باران

 

آخرین چیزی که انتظارش را داشتم باران، آن‌هم از نوع رگبار سیل‌آسا وسط این بیابان لم‌یزرع خشک و برهوت بود که جز لایه‌های نفت و گاز اگر چیزی داشت وضعش جور دیگری بود.

درب کابین را که باز می‌کنم باران مثل کاغذی که با مداد سیاه و کلفت هاشور خورده باشد نمایان می‌شود. و صدای برخورد دانه‌های درشت و خیسش با سقف فلزی دلچسب و نوستالژیک است.

باران…

همیشه باران تند برایم آرامش بخش بوده است. این لایه‌ ضخیم دورم را می‌گیرد و با سر و صدای مکررش همه صداهای مزاحم دیگر را از توی ذهم حذف می‌کند. مثل یک سپر محافظ در برابر همه چیزهایی که نباید باشند.

کاش بیشتر باران ببارد…

سراب

صدایِ

        «پرنده‌ٔ»

                عاشق

گم‌ می‌شود در تصویر آسمان.

 

چشم‌هایش‌

مانده از افق‌های دور

نقطه‌های حقیر می‌جوید

خسته

        از ابتذالِ       

                خویش

دست به دامانِ اشک.

 

در این میانه

نه آرزو

        که حسرت

نه ‌آشیانه

        که خاکستری سرد

دستمایهٔ سال‌هایِ انتظار.

 

انگار

نه «ماهی»

        نه «پرنده»

«سرابی» به وسعت یک اقیانوس

سرتاسرِ دشت.

 

 

بامداد /.