آخرین چیزی که انتظارش را داشتم باران، آنهم از نوع رگبار سیلآسا وسط این بیابان لمیزرع خشک و برهوت بود که جز لایههای نفت و گاز اگر چیزی داشت وضعش جور دیگری بود.
درب کابین را که باز میکنم باران مثل کاغذی که با مداد سیاه و کلفت هاشور خورده باشد نمایان میشود. و صدای برخورد دانههای درشت و خیسش با سقف فلزی دلچسب و نوستالژیک است.
باران…
همیشه باران تند برایم آرامش بخش بوده است. این لایه ضخیم دورم را میگیرد و با سر و صدای مکررش همه صداهای مزاحم دیگر را از توی ذهم حذف میکند. مثل یک سپر محافظ در برابر همه چیزهایی که نباید باشند.
کاش بیشتر باران ببارد…