برخورد فرهنگی در هواپیما
ژوئن 12, 2008
در ردیف جلو نشسته بودیم. پاهایش را از توی کفش درآورد و به دیوار مقابل تکیه داد. هواپیما در حال اوج گرفتن بود.
یک صندلی خالی میان ما بود که روی آن آیپاد و کتابم را گذاشته بودم. خواست پتو را از زیرشان بردارد و بیتوجه به وسائل من، پتو را کشید و نزدیک بود وسایلم روی زمین بیفتند.

چند دقیقه بعد که موقع پذیرایی شد، یک کوکا و یک شراب و یک آب معدنی سفارش داد و از اینکه مهماندار دیر پاسخ داده است گلایه کرد. روترش کرده بود و تند تند مینوشید.
یک مسافر میخواست رد شود که برود دستشویی. پاهای خانم هنوز روی دیوار بود. بعد از چند لحظه؛ با سختی و اخم و تخم جمعشان کرد که مسافر رد شود. نمیدانم چرا اینقدر اخم کرده بود. ناسلامتی خانمی به این زیبایی باید لبخند به چهره داشته باشد که ظرافت رفتارش با زیبایی ظاهریاش تکمیل شود.
چند دقیقه بعد به مسافری که آن طرفتر نشسته بود و جوانی بود گیر داد و گفت که کفشهایش را بپوشد چون جورابش بو میدهد. جوانک قرمز شد و کفشاش را پوشید.
بعد خانم از توی کیفش یک کتاب درآورد و شروع کرد به خواندن. سرم را جلو بردم و طوری که متوجه شود به صفحههای باز کتابش خیره شدم. عصبی بود، عصبیتر شد!
- گفت: «چه چیز را نگاه میکنی؟»
- گفتم: «شما خیلی متمدن و بافرهنگ هستید؛ میخواستم ببینم از کدام کشور آمدهاید!»
حرفم بیربط بود حتما. اما قصدم سوزاندنش بود و فکر کنم موفق شدم. بهش برخورد. شروع کرد به ور زدن؛ احتمالا کنایه را گرفته بود و داشت از تمدن و فرهنگش دفاع میکرد و حتما هم نمک جملههایش را زیاد کرده بود.
من اما هیچ نمیشنیدم. چون طوری که متوجه بشود هدفون را روی گوشهایم گذاشتم و سرم را برگرداندم.



ژوئن 12, 2008 at 12:52 ب.ظ
چه حوصلهای!
ژوئن 12, 2008 at 1:01 ب.ظ
بابا من کلی فضولیم اومد که بالاخره کجایی بود؟!
ژوئن 12, 2008 at 1:02 ب.ظ
باسلام.
واقعا حقش بود.
ژوئن 12, 2008 at 2:16 ب.ظ
بابا تابلو دیگه
ایرانی بوده
ژوئن 12, 2008 at 3:31 ب.ظ
ایرانی بوده بدون شک!!!
ژوئن 12, 2008 at 4:06 ب.ظ
ایرانی نبوده!
ولی کجایی بوده؟!
ژوئن 12, 2008 at 5:34 ب.ظ
احیانا ترک نبوده؟!
ژوئن 12, 2008 at 7:52 ب.ظ
حتما خارجی بوده، آخه کدوم ایرانی شراب میخوره؟
ژوئن 12, 2008 at 9:16 ب.ظ
بی شک ایرانی بوده از نوع فارسش
ژوئن 12, 2008 at 9:26 ب.ظ
بی شک ارانی بوده از نوع فارس با ادعا
ژوئن 13, 2008 at 3:27 ق.ظ
از این مطلب لذت ها بردم!
از شما خوشم میاد آقای بامدادی!
ژوئن 13, 2008 at 7:00 ق.ظ
خیلی از نوشته شما لذت بردم گویی خود من نیز در آنجا بودم.
راستی از این که به وبلاگم اومدین و نظر دادید خیلی ممنونم.
به زودی وبلاگ من گسترش پیدا میکنه و من قراره اونو ارتقاء بدم و یه چیزهایی رو بهش اضافه کنم. باز هم از شما تشکر می کنم.
ژوئن 13, 2008 at 9:22 ق.ظ
دستت درد نکنه که حالشو گرفتی!
ژوئن 13, 2008 at 6:48 ب.ظ
…برخورد فرهنگی…اما قصدم سوزاندنش بود و فکر کنم موفق شدم. بهش برخورد. شروع کرد به ور زدن…
اینجا رو یک نگاه می کنی؟
http://zigzagmag.org/article/default.aspx/520
ژوئن 14, 2008 at 9:52 ق.ظ
@کمانگیر:
قبول دارم. توی برخوردها هم باید همیشه حریمهایی رو حفظ کرد. ولی خوب گاهی دیگه از دست آدم در میره. ممنون که تذکر دادی. خودم هم راستش احساس گناه میکنم الان. شاید بهتر بود اصلا چیزی نمیگفتم.
ژوئن 14, 2008 at 7:37 ب.ظ
همین که اینقدر باانصافی بی بهاست.
ژوئن 14, 2008 at 8:40 ب.ظ
از این آدما زیادند
یه نگاه به اطرافت بکن
ژوئن 14, 2008 at 8:41 ب.ظ
از این آدما زیادند
یه نگاه به اطرافت بکن
—————————
نگفتم!
جولای 7, 2008 at 1:08 ق.ظ
baba dast marizad…
ghashang bud