دوستی که به سازمان پزشکان بدون مرز پیوست
آوریل 28, 2008
بعضی ملافاتهای کوتاه منجر به روابطی دیرپا و تاثیرگذار میشوند. حدود دو سال پیش در صف خرید بلیط قطار در سنمالو (شهری در ساحل غربی فرانسه) با «لوران» (Laurent) آشنا شدم. اهل بروکسل بود و به اتفاق دوستدخترش ماری و گروه بزرگی از دوستان به سنمالو آمده بودند که فوتبال ساحلی بازی کنند. آن روز عصر را با آنها گذارندم. لوران با لکنت و مکث صحبت میکرد و فهم گفتههایش کمی دشوار بود. اما بینهایت روراست و صمیمی بود و شخصیت محکم و انساندوستاش از همان لحظههای اول در میان کلمات تاریک میدرخشید. غروب همانروز لوران و ماری به بروکسل بازگشتند، ولی گفتند حتما بهشان سر بزنم.
برای سرزدن به آنها برنامهریزی خاصی نکردم، اما چند هفته بعد که به قصد هلند از بروکسل عبور میکردم فرصت مغتنمی پیش آمد که لوران را هم ببینم. لوران بروکسل را نشانم داد و از معماری و تاریخچه شهر و مردمش گفت. در همان چند ساعت کلی به هم نزدیک شده بودیم. موجود دوستداشتنیای بود.
عاقبت خسته از راهپیمایی طولانی کنار مجسمهای که مورد علاقهاش بود نشستیم. لوران گفت از زندهگی روزمرهاش خسته شده و میخواهد کاری کند متفاوت، کاری خیلی خیلی متفاوت. میگفت جیزی در زندهگیاش کم است.
از چه کمبودی صحبت میکرد؟ کار خوب و تحصیلات عالی داشت. عشق و روابط اجتماعی هم که داشت. آیا لوران دیوانه بود؟

اسم این مجسمه را گذاشتهام «عشق جاودان». باید کنار این مجسمه نشست و به همه عاشقانههایی که همیشه از آنها گریختهایم فکر کرد…
حدود یکسال پیش لوران خبر داد که به «سازمان پزشکان بدون مرز» (Médecins Sans Frontières) ملحق شده. لوران البته پزشک نبود، ولی برخلاف تصور اولیه خیلیها (از جمله خودم) بخش قابل توجهی از کسانی که در این سازمان کار میکنند پزشک نیستند و بدنه پشتیبانی و عملیاتی آنرا تشکیل میدهند.
کلی دست و دلم لرزید وقتی این خبر را شنیدم. عجب جسارتی داشت. کار خوب و زندهگی بیدغدغهاش در بروکسل را رها کرده بود و رفته بود وسط صحرا و بیابانهای دوردست کنار هولناکترین بیماریهای واگیردار مانند «ابولا» (Ebola) کار کند. هر سال دو یا سه بار مرخصی میداشت، بدون دسترسی به اینترنت (فقط از طریق یک حساب مشترک با همه همکاران دیگر میتوانست ایمیل بفرستد)، حقوق و مزایا فوقالعاده کم (پزشکان بدون مرز یک سازمان غیرانتفاعی با بودجه محدود است) و کارش هم خطرناک و طاقتفرسا میبود در مناطقی که جنگ، بیماری یا بلایای طبیعی قدرتنمایی کرده است.

زندهگی چیست؟ انگیزه «بودن» چیست؟ در میان انبوه زمانهای شکسته و نیم جویده و نیمخورده، این «تن» و «جان» لحظه به لحظه بیمعنیتر میشود. مثل قطرهای جوهر که در ظرف آب چکیده باشد، مفهوم زندهگی آرام آرام در بستر روزمرهگی پخش میشود، کمرنگ میشود و عاقبت رنگ میبازد.
