حتی نفهمیدم چطور خوابم برد. خواب دیدم بیدارم و زیر آفتاب ملایم توی درندشت حیاط لم دادهام. نمیدانم چطور توانسته بود اینجا بیاید. کنار بوتههایی با گلهای صورتی که این فصل سال همهجای حیاط پر است ایستاده بود. گلها با مرزهای پیراهنش که سپید و صورتی بود بازی میکردند و لحظهای بعد چشمهایم دیگر نمیتوانست پیراهنش را از گلها تفکیک کند. مطمئنم هیچ حرف نزد با این وجود گفتگویی که با هم داشتیم را به خاطر میآورم. گفتگویی خوابگونه که درباره هیچ نبود و با اینوجود چنان وصفی از یک لحظه ساده میکرد که انگار رستاخیز همه لحظهها بود. درست مثل یک هایکو خلاصه در خودش بود و باز انگار مرزی نداشت. بله هایکو بود، نمیتوانست چیز دیگری باشد. یک هایکو با ظهوری ناگهانی در میان گلهای صورتیای که این فصل سال همهجای حیاط پر است.
باز هم سعی میکنم بخوابم.
و باز و باز و باز…
دلم میخواهد دوباره خواب یک هایکو را ببینم.