خواب یک هایکو را دیدم
مارس 29, 2008
حتی نفهمیدم چطور خوابم برد. خواب دیدم بیدارم و زیر آفتاب ملایم توی درندشت حیاط لم دادهام. نمیدانم چطور توانسته بود اینجا بیاید. کنار بوتههایی با گلهای صورتی که این فصل سال همهجای حیاط پر است ایستاده بود. گلها با مرزهای پیراهنش که سپید و صورتی بود بازی میکردند و لحظهای بعد چشمهایم دیگر نمیتوانست پیراهنش را از گلها تفکیک کند. مطمئنم هیچ حرف نزد با این وجود گفتگویی که با هم داشتیم را به خاطر میآورم. گفتگویی خوابگونه که درباره هیچ نبود و با اینوجود چنان وصفی از یک لحظه ساده میکرد که انگار رستاخیز همه لحظهها بود. درست مثل یک هایکو خلاصه در خودش بود و باز انگار مرزی نداشت. بله هایکو بود، نمیتوانست چیز دیگری باشد. یک هایکو با ظهوری ناگهانی در میان گلهای صورتیای که این فصل سال همهجای حیاط پر است.
باز هم سعی میکنم بخوابم.
و باز و باز و باز…
دلم میخواهد دوباره خواب یک هایکو را ببینم.



مارس 30, 2008 at 5:52 ق.ظ
واقعا عالی ه خود هایکو شد
مارس 31, 2008 at 6:04 ب.ظ
تمام طول شب
آوای آبشار
رویایی به یاد آمده
***
دختران شالیکار،
فقط آوازشان
تمیز از گِل
***
حتی این سنگریزه هم
از شبنم
تر است
***
خندههایشان…
بیشهزار پر شد از یاس سپید
و آفتاب
***
از کدام درخت پر شکوفه میآید
نمیدانم
این رایحه…
(از کتاب “صد و یک هایکو
از گذشته تا امروز”
ترجمهی پگاه احمدی)
آوریل 1, 2008 at 6:10 ب.ظ
@ panthea:
یکی از زیباترین کامنتهایی که تا به حال گرفته بودم رو برام نوشتی. ممنون از محبت و توجهات. امیدوارم همیشه شاد و خوب باشی، همینطور که الان خوب و با محبتی.
اکتبر 14, 2008 at 11:32 ق.ظ
با سلام ترجمه یک هایکو از باشو برای شما :
باشو در سن چهل سالگی وقتی به ذن پناه برد تا خود را با شهود شعر آن چنان نزدیک کند که از هرچه تکنیک و سبک واستعاره است دست بشوید بر کنار این پل ( پل ستا ) در روزی بهاری و اردیبهشتی که باران در حجمی از مه می بارید و هیچ چیر پیدا نبود جز شبحی از این پل، هایکوی زیر را نوشت :
In all the rains of may
There is one thing not hidden
The bridge of Seta Bay
درهمهء بشت و بار اردیبهشت
یک چیز پوشیده نماند :
پلی بر آبگیر ستا .
* در منطقه حاشیه نشین اصفهان به باران های پیاپی (بشت و بار ) می گویند بشت بر وزن طشت . در اینجا بشت و بار را برای Rain بکار برده ام چون منظور باشو از باران کل باران های بهاری در این فصل در همه روز های این فصل است و بر باران در روز بخصوصی تاکید ندارد.
اکتبر 14, 2008 at 2:30 ب.ظ
@ مسیح طالبیان:
واقعا ممنون و سپاس از این کامنتی که گذاشتی. احساس میکنم این پست بعد از مدتها دوباره زنده شد.
هایکوها رو دوست دارم.
کسانی که هایکوها رو میخونن دوست دارم
و کسانی که هایکو توی کامنتهاشون مینویسند رو دوست دارم.
نوامبر 5, 2008 at 8:47 ق.ظ
چند هایکو از خودم :
بر سردر زندان
واژه ء ” ندامتگاه ” ، شره کرده است
فضلهء پرندگان
آسمان غرنبه
هزار گنجشک ، از میان گندمزار
یکصدا پریدند .
گفت هایکویی بنویس
برای سنگ بالینم ،نوشتم
نخواند .
