چگونه نماینده‌ی آمریکا در سازمان ملل شویم

این پست ترجمه‌ی آزادی است از یکی از مطالب وبلاگ عالی Iran Afairs (مقداری هم به محتوای آن اضافه کرده‌ام).

اخیرا کاردار آمریکا در سازمان ملل به روسیه اعتراض کرده که اعمال زور یا تهدید علیه کشورها خلاف منشور سازمان ملل است.

چه جالب،‌ ناگهان دولت آمریکا قوانین بین‌المللی و منشور سازمان ملل را کشف کرد!!! از هیاهوی رسانه‌های غربی برای قلب واقعیت ماجرای روسیه-گرجستان که بگذریم، چه کسی است که نداند ماجرای درگیری نظامی روسیه در اوستای جنوبی هیچ شباهتی به حمله‌ی متجاوزانه‌ی آمریکا به عراق در سال 2003 ندارد و اصولا نباید این دو موضوع را با هم مقایسه کنیم. اما بد نیست محض کمی تفریح و فقط برای این‌که موضع قانونی و رسمی دولت آمریکا درباره‌ی «قوانین بین‌المللی» و «سازمان ملل» هم کمی روشن‌تر برایمان جا بیفتد نگاهی بیاندازیم به سخنان آقای جان بولتون- نماینده‌ی آمریکا در سازمان ملل در سال‌های 2005 و 2006- درباره‌ی اهمیت قوانین بین‌المللی:

اشتباه بزرگی است اگر ما کوچکترین اعتباری برای قوانین بین‌المللی قایل شویم. حتی اگر منافع کوتاه مدت ما چنین ایجاب کند، در دراز مدت کسانی که فکر می‌کنند قوانین بین‌المللی دارای کوچکترین معنایی هستند، همان‌هایی هستند که می‌خواهند آمریکا را تحت فشار قرار دهند.

ایشان در حضور دانشجویان درباره‌ی دوران دانشجوی‌اش در دانشگاه ییل می‌گوید:

وقتی این‌جا دانشجو بودم، هیچ واحد درسی در حقوق بین‌الملل نگرفتم. راستش را بخواهید فکر نمی‌کنم هیچ‌چیزی را از دست داده باشم.

اگر امروز ده طبقه از سازمان ملل خراب شود، کوچکترین فرقی نمی‌کند -- جان بولتون، نماینده‌ی وقت آمریکا در سازمان ملل

و دیدگاه ایشان درباره‌ی سازمان ملل:

چیزی به نام «سازمان ملل» وجود ندارد. فقط جامعه‌ی بین‌المللی است که تنها ابرقدرت جهان [آمریکا] می‌تواند آن را رهبری کند.

و باز هم دیدگاه ایشان درباره‌ی سازمان ملل:

سازمان ملل می‌تواند یک ابزار مفید برای اجرای سیاست‌‌ خارجی آمریکا باشد.

متوجه شدید برای رسیدن به مقام «نمایندگی آمریکا در سازمان ملل» باید چه جور موضع‌گیری‌هایی داشته باشید؟ قوانین بین‌المللی را رسما و علنا بی‌ارزش بدانید و سازمان ملل را هم در بهترین حالت ابزاری برای اجرای سیاست‌های آمریکا تلقی کنید. اگر از این حرف‌ها زیاد بزنید شما هم این شانس را خواهید داشت که روزی به مقام نمایندگی آمریکا در سازمان ملل نایل شوید.


مشترک خوراک بامدادی شوید
کامل
فقط مطالب
فقط لینکدونی

لینک‌های روز (29-08-2008)

روسیه در گرجستان بمب خوشه‌ای به کار برده است

لینکدونی بدون لینک:

  • کانون EOS 50D هم آمد، تنها چیز هیجان‌انگیزی که دارد امکان عکس‌ گرفتن در نورهای خیلی کم با ISO 12800 است!
  • می‌دونستید بیشتر از 85 درصد درآمد موزیلا (تولید کننده‌ی فایرفاکس) از قراردادی با گوگل می‌آید؟ فقط به ازای نمایش دادن موتور جستجوی گوگل به عنوان پیش‌فرض در فایرفاکس!

مشترک خوراک بامدادی شوید
کامل
فقط مطالب
فقط لینکدونی

سئوال روز: چرا دکترا نمی‌گیرد؟

از زمانی که داستان دکترای قلابی «یکی از حضرات» مطرح شده این سئوال از ذهنم خارج نمی‌شود، که چرا ایشان دکترایش را نمی‌گیرد که دهن همه‌ی مخالفان و مزاحمان را ببندد؟ مگر «رسم زمانه» این نیست که اول «آدمِ یک شغل» را انتخاب کنند و بعد قبای تحصیلات عالی بر تنش بپوشانند؟ پس چرا ایشان از این «رسم مرسوم زمانه» تبعیت نمی‌کند؟

