فواره‌های ما را دزدیده بودند

این داستان کوتاه را به نام «بی‌بی» نوشته جواد شریفیان حتما بخوانید. اگر فرصتش را ندارید، دست‌کم این چند جمله که «حس» و «چشم» مرا گرفت بخوانید که بازهم غنیمت است (تاکیدها از من است):

بی‌بی هنوز قصه می‌گفت. من بزرگ‌تر شده بودم. من در میان قصه او رشد کرده بودم و اکنون دستم به طاقچه می‌رسید.

آن روزها کتاب‌های قصه اگر چه کم بود؛ اما بود. من قصه کتاب‌ها را دوست نداشتم. انگار مسخ شده بودند. انگار قصه باید، فقط از زبان بی‌بی شنیده آید. 6xgiush

بی‌بی درخت‌ها را دوست می‌داشت، باغچه‌ها را نیز. هر روز، در آب دادن به شمعدانی‌ها و باغچه‌ها به او کمک می‌کردم. بی‌بی بچه نداشت. گلها‌، بچه‌های او بودند.

من باز قد کشیدم و به دبیرستان رفتم، دیگر نمی‌توانستم در ظهرهای تابستان از پناه سایه باریک دیواری که هر روز کوچک‌تر می شد، عبور کنم و خورشید برمن نتابد. در روشنی بودم. به تیررس رسیده بودم. دیوارها کوتاه‌تر شده بودند.

یک روز آب حوض بزرگ خانه‌ی بی‌بی  قطع شد. فواره از اوج افتاد. آب ماند و گندید. مسیر آب را عوض کرده بودند. آب به میدان جدید شهر که فواره پر اوجی داشت، می‌رفت. حوض حیاط خانه بی‌بی خشک شد، ماهی‌ها مردند… هرروز عصر دور فلکه جدید شهر، با بچه‌ها می‌ایستادیم. به فواره عظیمی که تصویر فواره‌های کوچک بسیاری بود «که از حیاطهای کوچک دزدیده بودند»، خیره می‌شدیم؛ و به آمد و رفت مردم و پسرها و دخترها و آن‌که پریوار بود . در روزهای بچگی‌ام از صبح تا غروب زندگی کرده بودم، اکنون فقط لحظات عمرم همان دو ساعت غروب است که در خیابان پرسه می زنیم و گپ با دوستان.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

Gravatar
نشان‌واره‌ی وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s