شاید به نظر سئوال پیشپا افتادهای برسد اما الان چند وقتی است که من بدجوری به این فکر افتادهام که به راستی خانه چیست و کجاست؟
فکر نکنید این سئوال را میپرسم چون این روزها خیلی به مردم فلسطین یا عراق فکر میکنم. به آنها فکر میکنم اما دلیل اینکه این سئوال همینطور توی ذهنم میچرخد بیشتر شخصی است: من به خاطر نوع شغلم هیچوقت جای ثابتی نیستم. اگر بخواهم «خانه» را جایی بدانم که اغلب اوقات فراقت و راحتیام را در آن سپری میکنم در یافتن مصداق مشخص و معینی که در این تعریف بگنجد دچار مشکل عجیبی خواهم شد: چون چنین محلی به صورت «یگانه» و «مشخص» وجود ندارد، اگر چه به صورت «غیریگانه» و «غیرمشخص» وجود دارد.
تعریف خانه
سعی کردم موضوع را اصولیتر نگاه کنم. به خودم گفتم اگر بخواهم
بدانم خانه من کجاست، ابتدا باید تعریف دقیق و مشخصی از «خانه» داشته باشم. و این تعریف از نوع «شرح چیستی» باشد و «خانه» را به صورتی انتزاعی «جایی چنین و چنان» تعریف کند و دیدگاه معماری یا تزئینی نداشته باشد. به این ترتیب برای اینکه خیالم راحت باشد که تعریفم شخصی و ذهنی نیست دست به دامان فرهنگ لغت و دانشنامه شدم.
تعریفهای رسمی خانه
فرهنگ دهخدا خانه را «آنجایی که در آن آدمی سکنی میکند» تعریف میکند که خیلی کلیای است و کمکی به من نمیکند. دانشنامه بریتانیکا برای کلمه «خانه» تعریفی ندارد. شاید چون موضوع بیش از حد پیشپا افتاده به نظر میرسد. انکارتا هم با نگاه معماری و دکوراسیون خانه را تعریف کرده است. اما دانشنامه ویکیپدیا درباره خانه چنین مینویسد:
خانه جایی است که در آن یک شخص، خانواده یا گروهی از افراد با هم زندگی میکنند. معمولا خانه محلی است برای خوابیدن و نگاه داشتن وسایل شخصی و دارای تحهیزات بهداشتی و ابزار تهیه و تولید غذا.
ویکیپدیا در قسمت «مفهوم خانه» ادامه میدهد:
مفهوم خانه (Home) مفهومی وسیعتر از محل فیزیکی اقامت (مثلا House) است. خانه معمولا محل «امنیت» یا «پناهبردن» است؛ جایی که امورات دنیای بیرون کمرنگ میشوند و اشیاء یا افرادی که شخص دوست میدارد مرکز توجه هستند. بسیاری از افراد به «خانه» به عنوان جایی که در آن بزرگ شدهاند فکر میکنند و «خانه» میتواند «از جنس زمان» باشد تا «از جنس مکان».
فرهنگهایی هستند که دارای «خانه ثابت» نیستند، مانند عشایر، مردمانی که اغلب در حال حرکت از جایی به جای دیگر هستند.
تعریف تکان دهنده
قبول دارید تعریف تکان دهندهای است؟ خانه محل «امنیت» و «پناه بردن» است. زیبا و تکان دهنده، چرا که مطابق این تعریف اگر جایی نداشته باشی که در آن احساس «آرامش و امنیت» کنی انگار خانه نداری. به این معنا خانهی تو لزوما «خانه» نیست حتی اگر دارای «دیوار» و «تلفن» و «تخت» و «آشپزخانه» باشد.
تعریف فوق تکان دهنده است. چرا که از دیدگاهی دیگر خانه را میتواند مفهومی جهانی کند. تصور کنید شخصی (فیلسوفی شاید) پیدا شود که «همه جا» احساس امنیت کند. چنین شخصی میتواند «همه جا» را خانه خود بداند. جالب نیست؟ این جمله را که روزگاری «رند شاعری» گفته شنیدهاید که «دنیا خانه من است»؟

خانه من کجاست؟
و باز میگردم به پرسش اصلیام که «خانه من کجاست؟» و انگار پاسخی نمیتوانم برایش بیابم. من «اینجا» راحت هستم. «اینجا» در «بیابانهای بهارش داغ و زمستانش سوزان و تابستانش کشنده» که اگر شب درب اتاقم را باز بگذارم ممکن است یک شتر به داخل سر بکشد (این اتفاق واقعا یک شب افتاد!). من در دریا هم راحت هستم و احساس امنیت میکنم. مهم نیست که اتاقم کوچک و با چند نفر غریبه مشترک باشد و حتی مهم نیست تنها جایی که میتوانم چند قدم پشت سر هم بدوم بدون اینکه به چیزی برخورد کنم باند هلیکپتر (دایرهای به شعاع 10 متر) باشد. مهم نیست که غذاهای عجیب و غریب آشپزخانه صحرایی ممکن است چندان باب دندانم نباشد. اینها مهم نیست، چون من در این محیطها توانستهام و میتوانم آرامش داشته باشم. پس آیا میتوانم این کمپهای صحرایی و این کابینهای کوچک دریایی را «خانه» خطاب کنم؟
اما جایی که در آن بزرگ شدهام و خانوادهام در آن زندهگی میکنند چطور؟ من که فقط بخش کوتاهی از سال را آنجا هستم. اگر آنجا را «خانه» خود بدانم، پس تمام لحظات شیرین و دلپذیری که در شبهای صحرا زیر نور ماه یا کنار آرامش عظیم دریا داشتهام چه میشوند؟ آیا این فضای کوچک و ایمن و راحتی که در کابین صحرایام دارم و در آن کتاب میخوانم و چای سبز دم میکنم و فیلم میبینم و از خودم و زندهگیام مینویسم خانه من نیست؟
آیا من چند خانه دارم؟ آیا من بیخانه هستم؟ آیا همه جا خانه من است؟ به راستی خانه من کجاست؟