دیشب داشتم توی اینترنت ول میچرخیدم و پنجره دلباز تراس هم باز بود. ناگهان دیدم چیزی سیاه و آرام دارد توی تراس میجنبد. اول فکر کردم کرم است و مزاحم. اما بعد دیدم یک حلزون دوستداشتنی و مهربان است. دیده بود من تنها هستم، آمده بود مرا از تنهایی در بیاورد.

نور خیلی کم بود. برای خوشآمد گویی هدلامپی را که تصادفا توی خرت و پرتهایم داشتم روشن کردم و نزدیک گرفتم که بتوانم هم به مهمان عزیزم خیرمقدم بگویم و هم عکس بهتری بگیرم اما دوست عزیز من از نور بدش میآمد و سرش را برگرداند. نخواستم بیشتر اذیتش کنم و عکس را از همین پشت سر گرفتم، بدون فلاش.
مهمان خوبی بود. نه حرف میزد و نه چیزی میخورد! چند ساعتی پیش من بود و بعد آرام و بیصدا برگشت توی مزرعهی نزدیک. او که رفت خانه سوت و کور شد و من هم رفتم خوابیدم.
بعد از هفتهها دیشب تنها نبودم.