خانه من کجاست؟
مارس 26, 2008
شاید به نظر سئوال پیشپا افتادهای برسد اما الان چند وقتی است که من بدجوری به این فکر افتادهام که به راستی خانه چیست و کجاست؟
فکر نکنید این سئوال را میپرسم چون این روزها خیلی به مردم فلسطین یا عراق فکر میکنم. به آنها فکر میکنم اما دلیل اینکه این سئوال همینطور توی ذهنم میچرخد بیشتر شخصی است: من به خاطر نوع شغلم هیچوقت جای ثابتی نیستم. اگر بخواهم «خانه» را جایی بدانم که اغلب اوقات فراقت و راحتیام را در آن سپری میکنم در یافتن مصداق مشخص و معینی که در این تعریف بگنجد دچار مشکل عجیبی خواهم شد: چون چنین محلی به صورت «یگانه» و «مشخص» وجود ندارد، اگر چه به صورت «غیریگانه» و «غیرمشخص» وجود دارد.
تعریف خانه
سعی کردم موضوع را اصولیتر نگاه کنم. به خودم گفتم اگر بخواهم
بدانم خانه من کجاست، ابتدا باید تعریف دقیق و مشخصی از «خانه» داشته باشم. و این تعریف از نوع «شرح چیستی» باشد و «خانه» را به صورتی انتزاعی «جایی چنین و چنان» تعریف کند و دیدگاه معماری یا تزئینی نداشته باشد. به این ترتیب برای اینکه خیالم راحت باشد که تعریفم شخصی و ذهنی نیست دست به دامان فرهنگ لغت و دانشنامه شدم.
تعریفهای رسمی خانه
فرهنگ دهخدا خانه را «آنجایی که در آن آدمی سکنی میکند» تعریف میکند که خیلی کلیای است و کمکی به من نمیکند. دانشنامه بریتانیکا برای کلمه «خانه» تعریفی ندارد. شاید چون موضوع بیش از حد پیشپا افتاده به نظر میرسد. انکارتا هم با نگاه معماری و دکوراسیون خانه را تعریف کرده است. اما دانشنامه ویکیپدیا درباره خانه چنین مینویسد:
خانه جایی است که در آن یک شخص، خانواده یا گروهی از افراد با هم زندگی میکنند. معمولا خانه محلی است برای خوابیدن و نگاه داشتن وسایل شخصی و دارای تحهیزات بهداشتی و ابزار تهیه و تولید غذا.
ویکیپدیا در قسمت «مفهوم خانه» ادامه میدهد:
مفهوم خانه (Home) مفهومی وسیعتر از محل فیزیکی اقامت (مثلا House) است. خانه معمولا محل «امنیت» یا «پناهبردن» است؛ جایی که امورات دنیای بیرون کمرنگ میشوند و اشیاء یا افرادی که شخص دوست میدارد مرکز توجه هستند. بسیاری از افراد به «خانه» به عنوان جایی که در آن بزرگ شدهاند فکر میکنند و «خانه» میتواند «از جنس زمان» باشد تا «از جنس مکان».
فرهنگهایی هستند که دارای «خانه ثابت» نیستند، مانند عشایر، مردمانی که اغلب در حال حرکت از جایی به جای دیگر هستند.
تعریف تکان دهنده
قبول دارید تعریف تکان دهندهای است؟ خانه محل «امنیت» و «پناه بردن» است. زیبا و تکان دهنده، چرا که مطابق این تعریف اگر جایی نداشته باشی که در آن احساس «آرامش و امنیت» کنی انگار خانه نداری. به این معنا خانهی تو لزوما «خانه» نیست حتی اگر دارای «دیوار» و «تلفن» و «تخت» و «آشپزخانه» باشد.
