نیمه‌شب

ساعت دوازده بار نواخت.

هفتمین روز از یازدهمین ماه.

 

«ماهیْ»

        در کوچکیِ تنگش

                به خود لرزید.

«پرندهْ»

        جایی در آن دورها

                به خود لرزید.

«شهرْ»       

در رویا‌هایش

                به خود لرزید.

 

«مهتابْ»
بی‌صدا،
رو در نقابِ پارهْ‌ابری کشید.

 

×‌×‌×

 

تا صبح با چشم‌هایِ باز به رازش فکر می‌کرد.

آن‌شب

        «ماهی» تنها نبود.

 

 

بامداد /.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

Gravatar
نشان‌واره‌ی وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s