باران

 

آخرین چیزی که انتظارش را داشتم باران، آن‌هم از نوع رگبار سیل‌آسا وسط این بیابان لم‌یزرع خشک و برهوت بود که جز لایه‌های نفت و گاز اگر چیزی داشت وضعش جور دیگری بود.

درب کابین را که باز می‌کنم باران مثل کاغذی که با مداد سیاه و کلفت هاشور خورده باشد نمایان می‌شود. و صدای برخورد دانه‌های درشت و خیسش با سقف فلزی دلچسب و نوستالژیک است.

باران…

همیشه باران تند برایم آرامش بخش بوده است. این لایه‌ ضخیم دورم را می‌گیرد و با سر و صدای مکررش همه صداهای مزاحم دیگر را از توی ذهم حذف می‌کند. مثل یک سپر محافظ در برابر همه چیزهایی که نباید باشند.

کاش بیشتر باران ببارد…

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s