خودم

من «خودم» هستم

در حاشیهٔ دشت

در لبهٔ طلوع

در ارتفاعِ هولناکِ سقوط

 

«خودم» هستم

اما بیگانه‌‌ام با خود

گویی این تاریخ

و این صفحاتِ خط‌خطی

و این نگاه‌هایِ دودی

«خودم» نیستند.

 

شاید گریخته‌ام

از «خود»،

از «او»،

و شاید،

از چیزی که برایِ همیشه مرده است.

 

در صحرایِ لختِ زرد

همه چیزی به هیاتِ داغِ شکنجه است

دژخیم اسرارم را می‌خواهد

اما فقط «آه» نصیبش ‌می‌شود

چرا که رازِ من جز همان «آه» نیست.

 

و باز «خودم»

«خودِ» مجروحم،

«خودِ» شکسته‌ام،

و این منم که «خودم» را به دوش می‌کشم.

 

لنگ‌لنگان

از دریاها و صحراهایِ بی‌شمار

و آسمان‌‌هایی پر از دنبالک‌هایِ اسیر

و همهٔ کرانه‌ها

و همهٔ پایان‌ها

عبور می‌کنم

و باز

«خودم» هستم

و «خودم» هستم

و «خودم» هستم.

 

انگار

«هیچ‌کس» نیست

انگار

گریزی نیست.

 

 

بامداد /.