بار دیگر شهری که دوست می‌دارم

هر چه دلتان می‌خواهد از تهران بد بگویید. بگویید پر از دود است، شلوغ است، نامنظم است. بگویید اتوبان‌هایش پر از راننده‌های دیوانه است، که شمال شهرش پر از آدم‌های تازه به دوران رسیده است و جنوب شهرش پر از آدم‌هایی که کینه‌ی فقر در دلشان جمع شده تا روزی با خشم بیرونش دهند.

هر چه دلتان می‌خواهد بگویید. هر چقدر دلتان می‌خواهد از آدم‌های این شهر بد بگویید. بگویید مغازه‌دارهایش دو دره باز هستند و تا چشم به هم بگذاری جنس تقلبی را به بهایی بیشتر بهت می‌اندازند. بگویید این شهر، شهر آدم‌های زرنگ است که دیگر در آن اعتماد معنایی ندارد.

گفتم که، هر چه دلتان می‌خواهد بگویید. من اما این شهر را دوست دارم. آدم‌هایش را نیز. پسرهای مو ژل‌زده‌ی ویلان در خیابان‌هایش را و دخترهای چادری مقید به حجابش را نیز. دانشجوها و محصل‌ها و کلاس‌ اولی‌های پر از شادی و سر و صدایش، کارگرهای افغانی‌ای که صبح‌ها دور میدان منتظر کار می‌مانند ولی مدتی است از ترس اخراج شدن جرات همین کار را هم ندارند، کارمندانی که صبح‌ها با چهره‌های اخم کرده سر کار می‌روند، و صف‌های طولانی اتوبوس و مترو و مردمی که حوصله ندارند…

دوستشان دارم. همان جوان‌هایی که تازه ته ریششان در آمده و آن را اصلاح نمی‌کنند که ثواب بیشتری ببرند و مردم هم کلی بهشان بد و بیراه می‌گویند را هم دوست دارم، به خاطر سادگیشان که فکر می‌کنند با بستن‌ خیابان‌ها دارند کار صواب می‌کنند. آن بچه‌ پولدارهایی که لاقیدانه در اتوبان‌ها می‌رانند و مهمترین مشکل زندگیشان این است که رینگ‌ماشینشان مطابق مد روز باشد را هم دوست دارم، باز هم به خاطر سادگیشان، که فکر می‌کنند زندگی همین است، و شاید هم زندگی همین باشد…

دختر و پسرهایی که با ترس و لرز ولی با شوری دلچسب در پارک‌ها دنبال گوشه‌ی خلوت و امنی می‌گردند… آدم‌های سنتی، آدم‌های مدرن، دلال‌ها و به ساز و بفروش‌ها و «آدم‌های بی‌نوای سه شیفت‌کار»، بقال‌ها، نانواها، معلم‌ها، بچه‌ها، معتادها، بی‌کارها، خاله‌زنک‌ها، روشن‌فکرها، آدم‌حسابی‌ها، کت‌ و شلواری‌ها، شلوار جین تنگ‌پوش‌ها، یقه‌ آخوندی‌پوش‌ها، «سربازهای صبح‌های زود گوش‌های قرمز»، همه و همه را از دم… دوست دارم.

چرا من این همه دیوانه هستم؟

چون دلم برای شهرم تنگ شده. همین… مگر کم چیزی است دلتنگ شدن برای شهر؟ نه خاک پرستم و نه ملی‌گرا. اما وقتی پایم را توی کوچه‌های این شهر می‌گذارم آرامشی را که در تمام صحراهای خلوت و داغ پیدا نکردم، پیدا می‌کنم. هر چه دلتان می‌خواهد به من بگویید. من این شهر و آدم‌هایش را دوست دارم. خاطره دارم از این شهر، خاطره‌هایم را که نمی‌توانم انکار کنم. احساس دارم از این شهر، یادگار دارم از این شهر… از امیرآباد خاطره دارم، از نارمک خاطره دارم، از ونک و تجریش و دربند و درکه و گلاب‌دره و حسن‌آباد و بهارستان و چهارراه کالج و از خیلی محله‌های دیگرش …

و تازه از همه‌ی این‌ها که بگذریم. باور کنید هیچ فرودگاهی را در جهان پیدا نمی‌کنید که وقتی از راه می‌رسید چنین چشم‌ها و آغوش‌های مشتاقی در انتظار مسافرانش باشد. باور کنید پیدا نمی‌کنید،‌ بگردید، چنین چیزی «یافت می‌نشود در جهان» است…

به خاطر همه‌ی آن نگاه‌های منتظر در فرودگاه، «نگاه‌های یک چشم اشک و یک چشم خنده»، به خاطر «آغوش‌های انتظار» و به خاطر چیزهایی که هیچ‌وقت کهنه نمی‌شوند… همین‌ها کافی است برای دوست داشتنشان: تهران را و آدم‌هایش را،‌ با همه‌ی نژندی‌های غیرقابل انکارشان…

بدیهی اما لازم: عنوان نوشته اول این بود «تهران، شهری که دوست می‌دارم» اما به یاد و احترام «نادر ابراهیمی» که اخیرا درگذشت عنوان را به نام یکی از کتاب‌هایش تغییر دادم.