گزارشهای لوران هر چند هفته یکبار میرسد. از کنگو به سومالی رفته… الان در اتیوپی است… لحناش پر از هیجان است، هیجان و غرور و سرزندهگی. تا جایی که یادم هست لورانی که پای مجسمه «عشق جاودان» دیدم اینطور پرغرور و شاد نبود.
دوستان من،
فردا برای مشارکت در یک پروژه برای مبارزه با اپیدمی ابولا (Ebola) به غرب کاسای در کنگو میروم. از اینجا به کینشازا پرواز میکنم، شب را آنجا میمانم، بعد با یک هواپیمای کوچک به دهکدهای میروم که اردوگاه ما در مجاورت آن بنا شده است.
ما 17 نفر خارجی و 150 نفر محلی خواهیم بود و شبها در چادر میخوابیم. کار اصلی ما در آنجا عبارت از آموزش جامعه روستایی در مورد خطرات ابولا، طریقه شیوع ویروس آن و روشهای جلوگیری از گسترش آن خواهد بود. در حال حاضر اپیدمی تا حدود زیادی کنترل شده و فقط یک بیمار در قرنطینه به سر میبرد. پیشبینی شده که سه مورد در هفته آینده قرنطینه شوند. من آنجا به عنوان مسئول امور مالی، نیروی انسانی، موضوعات قانونی و کلا خدمات اداری مشابه مشغول خواهم بود و تا پایان این پروژه (3 ماه) آنجا میمانم.
اگزوپری، خلبان شاعر و ماجراجوی رامنشدنی در «زمین انسانها» مینویسد:
باید نقش خود را هر چقدر هم که کوچک باشد پیدا کنیم.
شاید لوران نقش خودش را پیدا کرده. دلم میخواهم مثل «لوران» که نقش خود را یافته، نقش کوچک خودم را بیابم.
از خودم میپرسم «نقش من چیست؟»
توجه: عکسهای استفاده شده در این مطلب متعلق به بامدادی میباشند و استفاده از آنها فقط در صورت ذکر مرجع مجاز است.



آوریل 28, 2008 at 10:40 ب.ظ
« اگر اگاهانه طرحي درافكنده ايد كه از آنچه در توان شماست كمتر باشيد ، به شما هشدار ميدهم تا آخر عمرتان ناشادمان خواهيد بود »
A. H. Maslow , ” Neurosis as a Failure Of Personal
Growth ” Huamanitas , 1967
————————————————————————–
لئو تالستوي نويسنده ي روسي توصيفي ماندگار از مردي به دست داده است كه در ظاهر همه چيزش در حد مطلوب است . با اين حال چنان گرفتار بي معنايي است كه در مرز خودكشي گام بر مي دارد . او مي پرسد : « چرا بايد زندگي كنم ؟ » تالستوي دردي را كه توصيف ميكرد به خوبي ميشناخت ، چرا كه از خودش مينوشت .
« احساس ميكردم چيزي در درونم فروريخته بود كه همواره زندگيم بر پايه ي آن استوار بود ، احساس ميكردم ديگر چيزي نداشتم تا به آن بياويزم … آنگاه به حال خود نظر كردم ، مردي سالم و خوشبخت كه طناب را پنهان ميكند تا خود را از سقف اتاقي كه هر شب در آن تنها ميخوابد ، حلق اويز نكند . ميديدم ديگر تيراندازي نميكنم . مبادا كه تسليم وسوسه ي بسيار آسان پايان بخشيدن به زندگيم با تفنگ بشوم… نميدانستم چه ميخواستم . از زندگي ميترسيدم . ميخواستم رهايش كنم و با اين حال همچنان به آن اميد بسته بودم… همه اين احساسها درست زماني دست داد كه وضع ظاهري زندگيم حكم ميكرد بايد كاملا سعادتمند باشم . وانگهي نه ديوانه بودم و نه بيمار »
آوریل 28, 2008 at 11:29 ب.ظ
تاثیرگذار بود. به نظرم مهم این است که حس کنیم زندهگیی با معنایی داریم. یعنی که به خاطر “یک چیز” زندهگی میکنیم آنوقت نقشمان را پیدا کردهایم. ای کاش که من هم نقش خودم را بیابم. چند سهو تایپی هم داشتی.
آوریل 29, 2008 at 4:39 ق.ظ
بعضی وقتها زندگی یکنواخت آدم رو اذیت می کنه هر چقدر هم مرفه باشی. هیجان برای زندگی لازمه . من هم دوست دارم چنین جاهایی رو ببینم هرچقدر هم خشن باشن
آوریل 29, 2008 at 4:54 ق.ظ
سلام. چند روز قبل با یکی دو نفر از دوستانم درباره دلیل این که چرا برخی از ثروتمندان و یا افراد مشهور یا حالا هر فرد دیگری، در آخر عمر یا برهه ای از زندگی به کارهای عام المنفعه روی می آورند صحبت می کردیم. بحث به هرم مازلو کشید. می دانی، من فکر میکنم اینجور افراد، از نظر مادی اقناع و ارضاء شده اند. مانده اصل کاری که همان ارضای معنوی است. امور داوطلبانه، بنیادهای خیریه، تاسیس شرکتهای عام المنفعه، کمک به جوامع عقب مانده،..
در هر صورت،

موفق باشی
آوریل 29, 2008 at 4:26 ب.ظ
کار لوران تحسین برانگیزه. خوشحالم به خاطر وجود چنین آدمهایی.
ممنون از شما برای این پست زیبا.
آوریل 29, 2008 at 5:42 ب.ظ
هممون امضا کردیم,هممون معرفیش کردیم, برو امضا کنت تا اسمه کشورت رو هم عوض کنن اگه یه کم عقل داشتیم لااقل چیزی رو نخونده امضا نمی کردیم.یک میلیون امضا جمع کردیم تا خلیج فارس خلیج فارس بمونه ولی نمی دونستیم که خلیج فارس که نمیمونه هیچ اسم کشورمون هم عوض میشه. برای اینکه بدونی قضیه از چه قراره برو به لینک زیر و این یه دفعه رو بدون اینکه بخونی امضا نکن.
http://jenus.wordpress.com
آوریل 29, 2008 at 11:53 ب.ظ
[...] دوستی که به سازمان پزشکان بدون مرز پیوستبامدادی (۱۱) [...]
آوریل 30, 2008 at 5:21 ق.ظ
خوشحال شدم از خوندن مطلبت
آوریل 30, 2008 at 6:32 ق.ظ
” 3 ركن كه بدون آن نميتواني زندگي كني، حتي اگر زنده باشي:
ايمان، عشق و اميد
و مهمترين كه آن دو ديگر را در بر ميگيرد، عشق است، عشق… ”
راستي اين مجسمه كجاست؟
آوریل 30, 2008 at 6:33 ق.ظ
خوش به حالتون که دوست های اینچنینی دارین
آوریل 30, 2008 at 10:29 ق.ظ
@ Roozbeh:
جملههای قصار جالبی بود.
آوریل 30, 2008 at 10:30 ق.ظ
@ احمد:
سهوها درست شد (امیدوارم). مشکل همان معنا داشتن یا معنا یافتن است.
آوریل 30, 2008 at 10:30 ق.ظ
@ کمال:
کمال جان، اگر پایه هستی معرفیت کنم. این روزها این جور جاها چون داوطلب کمه خیلی دنبال داوطلبهای جدید میگردن.
آوریل 30, 2008 at 10:31 ق.ظ
@ مهدی:
آی گفتی هرم مازلو منو انداختی به این صرافت که در موردش بنویسم. واقعا هم هر چه نیازهای اولیه بیشتر برآورده باشه انسان به کارهای پیچیدهتر برای دستیابی به رضایت و احترام درونی رو میآره.
آوریل 30, 2008 at 10:33 ق.ظ
@ Alireza:
خواهش میکنم. مدتها بود میخواستم در مورد لوران بنویسم اما فرصت نبود. تا اینکه آخرین ایمیلی که فرستاد دیگه انگیزه من رو برای نوشتن کامل کرد.
