یاد گرفتم
نوامبر 18, 2007
من یاد گرفتم
که «منطقی» باشم.
که «واقعگرا» باشم.
که «محاسبهگر» باشم.
که
«حسابِ» حرفهایم را داشته باشم.
یاد گرفتم
به دقت «خطکشی» کنم مرزهایم را
ذهنم را نیز
چشمهایم را نیز
قلبم را نیز.
یاد گرفتم
«خطکشی» کنم با خطکش و
خودکاری که پاک نمیشود.
یاد گرفتم
زندگیم را در یک «قاب» ظریف جای دهم.
یاد گرفتم
با چشمهایم «محاسبه» کنم.
با ذهنم «خطکشی» کنم.
و با دستهایم
«دیوار» بسازم.
من یاد گرفتم.
بامداد /.



نوامبر 19, 2007 at 1:12 ب.ظ
بامداد خسنه نباشی شعرت از درون دل پا گرفت بود زیبا بود و به دل نشت زنده باشی
نوامبر 19, 2007 at 1:44 ب.ظ
خیلی خوب بود … “من” شعرت را میفهمم…
“من یاد گرفتم
با چشمهایم «محاسبه» کنم.
با ذهنم «خطکشی» کنم.
و با دستهایم
«دیوار» بسازم… ”
———————————————————
بامداد: مینا جان ممنون از اینکه سر زدن و محبتت.
نوامبر 20, 2007 at 8:19 ق.ظ
نوامبر 20, 2007 at 9:13 ب.ظ
آدم را ياد ترانههاي ديوار پينک فلويد مياندازد… مرزها و ديوارهايي که خودمان ميسازيم، شايد براي آسايش و آرامش!!!
نوامبر 21, 2007 at 9:39 ب.ظ
هر كه افزار زبان بر دل سپرد
جز دعاي اهل عالم او نبرد
نوامبر 21, 2007 at 9:42 ب.ظ
هر كه افزار زبان بر دل سپرد
جز دعاي اهل عالم او نبرد
هر كه گفتش تابع عقلش بشد
لاجرم در ياد انسان ها بمرد
من هم با حساب گري موافقم البته تا جاييكه حصار خشك تصنع را غالب بر صداقت معصوم نيابم.
—————————————————————-
بامداد: دوست من، نوشتید «من هم با حسابگری موافقم»، از شعر من برداشت کردید که «من با حسابگری موافقم»؟ من فکر میکنم حسابگری آفت زندگی است.
نوامبر 24, 2007 at 9:42 ب.ظ
سلام مجدد.
وقتي نوشتم (( من هم با حساب گري موافقم)) با فلسفه رئال قلم مي زدم
زيرا صبحگاهان پس از بيداري اي كه منجر به اتصال به واقع مي شود اولين اقدام من پرداخت بليط است و اگر بخواهم با آن مخالف باشم لاجرم در ايستگاه سرد بدون محافظ يخ خواهم زد !!!!!
سري هم به ما بزن: http://www.ghorbatkade.blogfa.com
ژانویه 3, 2009 at 7:39 ب.ظ
خیلی زیباست….
ولی چرا خط کشی با”خودکاری که پاک نمی شود”…
ژانویه 4, 2009 at 5:16 ق.ظ
آزاده:
پاک نشه بهتره دیگه !