دیشب داشتم توی اینترنت ول میچرخیدم و پنجره دلباز تراس هم باز بود. ناگهان دیدم چیزی سیاه و آرام دارد توی تراس میجنبد. اول فکر کردم کرم است و مزاحم. اما بعد دیدم یک حلزون دوستداشتنی و مهربان است. دیده بود من تنها هستم، آمده بود مرا از تنهایی در بیاورد.

نور خیلی کم بود. برای خوشآمد گویی هدلامپی را که تصادفا توی خرت و پرتهایم داشتم روشن کردم و نزدیک گرفتم که بتوانم هم به مهمان عزیزم خیرمقدم بگویم و هم عکس بهتری بگیرم اما دوست عزیز من از نور بدش میآمد و سرش را برگرداند. نخواستم بیشتر اذیتش کنم و عکس را از همین پشت سر گرفتم، بدون فلاش.
مهمان خوبی بود. نه حرف میزد و نه چیزی میخورد! چند ساعتی پیش من بود و بعد آرام و بیصدا برگشت توی مزرعهی نزدیک. او که رفت خانه سوت و کور شد و من هم رفتم خوابیدم.
بعد از هفتهها دیشب تنها نبودم.
خوشگل بود…خیلی خوشم میاد از حلزونا کلن .
آخی
چه ناز بود
آخی….خیلی لطیف بود!!خیلی!
البته کودک درونت رفیق پیدا کرده بوده نه بامدادی نفتی!
جی جی
سلام…
لطفا مرا هم لینک کنید….
باتشکر
اونهم تنها بوده اومده سلامی بکند و برود
یه داستان کوتاه و زیبا…
—————————-
بامدادی: ممنون