امشب از سه «مرز» مختلف عبور کردم. آدمها همان آدمها، لباسها همان لباسها، مردم همان مردم…
به نظر من «مرزهای سیاسی»، «پوچترین» و «احمقانهترین» اختراع بشر هستند.
امشب از سه «مرز» مختلف عبور کردم. آدمها همان آدمها، لباسها همان لباسها، مردم همان مردم…
به نظر من «مرزهای سیاسی»، «پوچترین» و «احمقانهترین» اختراع بشر هستند.
این داستان کوتاه را به نام «بیبی» نوشته جواد شریفیان حتما بخوانید. اگر فرصتش را ندارید، دستکم این چند جمله که «حس» و «چشم» مرا گرفت بخوانید که بازهم غنیمت است (تاکیدها از من است):
بیبی هنوز قصه میگفت. من بزرگتر شده بودم. من در میان قصه او رشد کرده بودم و اکنون دستم به طاقچه میرسید.
آن روزها کتابهای قصه اگر چه کم بود؛ اما بود. من قصه کتابها را دوست نداشتم. انگار مسخ شده بودند. انگار قصه باید، فقط از زبان بیبی شنیده آید.
…
بیبی درختها را دوست میداشت، باغچهها را نیز. هر روز، در آب دادن به شمعدانیها و باغچهها به او کمک میکردم. بیبی بچه نداشت. گلها، بچههای او بودند.
…
من باز قد کشیدم و به دبیرستان رفتم، دیگر نمیتوانستم در ظهرهای تابستان از پناه سایه باریک دیواری که هر روز کوچکتر می شد، عبور کنم و خورشید برمن نتابد. در روشنی بودم. به تیررس رسیده بودم. دیوارها کوتاهتر شده بودند.
…
یک روز آب حوض بزرگ خانهی بیبی قطع شد. فواره از اوج افتاد. آب ماند و گندید. مسیر آب را عوض کرده بودند. آب به میدان جدید شهر که فواره پر اوجی داشت، میرفت. حوض حیاط خانه بیبی خشک شد، ماهیها مردند… هرروز عصر دور فلکه جدید شهر، با بچهها میایستادیم. به فواره عظیمی که تصویر فوارههای کوچک بسیاری بود «که از حیاطهای کوچک دزدیده بودند»، خیره میشدیم؛ و به آمد و رفت مردم و پسرها و دخترها و آنکه پریوار بود . در روزهای بچگیام از صبح تا غروب زندگی کرده بودم، اکنون فقط لحظات عمرم همان دو ساعت غروب است که در خیابان پرسه می زنیم و گپ با دوستان.
در خبرها خواندم نخستین اپرای فیلمساز ایرانی آقای «عباس کیارستمی» قرار است به زودی در فرانسه اجرا شود. برای اینکه سوءتفاهم نشود همین اول کار تاکید میکنم از طرفداران آثار (فیلم و عکس) ناب و انسانگرای کیارستمی هستم و همیشه دید منحصر به فرد و جهانی او را در «فیلمها» و «عکسهایش» ستودهام. اما پرسش من این است آیا شایستهتر نیست آقای کیارستمی وقت و انرژی خود را در عرصههایی که نبوغ و استعدادش را دارد صرف کند؟ شاید در دفاع از این موضوع گفته شود اپرا ریشههایی در تئاتر دارد و تئاتر هم بیارتباط به سینما نیست. اما متاسفانه اپرا بیشتر به رقص و موسیقی نزدیک است تا تئاتر.

قصد پیشداوری ندارم (گرچه نفس همین نوشته نوعی پیشداوری است!) و باید منتظر باشیم و اپرای ایشان را که بر اساس یکی از آثار موتسارت است بشنویم و ببینیم و بعد قضاوت کنیم. اما به احتمال زیاد (تجربه تاریخ به ما میگوید آدمها حتی بزرگان همه فن حریف نیستند) کار و اجرای چشمگیری نخواهد شد. گیرم کیارستمی یک اپرای دست سوم شل و ول هم در کارنامه هنری خودش ثبت کرد. خوب که چه؟ با همان وقت و انرژی شاید میتوانست یک شاهکار سینمایی دیگر خلق کند. نشنیدهایم و نخواندهایم میکلآنجلو (با آنهمه استعداد و نبوغ) سمفونی بنویسد یا بتهوون (که نمونهاش دیگر شاید در عالم موسیقی پیدا نشود) ناخونکی هم به مجسمهسازی بزند. اتلاف استعداد و فرصت است آخر اگر میکلآنجلو مجسمه نسازد و بتهوون کاری غیر از موسیقی کند…
به گفته خود کیارستمی «همه ما موسیقی خلق میکنیم، اما با ابزار متفاوت…. به این نتیجه رسیدهام که روی صحنه بردن اپرا نباید چندان سختتر از ساختن یک فیلم باشد. محدودیتهای زیادی در اپرا هست، اما اینها مانع ادامه کار نمیشود.»
همانطور که گفتم باید صبر کنیم و ببینیم و بشنویم…

لحن تحقیرآمیز گوگل در رابطه با مرورگر وب مایکروسافت، مرا به یاد صحبت معلمی میاندازد که در وصف هنر آموزشیش روزی گفت: «ببین من چقدر خوب درس دادم، حتی فلان شاگرد ِ خنگ هم مطلب را گرفت». گوگل هم انگار میخواهد بگوید، «گوگلریدر خیلی محصول خوبی است، چون حتی با مرورگر ِ «خنگ» مایکروسافت هم کار میکند! ولی ما البته توصیه میکنیم از مرورگر دیگری استفاده کنید!».
این مطلب ترجمه بخشی از صفحه راهنمای گوگلریدر است:
نیازهای سیستمی (system requirements) برای استفاده از گوگل ریدر چیست؟
برای داشتن بهترین تجربه کاربری، گوگلریدر به یک مرورگر به روز و جدید نیاز دارد. ما فایرفاکس یا سافاری را توصیه میکنیم، اما اینترنت اکسپلورر هم کار میکند. [...]
نکته: نشانی این صفحه راهنمای گوگلریدر را دوست خوبم آدینا (Adina dot ir at gmail dot com) به من داد که متاسفانه وبلاگی از او ندارم که در اینجا لینک بدهم.