لحظه‌های کاغذی با قیصر امین‌پور

خسته‌ام از آرزوها، آرزوهای شعاری
شوق پرواز مجازی بال‌های استعاری

لحظه‌های کاغذی را، روز و شب تکرار کردن
خاطرات بایگانی، زندگی‌های اداری

آفتاب زرد و غمگین، پله‌های رو به پایین
سقف‌های سرد و سنگین، آسمان‌های اجاری

با نگاهی سرشکسته، چشم‌هایی پینه‌بسته
خسته از درهای بسته، خسته از چشم‌انتظاری

صندلی‌های خمیده، میزهای صف‌کشیده
خنده‌های لب‌پریده، گریه‌های اختیاری

عصر جدول‌های خالی، پارک‌های این حوالی
پرسه‌های بی‌خیالی، نیمکت‌های خماری

رونوشت‌ روزها را، روی هم سنجاق کردم:
شنبه‌های بی‌پناهی، جمعه‌های بی‌قراری

عاقبت پرونده‌ام را، با غبار ‌آرزوها
خاک خواهد بست روزی، باد خواهد برد باری

روی میز خالی من، صفحه‌ی باز حوادث
در ستون تسلیت‌ها، نامی از ما یادگاری

قیصر امین‌پور /.

پی‌نوشت: قیصر امین‌پور هم رفت.
با تشکر از خانم ندای عزیز به خاطر شعر.

غرور

همچون ساقه‌ای بی‌ریشه

بر زمینه‌یِ

        خشک و تاریکِ افسوس

                فرو افتادیم

و تمامِ

        طولِ

                شب

در کوچه‌باغ‌ِ سرد و ساکتِ پاییز

با دست‌هایِ گریان

غرور و عصمت‌ِ خود را

         به خاک سپردیم…

 

ُآن‌گاه

تب و فراموشی

         هجوم ‌آوَرد

و آرزوهایمان

        در سردابِ کهکشان

                گم شد.

 

 

بامداد /.