خانه > شخصی, شعر > نامه

نامه

می‌دانم این چراغ، خاموش نخواهد شد

چرا که هنوز دست‌های ِ ما گرم و زنده است

 

روزگار بر دوستان ِ خود سخت می‌گیرد

و سرنوشت بازی‌های ِ بسیار رقم می‌زند

اما چه دور، چه نزدیک

من با تو خوب هستم

این آفتاب میهمان ِ خانه‌ی ِ توست

میهمان و میزبان ِ چشمهای ِ روشن‌ات

 

 

ما دو تن بودیم

هیچ‌کس نمی‌دانست ما دو تن بودیم

و برای دوباره بودن،

هیچ‌وقت دیر نیست.

 

با تو رازهایم را گفتم

با من رازهایت را گفتی

و رازهایمان را در خلوت ِ پر شور ِ شیطنتی خَطیر

با دریا و کِشتی و آسْمان قسمت کردیم

و آن‌گاه پشت ِ افق ِ‌ قاره‌های ِ دور

لای ِ سنگستان‌های ِ صبور ِ کوه ِ‌ باران

برای ِ همیشه پنهان شدیم.

 

تو آمدی و آن‌گاه

در سپیدی ِ سودایی ِ شب

و گرمای ِ کافه‌های ِ مست

و سستی ِ بی‌واسطهٔ آغوش

گم شدیم.

 

تو آمدی و انگار چیزی به رنگ «ما» آمد

و اندوه و حسرتی سترگ را

با یکدیگر قسمت کردیم.

 

 

یکدیگر را خنجر زدیم

چرا که این تنها زبانی بود که می‌دانستیم

تنها زبانی که بگوییم

«دوستت می‌دارم».

 

و دوستت می‌دارم

خنجر را باور مکن!

انتظار را باور مکن!

ماجراهای ِ حقیر را باور مکن!

 

فردا را باور کن!

خورشید را که هر روز سر می‌زند

قاصدک‌های ِ عاشق،

دست‌های ِ پر آغوش،

مردمک‌های ِ خیس را باور کن!

 

من را باور کن!

که رنج کشیده‌ام

و رنج داده‌ام

که انتظار کشیده‌ام

و به انتظار گذاشته‌ام

 

رنج را باور کن!

و فردا

و قاصدک

و خورشید

و مردمک‌های ِ خیس.

 

رنج را باور کن!

چراغ را که خاموش نمی‌شود

و دست‌هایی که با دست‌های ِ تو

گرم و زنده‌‌اند.

 

 

بامداد /.

  1. نوامبر 29, 2007 در 8:58 ب.ظ. | #1

    chand bari khondamesh , kheyli khob boud :)

  2. panthea
    نوامبر 30, 2007 در 12:32 ب.ظ. | #2

    شعر بسيار زيبايي بود….
    و فردا روز ديگري است …

    “پنجه درافكند‌ه‌ايم
    با دست‌هايمان
    به جاي رها شدن.

    سنگين سنگين بر دوش مي‌كشيم
    بار ديگران را
    به جاي همراهي كردن‌شان…”
    /ترجمه‌اي از شاملو/

  3. سكوت
    دسامبر 1, 2007 در 9:21 ب.ظ. | #3

    بسيار روان و رمانتيك بود
    بنظر دل پر دردي داريد
    زيرا اول بار است كه قطعه اي
    بالنسبه بلند از شما مي بينم
    ولي بقول آلبر كامو:
    برخي درد ها هستند كه آدمي
    ناخواسته بدانها علاقه دارد
    فقط اظهار علاقه به درد
    كمي جسارت مي خواهد.

  4. آزاده
    ژانویه 3, 2009 در 8:09 ب.ظ. | #4

    بسیار زیباو لذت بخش…

    “و آن‌گاه پشت ِ افق ِ‌ قاره‌های ِ دور

    لای ِ سنگستان‌های ِ صبور ِ کوه ِ‌ باران

    برای ِ همیشه پنهان شدیم”

    و ناخوداگاه یاد این شعر از یه دوست افتادم :

    ” کسی دیده آیا بی ماه
    جزر و مد دریا؟
    اینگونه که تو می تپی دل؟

    لیلی نداریم
    تویی و
    جنون موروثی ات دور از ماه بهتر

    منم و
    به گل نشسته
    در انتظار مد”

    • ژانویه 4, 2009 در 5:16 ق.ظ. | #5

      آزاده:

      ممنون به خاطر کامنت‌ها.

  1. هنوز دنبالکی دریافت نشده.