همه می‌دانند که دانشگاه‌ها و موسسات بسیار معتبری در ایران وجود دارد که می‌توانند به سرعت و ظرف چند هفته، به بزرگانی که مقام و منصبشان تضمین شده و روزمه‌شان فقط یک مدرک دکترا کم دارد، «دکترای واقعی» (و نه لزوما افتخاری) بدهند. اگر ایشان سرش شلوغ است و فرصت کافی ندارد، باز هم مشکلی نیست، چون ایشان اولین نفری نیست که هم‌زمان هم سرش شلوغ است و هم به تحصیلات متعالی احتیاج دارد. دانشگاه‌های‌ مربوطه در این زمینه تسهیلات مطلوبی در اختیار دانش‌جویان نخبه‌ی خود قرار می‌دهند. اولا که احتیاجی به شرکت در کلاس‌ها نیست و امکان «حضور در کلاس‌ها به شیوه‌ی مدرن غیابی» هم وجود دارد، ثانیا دانشگاه‌های مربوطه مقالات نوشته شده توسط دیگران را هم قبول می‌کنند.

تنها کاری که ایشان باید انجام دهد، ثبت نام کردن است. حتی نام رشته هم مشخص است (یک رشته‌ی مدیریتی خیلی استراتژیک) و زحمت انتخاب رشته نیز وجود ندارد. برای «خودشانی‌ها» فقط نوشتن نام و نام خانوداگی و یک امضا کافی است.

پس این سئوال هنوز دارد توی ذهن من می‌چرخد، که چرا «ایشان» دست روی دست گذاشته‌ و این‌همه زخم زبان را تحمل می‌کند؟ واقعا چرا برای اخذ دکترایش همین امروز ثبت نام نمی‌کند؟


مشترک خوراک بامدادی شوید
کامل
فقط مطالب
فقط لینکدونی

لینک‌های روز (28-08-2008)

از این به بعد «لینک‌های روز» به یک عکس مرتبط با یکی از لینک‌ها مزین می‌شود.

1984 - کتابی که نه تنها کهنه نشده، که روز به روز تازه‌تر می‌شود


مشترک خوراک بامدادی شوید
کامل
فقط مطالب
فقط لینکدونی

یک ذهنیت بسیار خطرناک

چند روز پیش در افغانستان یک فاجعه رخ داد. یک نمونه‌‌ از ده‌ها مورد جنایت‌ جنگی‌ای که هر روز در عراق و افغانستان اتفاق می‌افتد، اما این‌بار به خاطر مقیاس بزرگ و باورنکردنی‌اش از «دیوار بلند رسانه‌های آزاد» عبور کرده و به گوش من و شما رسیده است.

تیم اعزامی سازمان ملل «شواهد متقاعدکننده‌ای» یافته است که نشان می‌دهد 90 غیرنظامی (دست‌کم 60 نفر کودک زیر 15 سال، 15 زن و 15 مرد)  در حمله‌ی هوایی هفته‌ی گذشته نیروهای آمریکایی به روستای عزیز‌آباد استان هرات کشته‌ شده‌اند. این جماعت نگون‌بخت بی‌دفاع ظاهرا برای شرکت در مراسم چهلم یکی از بزرگان روستای خود جمع شده بودند.

AC-130U Spooky GunShip

کشتار توسط یک فروند هواپیمای AC-130U Spooky (در شمار مجهزترین، گران‌قیمت‌ترین و در عین‌حال مخوف‌ترین هواپیماهای موجود در زرادخانه‌ی ارتش آمریکا) انجام شد که مجهز به پیشرفته‌ترین تجهیزات گلوله‌باران هوایی با دقت بسیار بالاست. مسلما تا تحقیفات کاملی در این زمینه منتشر نشود معلوم نخواهد شد قربانیان دقیقا چطور کشته شده‌اند. اما با توجه به نوع سلاح‌های هواپیمای ذکر شده به نظر می‌رسد کشتار توسط آتش‌بار مسلسل‌های 25، 40 و 105 میلیمتری انجام شده‌ باشد، آن‌هم از فاصله‌ی نزدیک، چرا که مسلسل‌چی‌های داخل هواپیما نیاز به دید مستقیم دارند.

طرفداران قسم‌خورده‌ی امپراطور دست‌کم در این مورد خاص نمی‌توانند مدعی شوند که تلفات غیرنظامیان اجتناب‌ناپذیر یا غیرعمدی بوده. چرا که به نظر می‌رسد رگبار مسلسل به سوی جمعیت غیرنظامی از فاصله‌‌ی نزدیک و به صورت کاملا آگاهانه انجام شده است.

اما تردید نکنید «خرده نوچه‌های امپراطور» در سراسر جهان و همین‌طور همین ایران خودمان، دلایل کافی و بسیار تمیز و منطقی‌ای برای این جنایت جنگی آشکار پیدا خواهند کرد. دلایلی که مبتنی بر اصل ازلی و خدشه‌ناپذیر زیر است:

امپراطور آمریکا در هر جای جهان در حال جنگ با هر کسی که باشد محق است.

