بازخوانی
ژوئن 25, 2008
چند سال پیش بود؟ کجا بود؟
مگر مهم است؟ میدانم چندین سال پیش رخ داده و بزرگ بوده و فراموش ناشدنی. پس چه اهمیتی دارد کی و کجا و چگونه رخ داده باشد؟ مهم این است که «چرا بعد از این همه سال، امروز، درست در این روز کذایی به یاد این موضوع افتادهام؟» این مساله از خود داستانی که در آن روز به خصوص بر من گذشت بیشتر ذهنم را مشغول کرده است.

ذهن مکانسیم غریبی دارد (دستکم ذهن من). اصلا مراعات حال آدم را نمیکند. ناگهان یک خاطره یا داستان قدیمی را از توی آرشیوش میکشد بیرون و همزمان همهی حس و بو و رنگی که در اثر احساس آن تجربهی غریب در دهلیزهای پنهان ذهنت مخفی کرده بودی را میگذارد پیش رویت، انگار که همین الان رخ داده باشد. بعد هم که دست به چنین عملی زد و ازش انتظار داری تو را در نشئهی این بازتکرار غیرمنتظره همراهی کند، جا میزند و تنهایت میگذارد. همان ذهن که خودش مسبب این اغتشاش بوده، ناگهان غرق در سکون و حیرت میشود و رهایت میکند تا با خاطرهی مهیب بازخوانیشدهات خلوت کنی.



ژوئن 25, 2008 at 4:48 ب.ظ
کلا ذهن آدم بعضی وقتها بدجوری ضد حال میزنه به آدم دیگه ..ولی اگه باهاش رفیق بشی کمی مراعات می کنه
ژوئن 25, 2008 at 4:57 ب.ظ
بعضی وقت ها این بازخوانی ها طعم شیرین یک خاطره است و گاهی مزه گس یک ارتباط و در لحظاتی طعم تلخ یک مشاجره……
ژوئن 25, 2008 at 9:25 ب.ظ
بهش میگن زندگی بامدادی جان.
ژوئن 26, 2008 at 9:00 ق.ظ
موافقم
ذهن منم اینجوری هست!
ژوئن 26, 2008 at 6:32 ب.ظ
salam
jaleb bood
ژانویه 16, 2009 at 12:01 ق.ظ
توصیفی زیبا…
این حالت همیشه برای من برای خاطرات خوب پیش میاد..
سناریو رو خیلی عالی به تصویر کشیدی.
—————————————————
بامدادی: