کولی

می 5, 2008

- زین پس شمشیر بین ما داوری خواهد کرد!

مرد خشمگین این بگفت و شمشیر پولادینش را بر زمین کوفت. سال‌ها از روزی که به این دیار هجرت کرده بود گذشته بود. اما آن‌روز نقطه پایانی بود بر آن هجرت دیرینه. از همه چیز سیر و ناامید شده بود؛ از همه عطرها و نورهایی که مثل حبابی زودگذر به سوی خود جذبش کرده بودند. نخواسته بود طبع وحشی و ناآرامش را تسلیم این همه خواری و خرداندیشی کند. ناگهان شعله‌های خشم درونیش زبانه کشیده بود و تصمیم گرفته بود این پوسته محصور کننده را بدرد.

در آن لحظه اگر کسی به او نگاه می‌کرد خبری از آن چشم‌های معصوم و ساده و روشنش نمی‌دید. در کاسهٔ چشم‌هایش آتش می‌دید و درخششی سحر کننده؛ جادویی که هرگز کسی در چشم‌های یک کولی ندیده است. درست است. او فقط یک کولی بود. یک کولی! یک دورافتاده‌ی وحشی‌‌ِ حقیر. کسی که به کلی از قافله تمدن دور بود. موجودی نیمه حیوان-نیمه انسان که همه گمان کرده بودند می‌توانند او را به حلقه تمدن دعوت کنند.

نتوانسته بود تحمل کند. هفته‌ها و ماه‌ها شمشیرش توی غلاف بی‌تابی کرده بود. بی‌وقفه حوصله‌اش سر رفته بود. مثل کابوسی که یک محکوم در انتظار اعدام ببیند تمام ثانیه‌هایش در رنج اسارت سپری شده بود.

ابتدا گمان کرده بود عطر این همه زن‌هایی که در حرم‌سرا ارزانیش بودند می‌تواند جایگزین بوی تند تمام صحراهایی شود که عادت داشت با اسب در کرانه‌هایشان بتازد. ساده بود و با همان ساده‌اندیشی غریزیش اندیشیده بود این خیمه رنگارنگ و این اسب خوش قد و بالا و تزیینی که به سختی می‌توانست روی صخره‌های کوهستان‌های جولان‌گاهش تاخت برود خوشبختی‌اش هستند…

اما او وحشی باقی مانده بود. هنوز با دست‌هایش غذا می‌خورد و لباس‌های فاخر، تنش را به خارش می‌انداخت. وسط عشق‌بازی با زن‌های حرم‌سرا ناگهان به سراغ اسبش می‌رفت و نوازشش می‌کرد. نیمه‌های شب عادت داشت از خیمه بیرون بزند و روی کاه؛ کنار اسب‌ها و زیر ستاره‌ها بخوابد. زن‌های حرم‌سرا می‌گفتند «او هنوز یک کولیِ وحشیْ و حقیر است».

امیر، دخترش را به همسریش داده بود. دیگر چه می‌خواست؟ این حوری خوش زبانِ بلند‌بالا با رایحه‌ای که گویی خود گلزار بود مگر بالاترین آرزویی نبود که یک مرد می‌توانست داشته باشد؟

خیلی سعی کرده بودند متمدنش کنند اما او وحشی باقی مانده بود. در محضر امیر همیشه چرت می‌زد و او را «تو» خطاب می‌کرد. وقتی آب می‌خورد با آستین دهانش را خشک می‌کرد. ملازمان دربار امیر این‌ها را بارها به او گوشزد کرده بودند، بلکه ذهن بیابانیش یاد بگیرد. اما بی‌فایده بود. او تکان نخورده بود. همان بود که بود. یکی از درباریان یک‌بار به درستی گفته بود: «او فقط یک کولی وحشی و حقیر است».

در یک لحظه به اوج خود رسیده بود. تصمیم گرفته بود همه چیز را آتش بزند و سر به آزادی بیابانی‌اش بزند. خودش هم نمی‌دانست چه می‌خواهد. فقط می‌دانست که بر روی امیر شمشیر کشیده و با خشمی ‌آتشین همه زندگی جدید پیرامونش را سوزانده است.

بارها او را دیده بودند که با اسب‌ها و آهو‌ها حرف می‌زند. هر وقت توی خیمه بود چند پرندهٔ شکاری بالای سرش چرخ می‌زدند. شایعاتی میان درباریان افتاده بود که او قصد کشتن امیر را دارد و می‌خواهد تاج و تخت را از آن خود کند. اما او حالش از زندگی درباری به هم می‌خورد. نمی‌توانست بفهمد چه چیز این زندگی لذت‌بخش است و این آدم‌ها که اگر یک روز آشپزباشی مریض شود از گرسنگی می‌میرند به چه چیزی سرگرم هستند.

