سفر کوتاهی داشتم به «جنگل ابر» که بخش کوچکی از زیبایی رویاییاش را با شما به اشتراک میگذارم. برای دیدن عکسهای بیشتری از زیباییهای این سرزمین میتوانید اینجا و اینجا را نگاه کنید.
عنوان این نوشتهی تصویری به یاد «خسرو شکیبایی» و نقش دوستداشتنیاش در سریال «روزی روزگاری» انتخاب شده است.

مسیر تهران به شاهرود از حاشیهی کویر میگذرد. نزدیکیهای روستای ابر با دیدن منظرهی ابرهای دوردست وسوسه شدیم از ماشین پیاده شویم. باورنکردنی بود، هوا خنک شده بود و ما هنوز از کوهستان بالا نرفته بودیم.

مزرعه، باغ، کوه، ابر، آسمان…

این ابرها مهاجم نیستند، این ابرها حاصلخیزند.

مشغول درست کردن برگهی قیسی بود. گفتم «فاطمهخانم اینقدر توی عکس جدی نباش». همهی خطوط صورتش لبخند زدند.

این جاده به کجا میرود؟ از خودمان میپرسیدیم و قبلمان تندتر میزد.

ابرها خورشید سرزمینشان را بدرقهی غروب میکنند.

اگر دوست دارید جادههایی مثل اینیکی را هم امتحان کنید، ماشین شاسیبلند 4WD لازم دارید. ما امتحان نکردیم!

درختها هم مثل ما شب توی شیب کوهستان خوابیدند. اما بر خلاف ما مدام سُر نمیخوردند!

یادم هست یک برنامهی تلویزیونی آموزش نقاشی میگفت وقتی منظرهای را نقاشی میکنید، کوهستانهای دورتر را کمرنگتر بکشید. درست مثل خاطره میماند، هر چه دورتر کمرنگتر…

این سگ را دستکم نگیرید. تقریبا همهی شیر صبحانهمان را نوش جان کرد. سر و صدای همه درآمده بود!

اگر به اندازهی این چوپان گیاه و حیوان را حس میکردیم…

سبز، فیروزهای، سپید؛ مکرر میشود اما همیشه تازه است.

شنیدم که قرار است بخش قابل توجهی از جنگل ابر به منظور جادهسازی (و لابد ویلاسازی) تخریب شود. درود بر «سودپرستی» و «توسعهی ناپایدار» که بر همه چیز مقدم است.

دلم نمیآمد از این همه هوای خنک و این همه ابر و جنگل و آسمان خداحافظی کنم.
شنیده بودم «جنگل ابر» جای زیبایی است. اما وقتی توی ابرها راه رفتم و روی بستر مه و مخمل سبز خوابیدم به نظرم رسید صفت زیبا توصیفگر این سرزمین نیست: «جنگل ابر رویایی است».
عکس نمیتواند حس مطبوع و زندهای را که از راه رفتن توی ابرها به دست میآورید توصیف کند. هیچچیز نمیتواند. باید رفت و تجربه کرد.