بازخوانی

ژوئن 25, 2008

چند سال پیش بود؟ کجا بود؟

مگر مهم است؟‌ می‌دانم چندین سال پیش رخ داده و بزرگ بوده و فراموش ناشدنی. پس چه اهمیتی دارد کی و کجا و چگونه رخ داده باشد؟ مهم این است که «چرا بعد از این همه سال، امروز، درست در این روز کذایی به یاد این موضوع افتاده‌ام؟» این مساله از خود داستانی که در آن روز به خصوص بر من گذشت بیشتر ذهنم را مشغول کرده است.

ذهن مکانسیم غریبی دارد (دست‌کم ذهن من). اصلا مراعات حال آدم را نمی‌کند. ناگهان یک خاطره یا داستان قدیمی را از توی آرشیوش می‌کشد بیرون و همزمان همه‌ی حس و بو و رنگی که در اثر احساس آن تجربه‌ی غریب در دهلیزهای پنهان ذهنت مخفی کرده بودی را می‌گذارد پیش رویت،‌ انگار که همین الان رخ داده باشد. بعد هم که دست به چنین عملی زد و ازش انتظار داری تو را در نشئه‌ی این بازتکرار غیرمنتظره همراهی کند، جا می‌زند و تنهایت می‌گذارد. همان ذهن که خودش مسبب این اغتشاش بوده، ناگهان غرق در سکون و حیرت می‌شود و رهایت می‌کند تا با خاطره‌ی مهیب بازخوانی‌شده‌ات خلوت کنی.


مشترک خوراک بامدادی شوید
کامل
فقط مطالب
فقط لینکدونی

6 Responses to “بازخوانی”

  1. sara Says:

    کلا ذهن آدم بعضی وقتها بدجوری ضد حال میزنه به آدم دیگه ..ولی اگه باهاش رفیق بشی کمی مراعات می کنه :)


  2. بعضی وقت ها این بازخوانی ها طعم شیرین یک خاطره است و گاهی مزه گس یک ارتباط و در لحظاتی طعم تلخ یک مشاجره……


  3. بهش میگن زندگی بامدادی جان.

  4. aMiN Says:

    موافقم
    ذهن منم اینجوری هست!

  5. Mohsen Says:

    salam

    jaleb bood

  6. آزاده Says:

    توصیفی زیبا…
    این حالت همیشه برای من برای خاطرات خوب پیش میاد..
    سناریو رو خیلی عالی به تصویر کشیدی. :-)
    —————————————————
    بامدادی:‌ :)


Leave a Reply