مشغول نصب لینوکس توزیع ابونتو روی کامپیوتر دسکتاپم هستم که ساعتی پیش وارد منزل شد. این پست را هنوز با سیستمعامل دیزلی لپتاپم مینویسم ولی به خودم قول دادهام پست بعدی را از داخل لینوکس بفرستم. اگر دیدید «بامدادی» خاموش شد، بدانید در راهاندازی لینوکس موفق نبودهام. اما چنین نخواهد شد…
تا اینجای کار که خوب پیش رفته. دلم برای پیامهای «ما شما را خنگ فرض میکنیم، لطفا کمربندهای خود را محکم ببندید» مایکروسافت تنگ شده، چون اصلا از آنها خبری نیست. پیام ها و نوشتهها بوی «پول» نمیدهد و لبخند مصنوعی مسئولین بازاریابی مایکروسافت پشت «جملهها» و «لطفاها» دیده نمیشود. ولی احساس خوبی دارم. از شش سال پیش که ردهت را نصب کردم خیلی بهتر شده و هم چیز خیلی سریع و بیدردسر پیش میرود. خبر خوب برای کسانی که همیشه از نصب کردن لینوکس وحشت داشتند.
راستی این را هم بگویم که فقط 50 درصد هیجان من مربوط به لینوکس میشود. 50 درصد بقیهاش مربوط به حضور یک موجود دوستداشتنی، خوشگل، نازنین و عزیز است که الان در فاصله 20 سانتیمتری از من قرار گرفته و به سختی میتوانم ازش چشم برگردانم…
اشتباه نکنید، من هنوز مجرد هستم! منظورم یک مونیتور LCD بیست و دو اینچ سامسونگ است که با قاب نجیب سیاه و تصویر فوقالعاده و صفحهای به بزرگی یک زمین فوتبال تصمیم گرفته مرا برای همیشه در اتاقم حبس کند. برای اولین بار در زندگیم وقتی به صفحه کامپیوتر نگاه میکنم پلک نمیزنم و چشمهایم خسته نمیشود. گمان کنم نوعی احساس «عاشقانه» نسبت بهش پیدا کردم چون اصلا حاضر نیستم ازش جدا بشم!
پیشنهاد میکنم اگر مشکل مالی دارید یخچال یا تلویزیون یا حتی فرش خانه را به نصف قیمت بفروشید و یکی از اینها بگیرید. واقعا میارزد!