فراموشی

«ماهی» گفت:

«دریا» را فراموش کرده‌ام.

 

«ماهی» گفت:

«آسمان» را فراموش کرده‌ام.

 

«ماهی» گفت:

«برکه‌ها» و «دشت» را فراموش کرده‌‌ام.

 

×××

 

«ماهی»

«خود» را فراموش کرده بود.

 

 

بامداد /.

فرهنگ لغت

«انتظار»،

انتظارِ چیزی را نکشیدن.

 

«خود شناسی»،

چیزی جز «خود» را ندیدن.

 

«بوسه»،

حرکتِ بی‌معنایی

که بر لب‌هایِ سردِ فیبرِ نوری می‌زنند.

 

«عشق»،

«بهانه»‌ای برای «حساب و کتاب».

 

«زندگی»،

«فرمولی» که فقط با «ضریب‌هایِ» بزرگتر جواب می‌دهد.

 

«پاییز»،

فصل خاموشیِ «درختان»‌ و هجرتِ «پرنده‌ها».

 

 

بامداد /.

بنفش و نقره‌ای

edge01_1

«آسمان»

بنفش و نقره‌ای می‌شود

در لحظه‌ىِ هم‌آغوشی‌یِ

«صحرا» و «خورشید».

 

 

بامداد /.

روباه

fox-little-prince

چند شب است که یک روباه به کمپ صحرایی ما سر می‌زند. جانور نسبتا کوچکی است با جثه‌ای کمی درشت‌تر از یک گربه. دم ظریف و بلندی دارد که البته به بزرگی‌ای که توی داستان‌های کودکان تعریف می‌کنند نیست. ولی در کل خیلی زیبا و دوست داشتنی است. شب‌های اول خیلی با احتیاط به کمپ نزدیک می‌شد اما کم‌کم انگار ترسش ریخته باشد شروع کرده است به اعتماد کردن به آدم‌ها. به نظر من که اشتباه می‌کند! ما زیاد هم قابل اعتماد نیستیم و تعجب نمی‌کنم اگر یکی از همین روزها یکی از همین «آدم‌ها» روباه بیچاره را بگیرد و توی مخمصه‌ای بیاندازد که از توی آن یک شیء تزیینی برای خانه «آدم‌ها» به در آید.

به جز داستان‌های کلاسیکی که در آن‌ها روباه همیشه جانور مکار و حیله‌گری معرفی می‌شود که مرغ و خروس‌ها را گول می‌زند، شخصیت روباه در دو کتاب خیلی توی خاطرم مانده است. اولی مربوط می‌شود به وقتی که حدود 10 سالم بود و خان داییم که آن روزها جوان بود و مشغول گذراندن خدمت مقدس سربازی برایم کتابی هدیه آورد به نام «روباه» نوشته «پیر دومبون» (البته هر چه توی وب گشتم نتوانستم چه فارسی و چه انگلیسی این کتاب را پیدا کنم). داستان‌های این کتاب مربوط می‌شد به یک گرگ و یک روباه و بلاهایی که روباه سر گرگ می‌آورد. کتاب همراه بود با طرح‌های ساده و قوی و داستان‌ها هم فوق‌العاده بودند. شخصیت روباه این کتاب به هیچ‌وجه دوست داشتنی نبود و موجودی فرصت‌طلب و باهوش که به تنها چیزی که می‌اندیشید شکمش بود. البته آخر داستان هم به سزای اعمال خبیثانه‌اش رسید.

روباه دوم، روباه دوست‌داشتنی و فهمیده داستان «شاهزاده کوچولو» است. این‌یکی مدت طولانی‌تری با من بود و حتی امروز هم گه‌گداری داستانش را می‌خوانم. این یکی روباه بود که تصور ذهنی من را نسبت به همه روباه‌ها یکسره عوض کرد و باعث شد که توی ذهنم روباه را یک جانور مهربان و دوست‌داشتنی تداعی کنم.

و حالا روباه از توی قصه‌ها در آمده است و برای اولین بار یک روباه را به صورت عینی و زنده از نزدیک در محیط طبیعی‌اش می‌بینم. زیاد باهوش به نظر نمی‌رسد و خیلی هم مضطرب و مردد است. یک مسیر 10 متری را که می‌خواهد طی کند، صد بار چشم می‌گرداند و سبک‌سنگین می‌کند و عاقبت هم با سرعت، انگار که از مقابل «خط آتش» دشمن بخواهد عبور کند از یک سنگر به سنگری دیگر می‌دود. چشمهای ریز و ظاهر آسیب‌پذیرش او را بیشتر یک جانور مفلوک نشان می‌دهد تا یک دوست فهمیده و باهوش!

راستش ترجیح می‌دهم همان تصویر روباه «شاهزاده کوچولو» را برای خودم نگاه دارم. درست است که واقعی نیست و فقط یک موجود خیالی است اما آن یکی بیشتر با طبیعت من سازگار است!

انگور خوب نصیب شغال می‌شود

تا حال برایتان پیش آمده به شخصی برخورد کرده باشید که از نظر اجتماعی، اخلاقی یا توانایی‌های شغلی در جایگاه پایینی قرار داشته ولی بهترین موقعیت‌ها و یا امکانات را به دست آورده باشد؟ مثلا «دزدی» که بر مسند «قضاوت» نشسته باشد و یا آدم خرفت و بی‌خاصیتی که همسری باهوش و زیبا نصیبش شده باشد؟

برای من که زیاد پیش آمده است با چنین آدم‌هایی برخورد کنم و ته دلم همیشه دنبال اصطلاحی بودم که موقعیت این جور آدم‌ها را به خوبی توصیف کند. تا این‌که به «ضرب‌المثل» معنی‌دار زیر برخورد کردم:

«انگور خوب نصیب شغال می‌شود.»

این ضرب‌المثل را به خاطر بسپارید. مطمئنا به زودی کاربردش را پیدا خواهید کرد.

نگاه کن!

Sunset_Julia

نگاه کن!

به شن‌باد که معصومیتمان را

        با خود می‌برد

و خاطره‌هایمان را نیز

و همه‌یِ آن‌چه که هست

و همه‌یِ آن‌چه که بود

و همه‌یِ آن‌چه که خواهد بود…

 

نگاه کن!

در این دریایِ

        اشک و فراموشی

«ماهی‌ها» دیگر دور قایقمان نمی‌رقصند…

 

نگاه‌ کن!

به لحظه‌های این غروبِ بی‌خورشید

و کوچِ بی‌بازگشتِ «پرنده‌ها»…

 

نگاه کن!

به «برکه»‌ که

        با درخت‌ها قهر است

و «باغچه»‌ که

        از دلتنگی می‌میرد…

 

نگاه کن!

نگاه کن!

نگاه کن!

 

 

بامداد /.