پاریس بینظیر است؛ دوستداشتنی است؛ زنده است.
دلم گرفته اما در پاریس …
پاریس بینظیر است؛ دوستداشتنی است؛ زنده است.
دلم گرفته اما در پاریس …
در این فصل سال خورشید پاریس خیلی دیر غروب میکند؛ اما وقت غروب چه میکند! موقع غروب این خورشید خانوم لوند فرانسوی آسمان و زمین را به هم میریزد. انگار که فراخوانی برای رستاخیز رنگها در آسمان داده باشد.
این مدتی که اینجا بودم بیشتر غروبها را از دست دادم. یا هوا ابری بود یا اینکه نتوانستم درست زمانبندی کنم. خورشید خانوم نازش زیاد است و طبیعتا این من هستم که باید خودم را با او هماهنگ کنم.

چنین لحظههایی فقط چند دقیقه طول میکشند. زود که برسی خورشید روشن و کورکننده است و آسمان سفید و بیخاصیت، دیر که برسی قرص کروی زیبای خورشید و رستاخیز آسمان را از دست میدهی.

خورشید خانوم این همه دلبریهایش را فقط در چند دقیقه انجام میدهد، خوب آدم را به خودش وابسته میکند و بعد هم دل آدم را با خودش برمیدارد و میبرد تا فقط شب و تاریکی و انتظار باقی بماند.

این بوتهی تنهای بینوا هم با من غروب را تماشا کرد. دلم خیلی برایش سوخت، بیچاره بدجوری عاشق خورشید خانوم شده، تمام ساعتهای روز را همینجا بیحرکت منتظر آمدنش میماند. فکر کنم این نقطه را انتخاب کرده چون افق بازی دارد و ساختمانهای شهر جلوی دیدش را نمیگیرند. دم غروب چند لحظه شاد میشود و به هیجان میآید و با همهی شاخهها و برگهایش میخندد، اما دیدن قیافهی ماتم گرفتهاش درست چند لحظه بعد از رفتن خورشید واقعا تاثربرانگیز است.