سار عزیز از من خواسته آخرین دستهگلی رو که آب دادم بنویسم. برای من انتخاب یک دستهگل از میون «گلستان گستردهای» که هر روز به آب میندازم کار سادهای نیست. چندتا از این دستهگلها توی ذهنم مونده، بعضیها خیلی جدید هستند (مثل 2 و 4) بعضیها هم مال سالهای پیش… من به جای یک دسته گل چند تا نوشتم، در عوض کسی را به این بازی دعوت نمیکنم. آخه دلم نمیاد.
1. چند وقت پیش توی یک مهمونی که دو تا خواهر جوان و زیبا هم حضور داشتن، من سر صحبت رو با یکی از اونا باز کردم و بعد از چند جمله که خیلی خوب هم داشت پیش میرفت، ازش پرسیدم: «شما خواهر بزرگه هستید دیگه!». اما بعد از چند لحظه معلوم شد «خواهر کوچیکه» بوده!
فکر نمیکنم نیازی باشه توضیح بدم با این مهارت و تخصص در صحبت کردن با خانمها چرا من هنوز مجرد هستم!
2. توی حیاط مسجد جمکران مشغول گرفتن عکس کلوزآپ از ملت بودم در حالیکه آرزوهایشان را روی کاغذ مینوشتند و در چاه میانداختند. لباس قرمز پررنگی تنم بود و در میان جمعیت مسلمان درست مثل مجسمه کفر یا «خود شمر» به نظر میرسیدم. البته اول خودم متوجه نبودم، ولی بعد از چند لحظه که دو برادر متعصب به من «گیر» دادند گوشی دستم آمد که «سوتی» دادهام. «برادر» گفت «تو این عکسا رو میگیری که بعدا اسلام رو مسخره کنی!». در همین فاصله مردم انداختن عریضه در چاه را متوقف کردند و حدود 200 نفری دورم جمع بودند. مطمئن بودم اگر کوچکترین کلمه اشتباهی از دهانم خارج میشد مرا داخل چاه جمکران میانداختند! خوشبختانه عکسها باب میلشان افتاد و من هنوز شانس و فرصت نوشتن «بلاگ» و پرسهزدنهای «نه چندان عاقلانه» را دارم. راستی عکسی که منو نجات داد این بود، چون به نظر «برادر» توهینآمیز به اسلام به نظر نیومد و حتی ازش خوشش اومد:
3. کیک تولد دوستم را که توی ماشین کنار دستم گذاشته بودم بر اثر ترمز گرفتن انداختم و به مارمالاد تبدیل کردم.
4. پاسپورتم را فراموش کردم با خودم ببرم فرودگاه!
5. شماره تلفن همراه محل کارم را هنوز بعد از 6 ماه حفظ نشدهام.
6. قهوه روی لپتاپ همکارهام ریختم. دو بار ظرف 4 ماه. یکی از لپتاپها مرحوم شد.
7. ساعت 11 صبح با صدای تلفن دوستم از خواب بیدار شدم. پرسید «چرا برای دادن امتحان پایان ترم زبان تخصصی نیامدی؟». گفتم «مگر امروز بود؟!»
8. در حین نوشتن این پست آخرین «سوتی» را هم دادم. تلفن زنگ زد و شخصی گفت: «سلام، خواستم خدمتتون عرض کنم که کلاسهای فن بیان شما از چهارشنبه هفته آینده تشکیل میشود». کمی تعجب کردم چون من همچین کلاسی را ثبتنام نکرده بودم، اما پیش خودم گفتم لابد کسی از دوستان برایم ثبت نام کرده و خواسته سورپرایزم کنه! به روی خودم نیاوردم و گفتم: «پس لطف کنید نشانی را بدهید». یارو کلی تعجب کرد و گفت: «مگر خود شما ثبت نام نکردید!؟». کم نیاوردم و گفتم: «نه، کسی به جای من ثبت نام کرده». خلاصه نشانی را داد و گوشی را گذاشتم. بعد از چند دقیقه دوزاریم افتاد! برادرم خودش را ثبت نام کرده بود و موضوع اصولا هیچ ربطی به من نداشت.
به نظر شما من کمی بیش از حد «خنگ» نیستم؟
اگر کمی روی این پست وقت بگذارم فهرست خیلی طولانیتر از این حرفها میشود. اما اولا ترجیح میدهم کمی «آبرو» برایم باقی بماند، ثانیا دیگر فرصت نیست و باید بیرون بروم از منزل.