بازخوانی

چند سال پیش بود؟ کجا بود؟

مگر مهم است؟‌ می‌دانم چندین سال پیش رخ داده و بزرگ بوده و فراموش ناشدنی. پس چه اهمیتی دارد کی و کجا و چگونه رخ داده باشد؟ مهم این است که «چرا بعد از این همه سال، امروز، درست در این روز کذایی به یاد این موضوع افتاده‌ام؟» این مساله از خود داستانی که در آن روز به خصوص بر من گذشت بیشتر ذهنم را مشغول کرده است.

ذهن مکانسیم غریبی دارد (دست‌کم ذهن من). اصلا مراعات حال آدم را نمی‌کند. ناگهان یک خاطره یا داستان قدیمی را از توی آرشیوش می‌کشد بیرون و همزمان همه‌ی حس و بو و رنگی که در اثر احساس آن تجربه‌ی غریب در دهلیزهای پنهان ذهنت مخفی کرده بودی را می‌گذارد پیش رویت،‌ انگار که همین الان رخ داده باشد. بعد هم که دست به چنین عملی زد و ازش انتظار داری تو را در نشئه‌ی این بازتکرار غیرمنتظره همراهی کند، جا می‌زند و تنهایت می‌گذارد. همان ذهن که خودش مسبب این اغتشاش بوده، ناگهان غرق در سکون و حیرت می‌شود و رهایت می‌کند تا با خاطره‌ی مهیب بازخوانی‌شده‌ات خلوت کنی.


مشترک خوراک بامدادی شوید
کامل
فقط مطالب
فقط لینکدونی

6 دیدگاه در بازخوانی

  1. sara می‌گه:

    کلا ذهن آدم بعضی وقتها بدجوری ضد حال میزنه به آدم دیگه ..ولی اگه باهاش رفیق بشی کمی مراعات می کنه :)

  2. فرشته جعفری می‌گه:

    بعضی وقت ها این بازخوانی ها طعم شیرین یک خاطره است و گاهی مزه گس یک ارتباط و در لحظاتی طعم تلخ یک مشاجره……

  3. هزاران نقطه می‌گه:

    بهش میگن زندگی بامدادی جان.

  4. aMiN می‌گه:

    موافقم
    ذهن منم اینجوری هست!

  5. Mohsen می‌گه:

    salam

    jaleb bood

  6. آزاده می‌گه:

    توصیفی زیبا…
    این حالت همیشه برای من برای خاطرات خوب پیش میاد..
    سناریو رو خیلی عالی به تصویر کشیدی. :-)
    —————————————————
    بامدادی:‌ :)

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s