لینک‌های روز (12-06-2008)


مشترک خوراک بامدادی شوید
کامل
فقط مطالب
فقط لینکدونی

یک بازی فکری ساده که همه در آن می‌بازند

چند روزی بود که در مورد بازی فکری بی‌نظیر «بازی» می‌خواستم بنویسم. اولین بار در لینکدونی بامدادی معرفی‌اش کردم. اما چون به نظرم نبوغ‌آمیز رسید، در این‌جا بیشتر توضیح می‌دهم.

«بازی» یک بازی دائمی است. هدف آن هم این است که در مورد خود بازی فکر نکنید. به محض این‌که در مورد «بازی» فکر کردید، بازی را باخته‌اید. پس از هر باخت برای مدت معینی (مثلا یک ساعت) از جریان بازی خارج هستید. بعد از آن به صورت خودکار وارد بازی می‌شوید و در بازی خواهید ماند تا وقتی که دوباره به یادش بیفتید و ببازید.

«بازی» (The Game) یک بازی دائمی است. یعنی تا وقتی که در مورد آن فکر نکنید در حال بازی کردن هستید و راهی برای خروج از بازی هم ندارید.

قوانین بازی «بازی»:

  1. همه‌ی مردم جهان درحال بازی کردن «بازی» هستند (یا همه‌ی کسانی که درباره‌ی «بازی» می‌دانند در بازی هستند).
  2. هرگاه درباره‌ی «بازی» فکر کنید، بازی را می‌بازید.
  3. هربار که باختید، باید باختتان را به صورت عمومی اعلام کنید!
  4. پس از هربار باختن به مدت یک ساعت در بازی نیستید. بعد از آن به صورت خودکار وارد بازی خواهید شد.

در تعریف دیگری از قوانین این بازی، همه‌ی افراد جهان در حال بازی کردن بوده‌اند، هستند و خواهند بود. مطابق این تعریف برای مشارکت در «بازی» نیازی به آگاه بودن نسبت به آن نیست.

«بازی» توسط صدها هزار نفر در کشورهای آمریکا، انگلستان، کانادا، هلند، برزیل، استرالیا، ژاپن و بلژیک بازی شده است. این بازی بعضی‌ها را روانی کرده است،‌ چون به نظرشان بیهوده می‌رسد، اما راه گریزی هم از آن ندارند.

بعضی از بازکنان برای این‌که دیگران را وادار به باختن کنند استراتژی‌هایی طراحی کرده‌اند. مثلا روی جایی که در معرض دید عموم باشد می‌نویسند «بازی». هر کس که نگاهش به آن نقطه بیفتد به یاد بازی می‌افتد و می‌بازد!

هیچ راهی ندارید: شما بازی می‌کنید و شما خواهید باخت

نکته‌ی عجیب و منحصربه‌فرد این بازی این است که به محض این‌که در موردش دانستید (مثلا بعد از خواندن این پست) دیگر‌ از آن گریزی ندارید. شما نمی‌توانید درباره آن ندانید، پس در بازی هستید. ممکن است ببازید، اما به صورت خودکار بعد از یک ساعت وارد بازی می‌شوید. این بازی برای باختن طراحی شده است. یک بازی هولناک که

  1. همه در آن بازی می‌کنند
  2. همه بدون استثنا خواهند باخت
  3. هیچ‌کس نمی‌تواند برای همیشه از بازی خارج شود

حتمی بودن باخت در این بازی به حدی جدی است که برخی به آن نام «بازی بازندگان» (The Losers Game) را داده‌اند! باختن در این بازی «دیر و زود» دارد اما «سوخت و سوز» ندارد.

«بازی» برنده ندارد

از وقتی فهمید‌ام که در حال بازی کردن «بازی» هستم و هیچ شانسی هم برای «نباختن» ندارم دچار یاس فلسفی شده‌ام. خوب که فکر کنید فلسفه‌ی پشت این بازی بی‌نهایت جبرگرایانه و سیاه است. این بازی برنده ندارد.

پدیده خرس قطبی

این بازی بی‌ارتباط به پدیده‌ی «خرس سفید» (White Bear Phenomenon) که اولین بار توسط «فئودور داستایوفسکی» بزرگ مطرح شد نیست. داستایوفسکی در این‌باره می‌گوید:

سعی کنید برای خودتان چنین هدفی تعیین کنید: «به یک خرس سفید فکر نکردن». متوجه خواهید شد که خرس لعنتی هر لحظه توی ذهنتان می‌آید!


مشترک خوراک بامدادی شوید
کامل
فقط مطالب
فقط لینکدونی

برخورد فرهنگی در هواپیما

در ردیف جلو نشسته بودیم. پاهایش را از توی کفش درآورد و به دیوار مقابل تکیه داد. هواپیما در حال اوج گرفتن بود.

یک صندلی ‌خالی میان ما بود که روی‌ آن آی‌پاد و کتابم را گذاشته بودم. خواست پتو را از زیرشان بردارد و بی‌توجه به وسائل من، پتو را کشید و نزدیک بود وسایلم روی زمین بیفتند.

چند دقیقه بعد که موقع پذیرایی شد، یک کوکا و یک شراب و یک آب معدنی سفارش داد و از این‌که مهماندار دیر پاسخ داده است گلایه کرد. روترش کرده بود و تند تند می‌نوشید.

یک مسافر می‌خواست رد شود که برود دستشویی. پاهای خانم هنوز روی دیوار بود. بعد از چند لحظه؛ با سختی و اخم و تخم جمعشان کرد که مسافر رد شود. نمی‌دانم چرا این‌قدر اخم کرده بود. ناسلامتی خانمی به این زیبایی باید لبخند به چهره داشته باشد که ظرافت رفتارش با زیبایی ظاهری‌اش تکمیل شود.

چند دقیقه بعد به مسافری که آن طرف‌تر نشسته بود و جوانی بود گیر داد و گفت که کفش‌هایش را بپوشد چون جورابش بو می‌دهد. جوانک قرمز شد و کفش‌اش را پوشید.

بعد خانم از توی کیفش یک کتاب درآورد و شروع کرد به خواندن. سرم را جلو بردم و طوری که متوجه شود به صفحه‌های باز کتابش خیره شدم. عصبی بود، عصبی‌تر شد!

– گفت: «چه چیز را نگاه می‌کنی؟»

– گفتم: «شما خیلی متمدن و بافرهنگ هستید؛ می‌خواستم ببینم از کدام کشور آمده‌اید!»

حرفم بی‌ربط بود حتما. اما قصدم سوزاندنش بود و فکر کنم موفق شدم. بهش برخورد. شروع کرد به ور زدن؛ احتمالا کنایه را گرفته بود و داشت از تمدن و فرهنگش دفاع می‌کرد و حتما هم نمک جمله‌هایش را زیاد کرده بود.

من اما هیچ نمی‌شنیدم. چون طوری که متوجه بشود هدفون را روی گوشهایم گذاشتم و سرم را برگرداندم.


مشترک خوراک بامدادی شوید
کامل
فقط مطالب
فقط لینکدونی