بار دیگر شهری که دوست میدارم
جولای 14, 2008
هر چه دلتان میخواهد از تهران بد بگویید. بگویید پر از دود است، شلوغ است، نامنظم است. بگویید اتوبانهایش پر از رانندههای دیوانه است، که شمال شهرش پر از آدمهای تازه به دوران رسیده است و جنوب شهرش پر از آدمهایی که کینهی فقر در دلشان جمع شده تا روزی با خشم بیرونش دهند.
هر چه دلتان میخواهد بگویید. هر چقدر دلتان میخواهد از آدمهای این شهر بد بگویید. بگویید مغازهدارهایش دو دره باز هستند و تا چشم به هم بگذاری جنس تقلبی را به بهایی بیشتر بهت میاندازند. بگویید این شهر، شهر آدمهای زرنگ است که دیگر در آن اعتماد معنایی ندارد.
گفتم که، هر چه دلتان میخواهد بگویید. من اما این شهر را دوست دارم. آدمهایش را نیز. پسرهای مو ژلزدهی ویلان در خیابانهایش را و دخترهای چادری مقید به حجابش را نیز. دانشجوها و محصلها و کلاس اولیهای پر از شادی و سر و صدایش، کارگرهای افغانیای که صبحها دور میدان منتظر کار میمانند ولی مدتی است از ترس اخراج شدن جرات همین کار را هم ندارند، کارمندانی که صبحها با چهرههای اخم کرده سر کار میروند، و صفهای طولانی اتوبوس و مترو و مردمی که حوصله ندارند…
دوستشان دارم. همان جوانهایی که تازه ته ریششان در آمده و آن را اصلاح نمیکنند که ثواب بیشتری ببرند و مردم هم کلی بهشان بد و بیراه میگویند را هم دوست دارم، به خاطر سادگیشان که فکر میکنند با بستن خیابانها دارند کار صواب میکنند. آن بچه پولدارهایی که لاقیدانه در اتوبانها میرانند و مهمترین مشکل زندگیشان این است که رینگماشینشان مطابق مد روز باشد را هم دوست دارم، باز هم به خاطر سادگیشان، که فکر میکنند زندگی همین است، و شاید هم زندگی همین باشد…
دختر و پسرهایی که با ترس و لرز ولی با شوری دلچسب در پارکها دنبال گوشهی خلوت و امنی میگردند… آدمهای سنتی، آدمهای مدرن، دلالها و به ساز و بفروشها و «آدمهای بینوای سه شیفتکار»، بقالها، نانواها، معلمها، بچهها، معتادها، بیکارها، خالهزنکها، روشنفکرها، آدمحسابیها، کت و شلواریها، شلوار جین تنگپوشها، یقه آخوندیپوشها، «سربازهای صبحهای زود گوشهای قرمز»، همه و همه را از دم… دوست دارم.
چرا من این همه دیوانه هستم؟
چون دلم برای شهرم تنگ شده. همین… مگر کم چیزی است دلتنگ شدن برای شهر؟ نه خاک پرستم و نه ملیگرا. اما وقتی پایم را توی کوچههای این شهر میگذارم آرامشی را که در تمام صحراهای خلوت و داغ پیدا نکردم، پیدا میکنم. هر چه دلتان میخواهد به من بگویید. من این شهر و آدمهایش را دوست دارم. خاطره دارم از این شهر، خاطرههایم را که نمیتوانم انکار کنم. احساس دارم از این شهر، یادگار دارم از این شهر… از امیرآباد خاطره دارم، از نارمک خاطره دارم، از ونک و تجریش و دربند و درکه و گلابدره و حسنآباد و بهارستان و چهارراه کالج و از خیلی محلههای دیگرش …
و تازه از همهی اینها که بگذریم. باور کنید هیچ فرودگاهی را در جهان پیدا نمیکنید که وقتی از راه میرسید چنین چشمها و آغوشهای مشتاقی در انتظار مسافرانش باشد. باور کنید پیدا نمیکنید، بگردید، چنین چیزی «یافت مینشود در جهان» است…
به خاطر همهی آن نگاههای منتظر در فرودگاه، «نگاههای یک چشم اشک و یک چشم خنده»، به خاطر «آغوشهای انتظار» و به خاطر چیزهایی که هیچوقت کهنه نمیشوند… همینها کافی است برای دوست داشتنشان: تهران را و آدمهایش را، با همهی نژندیهای غیرقابل انکارشان…
بدیهی اما لازم: عنوان نوشته اول این بود «تهران، شهری که دوست میدارم» اما به یاد و احترام «نادر ابراهیمی» که اخیرا درگذشت عنوان را به نام یکی از کتابهایش تغییر دادم.




جولای 14, 2008 at 8:25 ب.ظ
زیبا بود . من هم این شهر رو دوست دارم
جولای 14, 2008 at 8:36 ب.ظ
زيبا بود.
سخن كز دل برآيد لاجرم بردل نشيند.
همينطور كه گفتهاي، وطن يعني هموطنها. باقيش جاذبههاي توريستي است كه جاهاي ديگر هم پيدا ميشود.
