سراب

صدایِ

        «پرنده‌ٔ»

                عاشق

گم‌ می‌شود در تصویر آسمان.

 

چشم‌هایش‌

مانده از افق‌های دور

نقطه‌های حقیر می‌جوید

خسته

        از ابتذالِ       

                خویش

دست به دامانِ اشک.

 

در این میانه

نه آرزو

        که حسرت

نه ‌آشیانه

        که خاکستری سرد

دستمایهٔ سال‌هایِ انتظار.

 

انگار

نه «ماهی»

        نه «پرنده»

«سرابی» به وسعت یک اقیانوس

سرتاسرِ دشت.

 

 

بامداد /.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s