده‌تر از این نیست که آدم با شور و علاقه بخواد چیزی رو که واقعا فکر می‌کنه زیبا یا مهم یا جالب هست به دیگری توضیح بده و بعد متوجه بشه که طرف نه تنها نکته را نگرفته بلکه حتی برداشت 180 درجه متفاوتی از موضوع کرده.

آقای مزیدی در نوشته‌های فراوانشان همیشه تاکید بر گروه‌گرایی، همبستگی، سازمان‌دهی و تقویت ارتباطات میان کاربران ایرانی دارند. من هم شخصا همیشه از خواندن نظریات و نوشته‌های ایشان استفاده برده‌ام. اما متاسفانه به دلیل مشغله کاری بیشتر خواننده هستم تا نویسنده و بیشتر مراجعه‌کننده هستم تا کامنت گذار.

چون فکر می‌کنم آدمهایی مثل آقای مزیدی باید توسط سایر کاربران حمایت شوند، به نوبه خود در این وبلاگ حقیر به دعوت ایشان به بازی ویکی‌پدیای فارسی پاسخ مثبت می‌دهم.

حالا چرا فکر می‌کنم آدمهایی مثل آقای مزیدی باید حمایت شوند؟ در این‌باره در نوشته دیگری توضیح خواهم داد. اما همین را بگویم که گرایشات و افکار آدم‌هایی مشابه آقای مزیدی از نوعی است که به تحولات پایدار خدمت می‌کند. شاید حرکت کوچکی باشد، ولی به هر حال ماهیت حرکت مهم است. من از ماهیت پیشنهاد آقای مزیدی در مورد تاکید بر ویکی‌پدیای فارسی حمایت می‌کنم چون به رشد و توسعه پایدار در جامعه اینترنتی ایران و به دنبالش جامعه ایران کمک می‌کند.

افتخار دارم اعلام كنم كه ويكی‌پديای فارسی از هم‌اكنون به ليست دوستان من اضافه شده است.اميدوارم اين كمك ناچيز، منجر به تقويت زبان و فرهنگ فارسي در دنياي ديجيتال شود.دست‌ ياری به سوی دوستانم دراز مي‌كنم تا همگی در افتخار اعتلای زبان فارسي باهم شريك باشيم.

اما در مورد دعوت از پنج نفر ترجيح مي‌دهم دايره را گسترده‌تر سازم و به تبعیت از الدفشن آن را تبديل به «دعوت عام» از خوانندگان گرامي اين وبلاگ كنم تا با مطالعه اصل دعوت، در صورت تمايل، به هر شكلي كه دوست دارند در اين حركت فرهنگي مشاركت و به ادامه‌اش كمك كنند…