دلش برای زندگی سابقش تنگ شده بود. یاد روزهایی می‌افتاد که راحت بود و رها بود و آزاد. روزگاری که آب از چشمه می‌خورد. آبی که بوی علف تازه می‌داد و خنک بود و عکس خودش را می‌توانست توی آن ببیند.

این بود که آن روز توی خیمه تصمیمش را گرفت و رعد‌آسا شمشیر کشید. شمشیرش را در پاسخ به درباریانی که با حرف‌های بی‌مایه حوصله‌اش را سر می‌بردند بیرون نیاورد. شمشیرش را برای امیر که همیشه بوی گوشت و شراب می‌داد و به سختی می‌توانست پاهایش را از ورای شکمش ببیند بیرون نکشید. قصد هنرنمایی در برابر دخترکان تازه شکفته و جذاب دربار را نیز نداشت. هیچ یک از این ها نبود.

فقط می‌خواست شمشیرش را بیرون بیاورد و صدای کشیده شدن فلز آب‌دیده را روی غلاف بشنود. می‌خواست کسی جلویش را نگیرد. می‌خواست همه چیز را خراب کند، زندگی درباریش را آتش بزند. همه پل‌هایش را به سوی این مرگ تدریجی در خیمه‌های پر زرق برق نابود کند به گونه‌ای که هیچ راه بازگشتی نباشد. می‌خواست همه از او متنفر شوند. می‌خواست ناباورترین و مودب‌ترین آدم‌های دربار هم ایمان بیاورند که او هنوز یک بیابانی، یک کولیِ وحشی است. این بود که ناگهان در میان سخنرانی امیر، چرت حضار را پاره کرد و مثل یک وحشی موقع نشناس واقعی به میانه پرید و فریاد کشید:

- زین پس شمشیر بین ما داوری خواهد کرد!

خشمگین این بگفت و شمشیر پولادینش را بر زمین کوفت و بیرون زد. دست بانوی ماه‌روی و سیاه‌مویش را گرفت و سوار بر اسب چالاکش که از نسل اسبان اصیل کولیان صحرا بود از آنجا دور شد. می‌خواست آن‌قدر برود که هیچ نام و نشانی ‌از امیر و امیرزاده‌گان نباشد. می‌خواست جایی برود که همه چیزش وحشی و بی‌نظم و آزاد باشد.


مشترک خوراک بامدادی شوید
کامل
فقط مطالب
فقط لینکدونی

5 Responses to “کولی”

  1. آذرشب Says:

    شاید کمی بیربط باشه ، ولی با خواندن داستان شما یاد دوستی افتادم که وقتی قله را میزند

    مدتی بر فراز آن فریاد “آدمکشها” را سر میدهد
    جالب اینجاست که اصرار دارد در هنگام فریاد زدن و “آدمکشها” گفتنش مشتهایش را گره کند
    حتی شده که به شوخی وادارش میکنیم که باید بدون دستکش مشت کند که صدایش بلند تر شود

    ببخشید که بی ربط بود ، ولی احساسی بود که به من دست داد

  2. bamdadi Says:

    @آذرشب:
    به نظرم هرکدوم از ما یک کولی در درون خودمون داریم. حالا بعضی‌ها همیشه محدودش می‌کنند، بعضی‌ها مثل دوستت گاهی مثلا روی قله کوه بهش اجازه آزاد بودن را می‌دن، بعضی‌ها هم که همیشه آزادش می‌ذارن و از «خود» رها هستند…

  3. aMiN Says:

    مرسي و جالب بود
    من مدتهاست كه بلاگتون رو از طريق فيد دنبال مي كنم و بهتون هم لينك دادم و باعث افتخاره كه بهم لينك بديد.

  4. ar Says:

    حالا که داستان می‌ذارین، من‌م یه کامنتِ تبلیغاتی بدم P-:
    سایتِ http://www.fantasy.ir/ رو یک سری بزنید، یه سری به کتاب‌خونه‌ش، بخش، نگارش و ترجمه بزنین، بعضاً داستان‌هایِ خوبی داره (-;
    یه فروم هم داره البته “-:

  5. bamdadi Says:

    @ar:
    ممنون از معرفی سایت. حتما نگاه می‌کنم.


Leave a Reply