او کف دستم را می بیند
من قزن قفلی :
زیر گردنش
باران بند آمد
اما هنوز ، می چکند
داوودی های سفید
گیلاس های رسیده
چیده بر بوته های خار ، هم
بر موهای دختر کولی
وترجمه یک هایبن (Haibun) از باشو :
باشو سه نوع نثر جدای از هایکو و تانکا می نوشت :
- هایبن
- شرح سفر و یا سفرنامه
- و موارد مربوط به نقد شعر
اینک یک هایبن :
کیورای ، اسم این مرد است ،در کیوتو زندگی می کند .کلبه ای دارد میان بوته های خیزران، پایین دست ساگا ، بر دامنه ء کوه آراشی ، نزدیکای رودخانهء اوی. برای کسی که در پی تنهایی است ، اینجا جای راحتی است ، جایی است که جان به آرامش می رسد.
کیورای مرد تنبلی است ، قامت علف های هرز تا قاب پنجره ها رسیده است ، چند تایی درخت خرمالو هم بی هیچ توجهی ، شاخه هایشان سقف کلبه راپوشانده .باران تابستانی که می بارد ، شره می کند آب از در و دیوار کلبه .کف کلبه و پرده های کشویی بوی کپک می دهند ، بی اغراق بگویم که به سختی جایی برای خوابیدن دراین کلبه پیدا شود.برای من اما سایه سار اینجا نشانه ای خوش است ، نشان مهمان نوازی این میزبان .
The seasonal rain-
Poetry cards have been peeled off
Leaving traces on the wall.
باران زود رس تابستانی :
ورق های شعر، ور آمده از دیوار
هنوز جایشان باقی است .
این کلبه و یا “خانه خرمالوهای افتان” می گویند قبلا اقامتگاه مرشدی بوده استاد در آیین چای .زیبایی شناسی آیین چای برزیبایی سایه ها متمرکز است ، چشم پوشی از روشنایی ونمایش عدم تقارن در مقابل روشنایی و سرشاری و تقارن .باشو اما اهل زیبایی نوع نخست است و این هایکو نشانی ازعلاقه اوست به زندگی آرامی که در آن کلبه داشت.
ورق های شعر شبیه کارت پستال و چهارگوش است که در ژاپن روی آن شعربا خط خوش می نوشتند و به عزیزی هدیه می دادند.باشو تنها در این کلبه نشسته است و به صدای باران زودهنگام تابستانی گوش سپرده است . به ناگهان متوجه ء علامت های چهار گوش روی دیوار می شود . به فور یقین می کند که رد ورق های شعراست و ساکن قبلی این کلبه که حتم به شعر و شاعری علاقه ای داشته ، به هنگام ترک اینجا ورق ها را کنده و با خود برده است.
صدای بی وقفهء باران و رد ورق های شعر بر دیوار، که دیگر نشانی از آن ها نیست به ذهن باشو راه پیدا می کنند.
نوامبر 16, 2008 at 10:26 ق.ظ
@ مسیح طالبیان:
بینهایت سپاس به خاطر کامنت فوقالعادهای که اینجا گذاشتید. لذت بردم.
نوامبر 30, 2008 at 3:09 ب.ظ
برای یافتن مطلبی در نت به اینجا رسیدم…
عطرحضور مسیحایی مسیح عزیز که در این فضا طنین افکن بود منو وا داشت که یه عرض ارادتی کنم…
هایکو تداعی آواهای ناب روحه، بازتاب همون حس نگفتنی که اونو می بینیم و باهاش نفس می کشیم اما به راحتی از کنارش میگذریم…
مسیح عزیز بزرگ مردیست که بسیار ازش آموختم…
نگاه حیرت انگیزی که به اطراف داره منو به سکوت وادار می کنه…
سکوت…
سکوت راز هایکوست…
نوامبر 30, 2008 at 3:51 ب.ظ
@ حامدابراهیمی:
حامد عزیز خوشحالم که گذارت به این خانهی حقیر افتاد. خوشآمدی.
آقای مسیح با اون کامنت منو تحت تاثیر قرار دادن. ممنون هستم از ایشون و از شما.
دوستارتان
بامداد
دسامبر 13, 2008 at 4:59 ق.ظ
خواهش می کنم دوستم من
آی در بامداد ما رو می بره به سمت خاطره هایی که با بامداد ادبیات ایران داشتیم، اتفاقا دیروز شاید برای هزارمین بار داشتم فیلم مصاحبه اش رو می دیدم…
هیچ یک سخنی نگفتند
نه میهمان و نه میزبان
و نه گل های داوودی . . .