مشترک خوراک بامدادی شوید
کامل
فقط مطالب
فقط لینکدونی

حلیم بخوریم اما توی دیگ نیفتیم

دوستانی که گاه و بی‌گاه نوشته‌های این حقیر را در بامدادی دنبال می‌کنند متوجه علاقه و اعتقاد و توجه من به پدیده‌ی «رسانه‌های اجتماعی» (Social Media) و زیرمجموعه‌های آن مانند «وبلاگ‌ها» (blogs)، «شبکه‌های اجتماعی» (Social Networks) و انواع «سیستم‌های پیشنهاد‌دهنده»‌ که با گردآوری اطلاعات از کاربران مطالب برگزیده پیشنهاد می‌کنند، هستند.

اما این روزها جی‌میل من پر شده از دعوت‌نامه‌های فله‌ای به سایت‌هایی مثل Yaari و البته نه فقط آن، چندین سایت دیگر هم هست که اسم نمی‌آورم. به هیچ‌وجه مخالفت نوآوری و استفاده از امکانات جدید شبکه‌ای نیستم، اما حرف من این است که باید از این ابزارها هوشمندانه استفاده کنیم: برای رشد ارتباطات اجتماعی مجازی یا حقیقی‌مان با سایر آدم‌ها، برای شناختن فضاها یا افق‌های جدید، برای گسترش وسعت ذهن و افق اندیشه و یادگرفتن و یاد دادن و داشتن تریبونی که صدایمان را به گوش دیگران برسانیم.

گاهی انگار فراموش می‌کنیم این‌ها ابزار هستند و نه هدف. پرستیدن ابزار یا بیش از حد به آن بها دادن همان‌قدر خطرناک است که یکسره رها کردن تحولات و فن‌آوری‌های جدید و اسیر ماندن در حباب عادت‌های قدیم.

من از Orkut  استفاده می‌کردم و بعد هم از Facebook با کمال میل. توییتر منحصر به فرد و فوق‌العاده است و ارزش حضور و ماندن را دارد. فرندفید هم به خاطر خاصیت گردآوری کننده‌ای که دارد جالب است و ارزش دارد که در آن حضور داشته باشیم. اما تا کجا؟ چند تا سایت؟

گیرم که همه‌‌ی این سایت‌های جدید باحال و پرامکانات باشند. وقت و انرژی ما چطور؟ محدودیتی ندارد؟ بهایی ندارد؟ آیا نباید جایی مرزی برای خودمان بگذاریم و به جای بازی کردن و چرخیدن بی‌حاصل در سایت‌های جدید، به استفاده‌ی مفید کردن از همین‌هایی که عضو هستیم توجه کنیم؟

شخصا اگر خیلی پرکار باشم و وقت آزاد زیادی داشته باشم و پر از خلاقیت و شعور و دانش باشم خیلی هنر کنم بتوانم حضورم را در فیس‌بوک، ارکات، توییتر، فرندفید و وبلاگستان حفظ کنم. یعنی حضور مفید یا خلاقانه‌ام را. پس در شرایطی که همین شبکه‌های اجتماعی فعلی را هم به سختی می‌توانم مفید نگاه‌دارم، چرا باید دنبال این باشم که توی ده‌ها شبکه‌ی اجتماعی جدید که هر روز و هر شب مثل قارچ سبز می‌شوند عضو شوم؟

این عضویت‌های بی‌فایده و بی‌ثمر در این همه شبکه‌ی اجتماعی «خالی از کاربر» و «خالی از خلاقیت» و «خالی از مطلب» چه خاصیتی برای من دارد؟ سوادم را زیاد می‌کند؟ روابط اجتماعیم را بیشتر و سازنده‌تر می‌کند؟ درک و بینشم را عمیق‌تر می‌کند؟ شعور انسانی‌ام را بیشتر می‌کند؟ یا فقط یک وقت‌تلف‌کنی بی‌حاصل به برنامه‌ی روزانه‌ام -که همین‌جوری هم کاملا پر است- اضافه می‌کند؟ باور کنید ولگردی توی این‌همه سایت پراکنده حتی سرگرم‌ کننده هم نیست. بخواهم سرگرم شوم همان فرندفید برای ساعت‌ها و روزها سرگرم شدن کافی است.

چه چیزی را می‌خواهیم ثابت کنیم؟ نوعی رکورد شکستن است یا جایزه‌ای چیزی درکار است که من بی‌خبرم؟

حلیم بخوریم، اما توی دیگ حلیم نیفتیم.


مشترک خوراک بامدادی شوید
کامل
فقط مطالب
فقط لینکدونی