دیشب تنها نبودم
می 29, 2008
دیشب داشتم توی اینترنت ول میچرخیدم و پنجره دلباز تراس هم باز بود. ناگهان دیدم چیزی سیاه و آرام دارد توی تراس میجنبد. اول فکر کردم کرم است و مزاحم. اما بعد دیدم یک حلزون دوستداشتنی و مهربان است. دیده بود من تنها هستم، آمده بود مرا از تنهایی در بیاورد.

نور خیلی کم بود. برای خوشآمد گویی هدلامپی را که تصادفا توی خرت و پرتهایم داشتم روشن کردم و نزدیک گرفتم که بتوانم هم به مهمان عزیزم خیرمقدم بگویم و هم عکس بهتری بگیرم اما دوست عزیز من از نور بدش میآمد و سرش را برگرداند. نخواستم بیشتر اذیتش کنم و عکس را از همین پشت سر گرفتم، بدون فلاش.
مهمان خوبی بود. نه حرف میزد و نه چیزی میخورد! چند ساعتی پیش من بود و بعد آرام و بیصدا برگشت توی مزرعهی نزدیک. او که رفت خانه سوت و کور شد و من هم رفتم خوابیدم.
بعد از هفتهها دیشب تنها نبودم.



می 29, 2008 at 9:24 ب.ظ
خوشگل بود…خیلی خوشم میاد از حلزونا کلن .
می 29, 2008 at 9:27 ب.ظ
می 29, 2008 at 9:44 ب.ظ
آخی
چه ناز بود
می 29, 2008 at 10:10 ب.ظ
آخی….خیلی لطیف بود!!خیلی!
می 30, 2008 at 2:52 ق.ظ
البته کودک درونت رفیق پیدا کرده بوده نه بامدادی نفتی!
می 30, 2008 at 8:17 ق.ظ
جی جی
می 30, 2008 at 4:07 ب.ظ
سلام…
لطفا مرا هم لینک کنید….
باتشکر
می 31, 2008 at 5:29 ق.ظ
اونهم تنها بوده اومده سلامی بکند و برود
ژانویه 7, 2009 at 7:27 ب.ظ
یه داستان کوتاه و زیبا…
—————————-
بامدادی: ممنون