هفتههای آخر هم گذشتند و کمکم کار به روزهای آخر و ساعتهای آخر رسید. الآن ساعت 6:30 صبح است و من آخرین دقیقههای اقامتم در بیابان را سپری میکنم.
و بعد موسیقی خواهد بود و رانندگی در تنهایی بیابان.
و بعد خواب خواهد بود. خواب شیرین که خستگی این چند هفته را از تنم بیرون کند.
و بعد یک سفر زمینی 6 ساعته و بعد یک شهر بزرگ و بعد پرواز، پرواز به سوی جایی که دلم برایش میتپد.
و بعد تهران. شهر شلوغ و پر دود و ترافیک و ماشینها و سپیدهدم کوهها و اتوبانها و شهرکها و مردم و ازدحام. همه چیزهایی که تهران را با همه جای دیگر دنیا برایم متمایز میکنند…
و بعد خانه خواهد بود و آغوشها و بوسهها و چشمهای خندان و دستهای گرم.
من مسافرم. مسافرِ شهر، مسافرِ خانه …