خوش حال ام از این که با دوستی مثل ِ تو آشنا می شوم. و درست اش این بود که اول اجازه بگیرم بعد مطلب را اقتباس کنم. اما خوش حال ام که پیدا کرده ای این جا را یک روزه. و بعد از این بیش تر می آیم. و شعر های ات را هم می خوانم.
توی دستهایم گرفتمش. نرم بود. بوی دوردستها را میداد. بوی شنهای دریا را میداد. به صورتم چسباندمش. خودش بود. مرجانهای خرد شده و صدفها. بوی آفتاب و ساحل و خاطره. تمام این سالها مانده بود. این عطر از تار و پود کتانیاش بیرون نرفته بود. همانطور در الیافش تنیده شده بود که در ذهن و خاطرهی من. این [...] […]
جعبه را باز کرد. چهارتا شیرینی تویش بود. - تولدت مبارک! - امروز که تولدم نیس! - میدونم، اما بخور، این ناپلئونیا خوشمزن خیلی. با احتیاط یکیشان را برداشتم. شکننده بود و با کوچکترین تکان تکههایش میافتاد. سطحاش پر از خاکه قند بود و وقتی دندانهایم را رویش فشردم از میانش خامه بیرون زد. خوشمزه بود. درست یادم نمیآمد [...] […]
- شیشهی خونهها رو کی شیکسته؟ - مامورا. - چرا؟ - مردم از پشت بوم فحش میدادن. اینا هم ریختن. - تو مجتمع هم وارد شدن؟ - نذاشتم. در و بستم. اما همهی شیشهها رو شیکستن. - آها. - آقا اینا ایرانی نبودن. ایرانی اینطور زن و دختر رو کتک نمیزنه. - نه اتفاقا خیلی هم ایرانی هستن. مشترک نجواها شوید [...] […]
[هوا تقریبا تاریک است. سر و صدایی از بیرون ساختمان میآید. دوربین به سمت پنجره میرود و متوجه درگیریهایی در پارکینگ ساختمان مقابل میشود. چهار مرد نظامی به سمت دیوار انتهای پارکینگ میدوند. دختر به سرعت و به سختی از دیوار بالا میرود و پشت به نردهها مینشیند. در میان فریادهای مردان نظامی صدای نفسهای [...] […]
اکتبر 9, 2007 at 8:00 ق.ظ
خوش حال ام از این که با دوستی مثل ِ تو آشنا می شوم. و درست اش این بود که اول اجازه بگیرم بعد مطلب را اقتباس کنم. اما خوش حال ام که پیدا کرده ای این جا را یک روزه. و بعد از این بیش تر می آیم. و شعر های ات را هم می خوانم.
بامداد: ممنون دوست خوبم.
اکتبر 9, 2007 at 8:36 ق.ظ
مثل همیشه! مختصر و مفید. قشنگ و پر معنی.
بامداد: آتوسا به مختصر و مفیدی نوشتههای خوب خودت که نمیرسه!
اکتبر 9, 2007 at 10:04 ب.ظ
ای بابا صحنه دار بود
اکتبر 10, 2007 at 5:04 ق.ظ
با سلام
مرسي واسه لينك .
اکتبر 10, 2007 at 7:59 ق.ظ
دریغ از آن لحظاتی که جز با کلمه بگذرد .