داشتیم آرام آرام بالا میرفتیم و حسرت میخوردیم که هوا دارد تاریک میشود. از شما چه پنهان، دلمان داشت میگرفت از رنگ دلگیر غروب. اما ناگاه دوستی به یکی از یالهای مجاور کوه اشاره کرد: ماه را نگاه کنید!
دوق زده شدیم. ایستادیم و به ماه خیره شدیم که به آرامی طلوع میکرد. نفسهایمان در سینه حبس شده بود. تحمل اینهمه زیبایی برای هر کسی سخت است.
چند دقیقه بعد، همه جا تاریک شده بود. ما اما دلمان دیگر از تاریکی نمیگرفت. دیگر تنها نبودیم.

