چگونه چشم‌هایم را بستم و به یک آقای خوب تبدیل شدم

در کشورهای عربی ناحیه خلیج فارس کارهای خدماتی و به خصوص خدماتی سطح‌پایین به عهده کارگران هندی‌، فیلیپینی‌، تایلندی‌ است. با توجه به این‌که این افراد معمولا در کشورهای خود کار یا درآمد درست و حسابی نمی‌یابند، توی این چند سالی که به قصد پس‌انداز کردن به این منطقه می‌آیند «پیه همه چیز را به تن‌شان می‌مالند» و به عبارتی حاضرند با بدترین وضعیت‌های کاری یا معیشتی کنار بیایند. با توجه به این‌که در کل تعداد متقاضیان برای گیر آوردن همین شغل‌های ناجور هم کلی زیاد است، به سادگی اخراج می‌شوند؛ به آسانی آب خوردن. قوانین حمایتی کار و بیمه و این حرف‌ها هم شامل این افراد نمی‌شود و دست کارفرما در اخراج بی‌قید و شرط آن‌ها کاملا باز است.

شرکت ما که دفتر مرکزی‌اش یک عمارت چند طبقه با کلی راهرو و اتاق و سالن است، خدمات نظافتی و بهداشتی ساختمان را کلا به یک شرکت پیمانکار واگذار کرده‌. این شرکت هم همان‌گونه که این‌جا عرف است تعدادی جوان هندی را آورده و این‌ها مسئول تمیزی و نظافت ساختمان هستند.

یک آقای بد

روزهای اولی که این‌جا بودم حضور این افراد را کاملا حس می‌کردم. مثلا می‌دیدم که یکی «تِی» را برداشته و افتاده به جان پله‌های فلان قسمت. یا مثلا لیوان‌های نوشیدنی همکارها را عصرها جمع می‌کند،‌ یا مثلا وقتی سوار آسانسور می‌شوم یکی از آن گوشه راهرو رد در حال رد شدن است.

واضح است که آن روزها من یک «آقای بد» بودم و رسم بازی را خوب یاد نگرفته بودم.

یک آقای کمی خوب

ولی این روزها به سرعت سپری شدند و لحظه‌ای رسید که به خودم آمدم و متوجه شدم دیگر این افراد را نمی‌بینم؛ انگار که اصلا وجود نداشته باشند. تبدیل شده‌ بودند به موجودات نامرئی یا ارواح ساختمان. البته هنوز اثراتشان به چشمم می‌آمد ولی خودشان دیگر نه. مثلا هر بار دستشویی می‌رفتم متوجه می‌شدم همه جا برق می‌زند و بوی خوب می‌دهد و صابون و حوله کاغذی به راه است. یا مثلا لیوان خالی که روی میز کنار دستم بود پس از چند دقیقه دیگر نیست، یا سطل زباله کنار میز بدون این‌که متوجه باشم خالی شده، پرینتر پر کاغذ شده، مدارک پراکنده روی میز مرتب شده، سیم تلفن که تا خورده بود صاف شده، سیستم تهویه را که لابد یک همکار دستکاری کرده بود «یک دست نامرئی» دوباره روشن و تنظیم کرده و … و … و …

یک آقای خوب

مدتی این وضعیت ادامه داشت. کم‌کم وارد مرحله بعد شدم. در این مرحله نه تنها این افراد خدماتی را نمی‌دیدم بلکه اثرات کارهایشان را هم نمی‌دیدم، مگر این‌که مشکلی در اجرایش پیش می‌آمد. دیگر لیوان خالی که ناگهان از کنار دستم غیب می‌شد توجه‌ام را جلب نمی‌کرد؛ خوب طبیعی‌است که لیوان پس از نوشیده شدن از کنار دست آدم محو شود! دستشویی که بوی خوب می‌داد توجهم را جلب نمی‌‌کرد، خوب مگر دستشویی می‌تواند جز بوی خوب بوی دیگری هم بدهد؟ در واقع تاثیر کار خدماتی این افراد برای من تبدیل به موضوعی بدیهی شده بود که بودنش طبیعی بود و هرگز جز این نبوده و نخواهد بود.

کارگردان خوب، پلیس خوب

یادم هست جایی در مورد هنر سینما خوانده‌ام که «کارگردان خوب، کارگردانی است که بیننده فیلم متوجه حضورش در فیلم نشود». یعنی کارگردان خوب، کارگردانی می‌کند، ولی به صورت نامحسوس. به همین ترتیب پلیس خوب، پلیسی ست که کارش را که برقراری نظم و امنیت است انجام می‌دهد، اما توی چشم نیست و حضورش نامحسوس است.

