به من هیچ دروغ نگو!

24 ساعت اقامت اجباری در دوحه که میهمان هواپیمایی قطری بودم هیچ خاصیتی نداشت جز برخورد کاملا تصادفی‌ام با یک کتاب فوق‌العاده که مدت‌ها در آسمان‌ها دنبالش بودم و عاقبت در زمین‌های قطر یافتمش. حدود 15 چوق برایم آب خورد اما به هر سنتش می‌ارزد.

در موردش بعدا خواهم نوشت. الان وقت ندارم! در 3 شبانه روز گذشته کمتر از 5 ساعت (سر جمع) خوابیده‌ام و الان هم تازه نیم‌ساعت است که به خانه رسیده‌ام. هنوز خروس‌ها بیدار نشده‌اند و آسمان تهران خیلی مانده که از پس غبار و دود، روشنایی کمرنگ صبحگاهی‌اش را نمایان کند.

اما …

تا وقتی که دست‌کم فصل فعلی کتاب را تمام نکنم خواب حرام است.

من که اهل توییتر نیستم، این پست را فعلا به جای توییتر بنده بپذیرید. فعلا…

————————————————–

پی‌نوشت: اسم کتاب عنوان این پست می‌باشد. به نظر شما عنوان هیجان‌اگیزی برای یک کتاب نیست؟

پیانو

او می‌خواست پیانو بزند

اما دست‌هایش به شاسی نمی‌رسید.

 

آخر وقتی رسید

پاهایش به زمین نمی‌رسید.

 

وقتی پاهایش به زمین و دست‌هایش به شاسی رسید

دیگر نمی‌خواست این پیانوی قدیمی رو بزند….

 

 

یکی از اشعار «شل‌ سیلوراستاین» و با تشکر از «دوستِ بدونِ وب‌لاگم» که این شعر را به من معرفی کرد. /.

یاد گرفتم

من یاد گرفتم

        که «منطقی» باشم.

        که «واقع‌گرا» باشم.

        که «محاسبه‌گر» باشم.

        که

                «حسابِ» حرف‌هایم را داشته باشم.

 

یاد گرفتم

        به دقت «خط‌کشی» کنم مرزهایم را

        ذهنم را نیز

        چشم‌هایم را نیز

        قلبم را نیز.

 

یاد گرفتم

        «خطکشی» کنم  با خط‌کش و

                خودکاری که پاک نمی‌شود.

 

یاد گرفتم

        زندگیم را در یک «قاب» ظریف جای دهم.

 

یاد گرفتم

        با چشم‌هایم «محاسبه» کنم.

        با ذهنم «خطکشی» کنم.

        و با دست‌هایم

                «دیوار» بسازم.

 

من یاد گرفتم.

 

 

بامداد /.

مسافر شهر، مسافر خانه

هفته‌های آخر هم گذشتند و کم‌کم کار به روزهای آخر و ساعت‌های آخر رسید. الآن ساعت 6:30 صبح است و من آخرین دقیقه‌های اقامتم در بیابان را سپری می‌کنم.

و بعد موسیقی خواهد بود و رانندگی در تنهایی بیابان.

و بعد خواب خواهد بود. خواب شیرین که خستگی این چند هفته را از تنم بیرون کند.

و بعد یک سفر زمینی 6 ساعته و بعد یک شهر بزرگ و بعد پرواز، پرواز به سوی جایی که دلم برایش می‌تپد.

و بعد تهران. شهر شلوغ و پر دود و ترافیک و ماشین‌ها و سپیده‌دم کوه‌ها و اتوبان‌ها و شهرک‌ها و مردم و ازدحام. همه چیز‌هایی که تهران را با همه جای دیگر دنیا برایم متمایز می‌کنند…

و بعد خانه خواهد بود و آغوش‌ها و بوسه‌ها و چشم‌های خندان و دست‌های گرم.

 

 

من مسافرم. مسافرِ شهر، مسافرِ خانه …

داستان دزد دریایی و امپراطور

سنت آگوستین در «شهر خدا» روایت می‌کند روزی یک دزد دریایی‌ را که به تازگی دستگیر شده بود به حضور اسکندر کبیر امپراطور یونان آوردند.

اسکندر پرسید: «چطور جرات می‌کنی خصمانه ادعای مالکیت دریاها را داشته باشی؟»

دزدِ دریایی شجاعانه گفت: «من یک قایق کوچک دارم بنابراین دزددریایی خطاب می‌شوم. تو یک ناوگان عظیم از کشتی‌های بزرگ داری پس امپراطور خطاب می‌شوی.»

نتیجه‌گیری شماره یک : سنت آگوستین نمی‌خواهد به ما بگوید دزد دریایی معصوم و امپراطور گناه‌کار است. او می‌گوید هر دو گناهکار هستند، اما جرم اصلی را امپراطور مرتکب می‌شود. از این موضوع غافل نباشید!

نتیجه‌گیری شماره دو:‌ خودتان کمی فکر کنید. تروریسم دزدان دریایی امروز و تروریسم امپراطوران امروز. کدام‌یک هولناک‌تر و عظیم‌تر است؟ بیشتر نگران کدام‌ باشیم؟

عقل و اراده

بد‌بینیِ عقل، خوش‌بینیِ اراده

PESSIMISM OF THE INTELLECT, OPTIMISM OF THE WILL

عبارت از آنتونیو گرامشی است. به این معنی ظاهرا:

کسی که آغاز به انجام حرکتی می‌کند و به نتیجه آن خوش‌بین است (اراده) و کسی که متمایل است باور کند این حرکت منجر به هیچ تغییر معنی داری در نابسامانی‌های جهان نخواهد شد (عقل).

و یک نکته دیگر با منبع نامعلوم:

بد‌بین‌ها در اکثر مواقع درست می‌گویند اما خوش‌بین‌ها بیشتر موفق می‌شوند.