پیانو

او می‌خواست پیانو بزند

اما دست‌هایش به شاسی نمی‌رسید.

 

آخر وقتی رسید

پاهایش به زمین نمی‌رسید.

 

وقتی پاهایش به زمین و دست‌هایش به شاسی رسید

دیگر نمی‌خواست این پیانوی قدیمی رو بزند….

 

 

یکی از اشعار «شل‌ سیلوراستاین» و با تشکر از «دوستِ بدونِ وب‌لاگم» که این شعر را به من معرفی کرد. /.

یاد گرفتم

من یاد گرفتم

        که «منطقی» باشم.

        که «واقع‌گرا» باشم.

        که «محاسبه‌گر» باشم.

        که

                «حسابِ» حرف‌هایم را داشته باشم.

 

یاد گرفتم

        به دقت «خط‌کشی» کنم مرزهایم را

        ذهنم را نیز

        چشم‌هایم را نیز

        قلبم را نیز.

 

یاد گرفتم

        «خطکشی» کنم  با خط‌کش و

                خودکاری که پاک نمی‌شود.

 

یاد گرفتم

        زندگیم را در یک «قاب» ظریف جای دهم.

 

یاد گرفتم

        با چشم‌هایم «محاسبه» کنم.

        با ذهنم «خطکشی» کنم.

        و با دست‌هایم

                «دیوار» بسازم.

 

من یاد گرفتم.

 

 

بامداد /.