یک اسکناس صد تومانی ساده

توی دو روز اخیر و در جریان یک ماموریت جدید در صحرا با یک پسر الجزایری آشنا شدم به نام خالد. بحث ایران شد و ابراز تمایل کرد از اسکناس‌های ایرانی داشته باشد و گفت که از کشورهای مختلف اسکناس دارد ولی از ایران چیزی ندارد. پول ایرانی چندانی همراهم نبود. توی کیفم گشتم و یک صدتومانی پیدا کردم. مبلغ ناچیزی بود ولی برای کاری که او می‌خواست مناسب بود. اسکناس را گرفت. با دقت نگاهی به آن انداخت و پرسید:

- این مسجد قدسه؟

- آره

- قدس که توی ایران نیست. پشت اسکناس ایرانی چکار می‌کنه؟

iranian-1000-rial-note

این سئوال را واقعا معصومانه پرسید. یعنی اصلا منظورش تیکه انداختن به حکومت ایران نبود. اصولا هیچ منظوری نداشت. عادت کرده بود پشت اسکناس کشورها تصویر شخصیت یا ساختمان یا منظره‌ای متعلق به همان کشور را ببینید. برایش عجیب بود که روی اسکناس یک کشور تصویر مسجدی متعلق به یک کشور دیگر چاپ شده باشد. من هم تا آن لحظه به این موضوع و از این دیدگاه نگاه نکرده بود. یک لحظه غافلگیر شدم.

ظرف چند ثانیه انبوه افکار درهم و برهم به ذهنم هجوم آورد. فلسطین، اسرائیل، جمهوری اسلامی، انقلاب، تندروی، شعار، نماز جمعه، مظلومیت مردم فلسطین، آخوندها، ملی‌گرایی و خاک‌پرستی، انقلاب، از دیوار سفارت بالا رفتن، وزارت امور خارجه، قشری‌گری، اسلام، مخالفین حق به جانب حمایت ایران از فلسطین که حساب تک‌تک ریال‌های کمکی ایران به فلسطین را دارند، صدا و سیما، مدرسه و مزخرفاتی که هر صبح‌گاه توی کله‌مان فرو می‌کردند و … و … و …

انگار فیلم داستانی ایران ِ چند دهه اخیر را ظرف چند ثانیه برایم پخش کرده باشند. واکنش مغزم در برابر هجوم ناگهانی این همه مطلب چیزی جز خنده نبود. از ته دل خندیدم. اینقدر خالد این سئوال را صادقانه و از سر معصومیت پرسیده بود که کنترل کردن خنده‌ برایم غیرممکن بود. می‌خندیدم و قیافه متعجب خالد که به من نگاه می‌کرد و صدتومانی کذایی هم هنوز توی دست‌اش بود بیشتر به خنده‌ام می‌انداخت. طوری خندیدم که اشک توی چشم‌هایم جمع شد و درست نمی‌توانستم بایستم. فکر کنم اصطلاح از خنده ریسه رفتن را در عمل تجربه کردم. احتمالا خالد فکر کرده با یک موجود روان‌پریش طرف است.

مدت‌ها بود این‌قدر بی‌مهار و آزاد و از ته دل به خودم و سرنوشتم نخندیده بودم.


مشترک خوراک بامدادی شوید
کامل
فقط مطالب
فقط لینکدونی