توی دستهایم گرفتمش. نرم بود. بوی دوردستها را میداد. بوی شنهای دریا را میداد. به صورتم چسباندمش. خودش بود. مرجانهای خرد شده و صدفها. بوی آفتاب و ساحل و خاطره. تمام این سالها مانده بود. این عطر از تار و پود کتانیاش بیرون نرفته بود. همانطور در الیافش تنیده شده بود که در ذهن و خاطرهی من. این [...] […]
جعبه را باز کرد. چهارتا شیرینی تویش بود. - تولدت مبارک! - امروز که تولدم نیس! - میدونم، اما بخور، این ناپلئونیا خوشمزن خیلی. با احتیاط یکیشان را برداشتم. شکننده بود و با کوچکترین تکان تکههایش میافتاد. سطحاش پر از خاکه قند بود و وقتی دندانهایم را رویش فشردم از میانش خامه بیرون زد. خوشمزه بود. درست یادم نمیآمد [...] […]
- شیشهی خونهها رو کی شیکسته؟ - مامورا. - چرا؟ - مردم از پشت بوم فحش میدادن. اینا هم ریختن. - تو مجتمع هم وارد شدن؟ - نذاشتم. در و بستم. اما همهی شیشهها رو شیکستن. - آها. - آقا اینا ایرانی نبودن. ایرانی اینطور زن و دختر رو کتک نمیزنه. - نه اتفاقا خیلی هم ایرانی هستن. مشترک نجواها شوید [...] […]
[هوا تقریبا تاریک است. سر و صدایی از بیرون ساختمان میآید. دوربین به سمت پنجره میرود و متوجه درگیریهایی در پارکینگ ساختمان مقابل میشود. چهار مرد نظامی به سمت دیوار انتهای پارکینگ میدوند. دختر به سرعت و به سختی از دیوار بالا میرود و پشت به نردهها مینشیند. در میان فریادهای مردان نظامی صدای نفسهای [...] […]
می 12, 2008 at 3:40 ق.ظ
این لینکهای روز داره تنبلت می کنه. میایم اینجا نوشته های خودت رو بخونیم.
می 15, 2008 at 5:09 ق.ظ
@متتی:
اگر چه وبگردی و لینک به اشتراک گذاشتن هم نوعی وبلاگ نویسیه
گرفتاریهای زندگی گاهی آدم رو توی وبلاگستان تنبل میکنه