بازخوانی

چند سال پیش بود؟ کجا بود؟

مگر مهم است؟‌ می‌دانم چندین سال پیش رخ داده و بزرگ بوده و فراموش ناشدنی. پس چه اهمیتی دارد کی و کجا و چگونه رخ داده باشد؟ مهم این است که «چرا بعد از این همه سال، امروز، درست در این روز کذایی به یاد این موضوع افتاده‌ام؟» این مساله از خود داستانی که در آن روز به خصوص بر من گذشت بیشتر ذهنم را مشغول کرده است.

ذهن مکانسیم غریبی دارد (دست‌کم ذهن من). اصلا مراعات حال آدم را نمی‌کند. ناگهان یک خاطره یا داستان قدیمی را از توی آرشیوش می‌کشد بیرون و همزمان همه‌ی حس و بو و رنگی که در اثر احساس آن تجربه‌ی غریب در دهلیزهای پنهان ذهنت مخفی کرده بودی را می‌گذارد پیش رویت،‌ انگار که همین الان رخ داده باشد. بعد هم که دست به چنین عملی زد و ازش انتظار داری تو را در نشئه‌ی این بازتکرار غیرمنتظره همراهی کند، جا می‌زند و تنهایت می‌گذارد. همان ذهن که خودش مسبب این اغتشاش بوده، ناگهان غرق در سکون و حیرت می‌شود و رهایت می‌کند تا با خاطره‌ی مهیب بازخوانی‌شده‌ات خلوت کنی.


مشترک خوراک بامدادی شوید
کامل
فقط مطالب
فقط لینکدونی