این نیروهای کاری هندی، این مهره‌های به راحتی تعویض‌پذیر که همین کارهای ناجور و خفیف را از دل و جان انجام می‌دهند هم یاد گرفته‌اند که «کارگران خوبی» باشند. یک کارگر خوب ساکت است، صدایش در نمی‌آید، چیزی را نمی‌شکند، جای پایش جایی نمی‌ماند، وسایلش جایی جا نمی‌مانند، جلوی چشم کسی نیست: در یک کلام مثل روح است. ولی تاثیر کارهایش همه جا هست. لیوان خالی روی هیچ میزی نمی‌ماند. دستشویی همیشه خوش‌بوست، ظرف صابون همیشه پر است و توالت همیشه تمیز.

ما نیز یاد گرفته‌ایم «آقاهای خوبی» باشیم. لیوانی را که از روی میز محو می‌شود نمی‌بینیم. توالتی که همیشه برق می‌زند و بوی خوب می‌دهد را بدیهی فرض می‌کنیم. ما این نظم روحانی را پذیرفته‌ایم و با نگاهی از سر تحسین و ستایش به آن می‌نگریم. یک «آقای خوب‌»‌ این نظم و سیستم را تحسین می‌کند. یک «آقای خوب» سیستمی را که در آن «لیوان‌های چرک از روی میزها ناپدید شوند» و «توالت‌هایش همیشه بوی خوب بدهند» تحسین می‌کند. یک «آقای خوب» حاضر است جانش را برای چنین «سیستم خوب و بی‌نظیری» بدهد.

کارگر خوب، آقای خوب

من یک «آقای خوب» هستم. یک «کارگر خوب» هرگز توی آسانسور با من که یک «آقای خوب» هستم هم سفر نمی‌شود. اگر بروم توی کافی‌شاپ که مثلا چای درست کنم، امکان ندارد یک «کارگر خوب» تصادفا داخل اتاق نشسته باشد. «کارگر خوب» همیشه مشغول کار است،‌ هیچ‌وقت دیده نمی‌شود، هیچ‌وقت حرف نمی‌زند، هیچ‌وقت توی چشم‌های «آقا‌های خوب» نگاه نمی‌کند. چرا که یک «کارگر خوب» درسش یا یاد گرفته است. او می‌داند «کارگرهای خوب» زیاد هستند. پس اگر یک روز توی آسانسور توی چشم یک «آقای خوب» نگاه کند، اگر روزی توی کافی‌شاپ پشت میز «آقاها» بنشیند و چای بنوشد، اگر روزی یادش برود ماشین پارک شده یک «آقای خوب» را بشوید، اگر لحظه‌ای، فقط برای لحظه‌ای دست روی دست بگذارد، درست در همان لحظه کارش را از دست داده است. همین کار مزخرف و بی‌خودش را. کارش را به یک «کارگر خوب» دیگر می‌بازد.

کارگر خوب، آقای خوب، سیستم خوب

چنین است که «کارگران خوب» در بدترین وضعیت‌های شغلی و معیشتی به ارائه خدمات مشغولند. چنین است که «کارگران خوب» به ما،‌ یعنی «آقاهای خوب» خدمات ارائه می‌دهند، و این خدمات را به بهترین، بی‌صداترین و سریع‌ترین شیوه ممکن انجام می‌دهند. و چنین است که ما «آقاهای خوب»‌ چشم‌هایمان را برای همیشه به شرایط کار و زندگی «کارگران خوب» بسته‌ایم و این «سیستم بی‌نظیر و خوب» را با تمام استعداد و توانمان می‌ستاییم.


مشترک خوراک بامدادی شوید
کامل
فقط مطالب
فقط لینکدونی

4 Responses to “چگونه چشم‌هایم را بستم و به یک آقای خوب تبدیل شدم”

  1. مرسی

  2. جالب بود
    به چه نكته‌ي جالبي توجه كرديد

  3. جالب بود اما تاسف بار

  4. [...] این نوع کار کردن (کار کشیدن) چندان فرقی با برده‌داری به شیوه‌ی مدرن ندارد و منحصر به کشورهای حاشیه‌ی خلیج‌فارس نیز نیست، اگر چه شاید در آن‌‌جا نمودش بیشتر از سایر نقاط خاورمیانه باشد. با همین دغدغه نوشته شده: «چگونه چشم‌هایم را بستم و به یک آقای خوب تبدیل شدم». [...]

Leave a Reply