تعریف فوق تکان دهنده است. چرا که از دیدگاهی دیگر خانه را میتواند مفهومی جهانی کند. تصور کنید شخصی (فیلسوفی شاید) پیدا شود که «همه جا» احساس امنیت کند. چنین شخصی میتواند «همه جا» را خانه خود بداند. جالب نیست؟ این جمله را که روزگاری «رند شاعری» گفته شنیدهاید که «دنیا خانه من است»؟

خانه من کجاست؟
و باز میگردم به پرسش اصلیام که «خانه من کجاست؟» و انگار پاسخی نمیتوانم برایش بیابم. من «اینجا» راحت هستم. «اینجا» در «بیابانهای بهارش داغ و زمستانش سوزان و تابستانش کشنده» که اگر شب درب اتاقم را باز بگذارم ممکن است یک شتر به داخل سر بکشد (این اتفاق واقعا یک شب افتاد!). من در دریا هم راحت هستم و احساس امنیت میکنم. مهم نیست که اتاقم کوچک و با چند نفر غریبه مشترک باشد و حتی مهم نیست تنها جایی که میتوانم چند قدم پشت سر هم بدوم بدون اینکه به چیزی برخورد کنم باند هلیکپتر (دایرهای به شعاع 10 متر) باشد. مهم نیست که غذاهای عجیب و غریب آشپزخانه صحرایی ممکن است چندان باب دندانم نباشد. اینها مهم نیست، چون من در این محیطها توانستهام و میتوانم آرامش داشته باشم. پس آیا میتوانم این کمپهای صحرایی و این کابینهای کوچک دریایی را «خانه» خطاب کنم؟
اما جایی که در آن بزرگ شدهام و خانوادهام در آن زندهگی میکنند چطور؟ من که فقط بخش کوتاهی از سال را آنجا هستم. اگر آنجا را «خانه» خود بدانم، پس تمام لحظات شیرین و دلپذیری که در شبهای صحرا زیر نور ماه یا کنار آرامش عظیم دریا داشتهام چه میشوند؟ آیا این فضای کوچک و ایمن و راحتی که در کابین صحرایام دارم و در آن کتاب میخوانم و چای سبز دم میکنم و فیلم میبینم و از خودم و زندهگیام مینویسم خانه من نیست؟
آیا من چند خانه دارم؟ آیا من بیخانه هستم؟ آیا همه جا خانه من است؟ به راستی خانه من کجاست؟



مارس 26, 2008 at 6:17 ب.ظ
Heaven Or Hell
مارس 26, 2008 at 6:22 ب.ظ
با ویکی پدیا موافقم
مارس 26, 2008 at 9:24 ب.ظ
خانه آنجاست که دلدار آنجاست…
مارس 26, 2008 at 10:32 ب.ظ
سلام
خوشحالم از آشنایی باهاتون.
خانه آن جاست که آرامش دارید. پس همه صحرا و دریا خانه شماست. مفتخر باشید نازنین، مفتخر، همه جا خانه شماست، خانه ای به وسعت صحراها و دریاها… قبول دارید که دارم حسادت می کنم اما نه من حسود نیستم. خوشحالم که این قدر می تونید وسعت داشته باشید و بپرید و بدوید و عبور کنید و زندگی کنید. آفرین.
اما خانه می تواند زادگاه آدمی هم باشد اگر به مفهوم کلی تر به آن نگاه کنیم. من در غربت خانه دارم، خانه ای شخصی،امن و توام با صلح و آرامش اما وقتی عمیق تر فکر می کنم خانه واقعی من آن جایی ست که بدنیا آمدم. بزرگ شدم و رشد کردم، عاشق شدم و از همه داشته ها به نداشته ها رسیدم. گرفتم و از دست دادم…
خانه من ایران من است.
مارس 27, 2008 at 5:24 ق.ظ
بامداد ! تا ابد خانه ات آباد باد
خوشحالم که میخوانمتان
مارس 27, 2008 at 5:36 ق.ظ
@ persianeyes:
عالی بود! این تعریف «خانه» باید توی ویکیپدیا اضافه بشه.
مارس 27, 2008 at 5:49 ق.ظ
@ فروغ:
فروغ عزیز شاید این باشه که شما میگی. شاید واقعا خانه من همین بیابونها و صحراهاست. دستکم تا وقتی که دارم توش زندگی میکنم خانه من همینه.
وجالبه که درعین حال باز هم باورم نمیشه که خانه من همین باشه. شما درست میگی، خانه به معنای احساس تعلق و نوستالژی و خاطره معنای خاصی داره که شاید فقط توی محیط مانوسی که انسان درش رشد میکنه و قد میکشه مصداق پیدا کنه.