آوریل 30, 2008 at 10:33 ق.ظ
@ jenus:
در جریان نبودم. ولی من اون متن رو به دلایل دیگر هرگز امضا نکردم. حالا که شما اینطور توضیح دادی که دیگه مطمئن شدم تصمیم درستی گرفتم که امضا نکردم.
می 1, 2008 at 2:26 ب.ظ
@ persianeyes:
مجسمه توی بروکسل هست. اگه میپرسی کجای بروکسل شرمنده میشم چون واقعا نمیدانم. از بس لوران منو از توی کوچه و پس کوچه چرخاند که مطمئن نیستم کجای شهر بودیم.
البته عشق به مفهوم عام اون. عشق به انسان، عشق به علم، عشق به اکتشاف، عشق به آینده و …
می 1, 2008 at 2:26 ب.ظ
@ 1divaneh:
من هم خوشحال شدم از اینکه کامنت گذاشتی دوست خوب.
می 1, 2008 at 2:26 ب.ظ
@ From Tehran, with love!:
این البته به خوبی و بزرگی لوران بازمیگرده که اینچنین روابط اجتماعی قویای داره. وگرنه اگر به عهده من بود آن ملاقات چند دقیقهای در ایستگاه راهآهن به یک خاطره کوتاه و کمرنگ تبدیل میشد. امثال لوران اینقدر پررنگ و با نفوذ هستند که آدم رو خواهناخواه در دایره دوستانشون قرار می دن.
می 3, 2008 at 3:05 ب.ظ
با این وضع اینترنتم خیلی دیر اینو دیدم ولی انصافا نتونستم تشکر نکنم. عالی بود
می 3, 2008 at 7:43 ب.ظ
[...] دوستی که به سازمان پزشکان بدون مرز پیوست « بامدادی بی شک یکی از بهترین نوشته هایی که اخیرا خوندم (tags: پزشک سازمان) addthis_url = ‘http%3A%2F%2Frozha.uniblogs.org%2F2008%2F05%2F03%2Flinks-for-2008-05-03%2F’; addthis_title = ‘links+for+2008-05-03′; addthis_pub = ”; 0 Comments [...]
سپتامبر 24, 2008 at 8:00 ب.ظ
اي كه وگفتي يعني چه؟
ژانویه 6, 2009 at 9:16 ق.ظ
خیلی خوشم اومد.
سناریوی زیبایی بود؛ ملاقات کوتاه، ادامه دیدار، شروع یه ارتباط و …. .
مجسمه ی قشنگیه.
به هر حال من متاسفانه نامش رو نمیدونم.
—————————————————-
بامدادی: اخیرا یه نفر از من پرسیده بود نام این مجسمه چیه. طرف ایرانی هم نبود و نمیدونم چرا از من پرسیده بود
ژوئن 30, 2009 at 8:03 ب.ظ
nemiduni che zoghi kardam vaghti ino khundam.yani ghalbam vaisad,baad 1 jure dige zad.
kheili vaght bud ba khanevadam bahs dashtam sare pezeshki khundan.
asheghe arts o chizaye digeam.asheghe hamechi amma hes mikonam tu pezeshki mimiram
barax khanevadam ziadi esrar dashtan pezeshki bekhunam.be khatere sharayete shoghlish va man hich dalile ghane konandeyi vase pezeshki khundanam peida nakardam hichvaght joz pezeshke bedune marz shodan.
hala 1 sale memari mikhunam ,asheghesham,amma 1 chizi kam daram.in avakher be saram zade bud enseraf bedam beram pezeshki bekhunam,pezeshke bedune marz sham ya age zooram naresid akase bedune marz..
nemiduni che hese khubi behem dadi.merc.
hala midunam ba ini ke daram mishamam mitunam..
—————————————————————–
بامدادی: خوشحالم که این نوشته حس خوبی به شما داده. امیدوارم موفق و شادکام باشی. خبر موفقیت هات رو این جا بنویس. خوشحال می شم.