دیشب تنها نبودم

دیشب داشتم توی اینترنت ول می‌چرخیدم و پنجره دلباز تراس هم باز بود. ناگهان دیدم چیزی سیاه و آرام دارد توی تراس می‌جنبد. اول فکر کردم کرم است و مزاحم. اما بعد دیدم یک حلزون دوست‌داشتنی و مهربان است. دیده بود من تنها هستم، آمده بود مرا از تنهایی در بیاورد.

_MG_7980-1

نور خیلی کم بود. برای خوش‌آمد گویی هدلامپی را که تصادفا توی خرت و پرت‌هایم داشتم روشن کردم و نزدیک گرفتم که بتوانم هم به مهمان عزیزم خیرمقدم بگویم و هم عکس بهتری بگیرم اما دوست عزیز من از نور بدش می‌آمد و سرش را برگرداند. نخواستم بیشتر اذیتش کنم و عکس را از همین پشت سر گرفتم، بدون فلاش.

مهمان خوبی بود. نه حرف می‌زد و نه چیزی می‌خورد! چند ساعتی پیش من بود و بعد آرام و بی‌صدا برگشت توی مزرعه‌ی نزدیک. او که رفت خانه سوت و کور شد و من هم رفتم خوابیدم.

بعد از هفته‌ها دیشب تنها نبودم.


مشترک خوراک بامدادی شوید
کامل
فقط مطالب
فقط لینکدونی

9 دیدگاه در دیشب تنها نبودم

  1. مه یا می‌گه:

    خوشگل بود…خیلی خوشم میاد از حلزونا کلن .

  2. ساکت می‌گه:

    آخی

    چه ناز بود

  3. سارا می‌گه:

    آخی….خیلی لطیف بود!!خیلی!

  4. مَتَتی می‌گه:

    البته کودک درونت رفیق پیدا کرده بوده نه بامدادی نفتی!

  5. h03ein می‌گه:

    سلام…
    لطفا مرا هم لینک کنید….
    باتشکر

  6. صندوقک می‌گه:

    اونهم تنها بوده اومده سلامی بکند و برود

  7. آزاده می‌گه:

    یه داستان کوتاه و زیبا…
    —————————-
    بامدادی: ممنون

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s