مارس 27, 2008 at 9:02 ق.ظ
وقتی میگه خانه، خیلی رسمیه
من میگم خونه … وقتی هم که میگم خونه یاد یه عالمه محبت و امنیت و آرامش میافتم … شاید حتی آسایش نباشه
طبق توصیه شما اون پلیر وبلاگم رو حذف کردم
مارس 27, 2008 at 11:17 ق.ظ
مرسی بامداد عزیز
شاد باشی.
مارس 27, 2008 at 2:14 ب.ظ
فکر کنم این نوع نگرش و زندگی که من هم کم و بیش همین طور هستم، با این نگرش بهتر باشد که از معنای فیزیکی خانه دور شویم، چون اصولا معنی پیدا نمی کند. به نظرم اگر آدمی خانه فیزیکی را گذاشت در جست و جوی چیزی دیگر، دیگر باید معنای فیزیکی خانه را هم بیرون کند….مطلب تاثیرگذاری بود.
مارس 28, 2008 at 7:07 ب.ظ
@ مصطفی:
باورت شاید نشه ولی «خانه» به نظر من بیشتر آشنا و مانوس میاد. انگار وزنی داره که بهش اهمیت میده و اون رو از همه نقاط دیگر جهان متمایز میکنه.
وزن خانه بودن
اگه هوس شنیدناش رو کردم بهت میگم دوباره بذاریش
مارس 28, 2008 at 7:08 ب.ظ
@ هزاران نقطه:
از دیدگاه شخصی که بگذریم، به نظرم میرسه نسل امروز ایرانیان ، به نوعی درد «بیخانهگی» دچار هستند. آنها که در ایرانند شاید حس امنیت و آرامشی که آدم در وطن یا خانه بزرگاش باید داشته باشد ندارند و آنها که از ایران رفتهاند نیز همیشه دور از خانه مادری سر می کنند.
ماجرای اصلی به قول شما وقتی آغاز میشود که انسان در جستجوی چیزی دیگر باشد.
مارس 29, 2008 at 9:05 ب.ظ
من خانه اي ندارم . شايد باور كردني نباشه اما مادرم هم خانه ندارد ما فقط يك چهار ديواري داريم
سپاس جالب بود
مارس 29, 2008 at 10:00 ب.ظ
من دقیقاً نقطهء مقابل تفکر «فروغ» قرار دارم. یعنی اینکه: «من خانه ای هم در ایران دارم، ولی وقتی عمیقتر فکر می کنم، می بینم که غربت به معنی واقعی اش، در ایران به من دست میدهد.» ماه آینده بعد از هفده سال مجبور شده ام که یه سفر به ایران بروم. کاش می تونستم نشون تون بدهم که تمام سلولهای وجودم از این سفر بیزار هست. خانه و امنیت من، درست در همینجا که اشخاصی مثل فروغ خانم غربت احساسش می کنند، وجود داره و غربت من در محل خانهء آنها. دقیقاً همونطور که ویکی پدیا گفته، خانه جایی است که احساس امنیت می کنید، دلیلی نداره که اونجا حتماً زادگاه شما باشه.
مارس 30, 2008 at 5:46 ب.ظ
@ سپهر:
مشخصه که از اولین «شهروندان اینترنتی» در میان ایرانیان هستید. البته این رو با توجه به آدرس ایمیل باورنکردنی شما حدس زدم.
مفهوم خانه بار شخصی و ذهنی دارد و مصداقش هم برای هر فرد فرق میکند. اما در مورد شما میتوانم درک کنم چگونه ایران ممکن است مصداق امنیت و آرامشی که از «خانه» انتظار دارید نباشد. میتوانم تصور کنم جفایی که «گروهی از ایرانیان» بر «گروهی دیگر از ایرانیان» کردند نتیجه حسی و عاطفیاش این شود که دلسوختههایی چون شما خارج از ایران کمتر احساس غربت کنند.
میفهمم. میفهمم. باور کنید…
ژانویه 5, 2009 at 4:45 ب.ظ
یکی از اولین وازه هایی که در ذهن هر آدمی متولد میشه : ” خونه ام “،… ولی به شرطی که دراون به آرامش برسه.. مهم نیست که زادگاهت باشه یا نه، ولی اگه نتونه پناهی برای دغدغه هات باشه، خونه نیست،و قابل تحمل نیست…
———————————–
بامدادی: دقیقا همینه، خانه جایست که حس کنی به خودت تعلق داره و در آن به آرامش برسی. وگرنه خانه نیست.