جولای 14, 2008 at 8:48 ب.ظ
تهران هم شما رو دوست داره
جولای 14, 2008 at 9:30 ب.ظ
و من دلم لک زده که شب روی پل عابر پیاده بایستم و زل بزنم به چراغهای ماشین تو ترافیک تهران.
جولای 15, 2008 at 2:09 ق.ظ
زسیدن بخیر
جولای 15, 2008 at 3:42 ق.ظ
كاش همه شهرمان را دوست داشتيم كاش
جولای 15, 2008 at 3:50 ق.ظ
اول – رسیدن بخیر . دوم منهم شهرم را دوست دارم اما وقتی مدتها تویش بمانی از استرس دیگر نمی توانی تحملش کنی هرچند عاشقانه دوستش داشته باشی.
جولای 15, 2008 at 4:48 ق.ظ
شاید هم زندگی همین باشد…
همین دوست داشتن.
جولای 15, 2008 at 7:06 ق.ظ
خدا رو شکر که بالاخره انتظار به سر آمد و بار دیگر شهری که دوست داری…
من هم دوستش دارم و دلتنگش هستم، اما…
خوش بگذره
جولای 15, 2008 at 7:55 ق.ظ
ما هم شما رو دوست داریم . دلمان را بردی به یغما ای ترک غارتگر من
جولای 15, 2008 at 8:26 ق.ظ
بامدادی عزیز سلام!
1- همه ی صفحات وبلاگ شما را برای یافتن مشخصات تان جستجو کردم، مشخصاتی که در وبلاگتان و فرندفید موجود بود، استخراج کردم. اما بسیاری از مشخصاتی که برای شمارشگرِ وبلاگستان ضروری است نیافتم.
2- وب 3 برای تکمیل و توسعه ی «شمارشگرهای وبلاگستان» نیاز به مشخصات شما دارد، لطفا به این صفحه بروید و مشخصات خود را ارسال کنید. تا جایی که امکان دارد مشخصات اینترنتی (الف) را بصورت کامل ثبت و ارسال کنید. بویژه جیمیل، یاهو و شماره ی سایت هو * در این مرحله بسیار مهم هستند. اگر سایتمتر * را هم قرار دهید که بسیار لطف میکنید.
3- چنانچه مایل نیسیتید نمایشگرِ سایت هو یا سایتمتر را در وبلاگتان قرار دهید میتوانید کدهای مربوط به نمایشِ آیکن را حذف کرده و بقیه ی کدها را در وبلاگتان قرار دهید یا از آیکنِ کوچکِ آنها استفاده کنید یا سایز آنرا آنقدر کوچک کنید که قابل رویت نباشد. این گونه آمارها را خواهیم داشت، اما نمایشگرِ سایتِ هو در وبلاگتان به نمایش در نخواهد آمد.
4- لطفا web3beta@gmail.com و yourimstatus@gmail.com را در جی تالک خود ادد (اضافه) کنید. (بسیار مهم)
5- ارسال مشخصات تنها چند دقیقه از وقت شما را میگیرد. بی صبرانه منتظر دریافت مشخصات شما هستم. تشکر از لطف و همکاری شما
جولای 15, 2008 at 9:41 ق.ظ
منم دوسش دارم ، اینو وقتی می فهمم که یه چند روز ازش دور می شم چه برسه چند ماه و چند سال
جولای 16, 2008 at 6:10 ق.ظ
من همیشه تهران را دوست داشتم و الان که ازش دورم هم کاملا احساس ترا دارم و دلم برایش تنگ شده.
قبل از اینکه بیام می دانستم که دلم برایش تنگ خواهد شد. قصد داشتم تا می توانم از زندگی ام در تهران عکس بگیرم. خیلی عکس گرفتم و خیلی عکس ها را نگرفتم… آنقدر گرفتار کارهای آمدن شدم که نتوانستم عکسهای بیشتری بگیرم.
یک سری از عکس هایم را اینجا گذاشته ام اگر دوست داشتی ببین:
http://picasaweb.google.com/RMehran/Tehran
جولای 16, 2008 at 10:35 ق.ظ
“برای آنکه بتوانیم دنیا را ببینیم، باید بیرون از دنیا ایستاده باشیم. هیچکس نمیتواند مانند ِ کودکی که گوشهای نشسته و منتظر ِ والدین خود است، زنگ ِ تفریح را نقاشی کند… کسی که خود غایب است، بهتر میتواند حضور ِ اشیاء را توصیف کند ”
زیبا نوشته بودین، ولی آدم که در چارچوب یک شهر اسیر بشه، دیگه زیباییهاش رو نمیبینه و یا حتی براش یکنواخت میشه… به هر صورت امیدوارم اون آرامش گمشده رو در تهران بزرگ پیدا کنین :- )
جولای 17, 2008 at 8:47 ب.ظ
سلام:
حس قشنگ وواقعی تان را بخوبی می فهم.هرکجا که باشم ،باشم این خانه، این شهر ،شهر من است سهم من است. وقتی ازآن دوریم بیشتر نزدیکیم.آی آنهایی که آنجایید سلام بر شما.