به این ترتیب لابد تردیدی نیست که:

  1. نیروهای آمریکایی در جستجوی تروریست‌ها و اعضای طالبان بوده‌اند و تقصیر از جانب خود طالبان بوده که نیروهای آمریکایی را فریب داده‌اند.
  2. نیروهای آمریکایی قصد نداشتند مردم را بکشند، تقصیر از جانب خود طالبان بوده که در دهکده و لابه‌لای صفوف کودکان پنهان شدند و هیچ چاره‌ای برای هواپیمای آمریکایی باقی نگذاشتند جز این‌که همه را قتل عام کند.
  3. اگر هم نیروهای آمریکایی برای مبارزه با تروریسم چند غیرنظامی را بکشند، اشکالی ندارد چون در کل هدفشان خیر است و برای رسیدن به هدف خیر، کشته شدن چند شهروند درجه‌ی دو از یک کشور درجه‌ی دو اهمیتی ندارد.
  4. کشتار غیرنظامیان توسط نیروهای آمریکایی «تلفات ناخواسته‌ی غیرنظامیان در اثر عملیات هوایی» نامیده می‌شود، نه این‌که خدای نکرده «قتل عام غیرنظامیان و جنایت جنگی».
  5. البته کشته شدن غیرنظامیان کار خوبی نیست و ما آن‌را محکوم می‌کنیم، اما چه می‌شود کرد، جنگ است دیگر و در آن نقل و نبات پخش نمی‌کنند.
  6. اگر آمریکایی‌ها نبودند، طالبان خیلی بیشتر از این‌ها از افغان‌ها می‌کشتند.
  7. آمریکایی‌ها می‌خواهند صلح و دموکراسی را برای مردم افغانستان ببرند، تقصیر از مردم افغانستان است که این مساله را درک نمی‌کنند.
  8. چرا حالا گیر دادی به افغانستان؟ افغانستان به ما چه؟
  9. از اولش هم معلوم بود تو طرفدار طالبان هستی!

فهرست بالا می‌تواند بلندتر از این باشد، شاید برخی از کامنت‌های همین پست کمک کند کامل‌ترش کنم.

خدمه‌ی هواپیمای AC-130U در حال خشاب‌گذاری توپ‌‌ها و مسلسل‌های هواپیما

خسته هستم و بعضی از خبرها هم خستگی‌ام را بیشتر می‌کنند. مرا با امپراطور کاری نیست چرا که بر اساس سازوکار خودش حرکت می‌کند و امثال من فقط می‌توانیم نظاره‌گرش باشیم یا کمی‌ آن‌را بشناسیم. چیزی که بیشتر روح آدم را می‌خورد، ذهنیت خطرناکی است که «بنگاه‌های تولید فرهنگ امپراطور» در ذهن و روح ما جا انداخته‌اند. ذهنیتی که بر اساس آن، دنیا را از نظرگاه امپراطور می‌بینیم، بی‌آن‌که متوجه باشیم این دیدگاه ازآن ما و برای ما نیست.

چرا این ذهنیت خطرناک است؟ چون ما خود از قربانیان امپراطور هستیم. خطرناک و چه بسا احمقانه است که به یک سیستم ضدبشری هولناک به عنوان منجی‌ بشریت نگاه کنیم و تک‌تک حرکات شیطانی‌اش را هم با همان فرمولی که خودش به ما تجویز کرده است توجیه کنیم.

باور کنید هم خطرناک است و هم احمقانه.

پی‌نوشت: بدون این‌که متوجه باشم امکان کامنت گذاری این پست را خاموش کرده بودم. این امکان الان باز شده است. با عرض پوزش از همه‌ی دوستان :)


مشترک خوراک بامدادی شوید
کامل
فقط مطالب
فقط لینکدونی

هزارتوی منطقی

در چند روز گذشته دو داستان عاشقانه‌ی واقعی از بچه‌های اینجا شنیده‌ام. در واقع شاید در میانه‌ی این بیابان دلشان خیلی پر بوده که برای من درددل کرده‌اند. فکر می‌کنم اگر در شهر یا یک محیط شلوغ بودیم شاید ترجیح می‌دادند این حرف‌ها را به دوستان صمیمی‌تری بزنند، اما اینجا گوش کم پیدا می‌شود و من هم انصافا گوش خوبی هستم!

سادگی

چیزی که در اینجا خیلی به چشمم می‌خورد -و برایم عجیب و باورنکردنی است- سادگی آدم‌ها و نگاه ساده و راحتی است که به اغلب مسائل دارند. موضوعاتی مانند کار یا ازدواج که برای کسانی مثل من به غایت پیچیده، حل‌ناشدنی و سرشار از علامت سوال و تردید هستند، برای آدم‌های اینجا آسان، طبیعی و بدیهی‌اند. آن‌قدر ساده به مسایل نگاه می‌کنند و شیوه‌ی حل مساله‌شان به قدری طبیعی-غریزی است که گاهی فکر می‌کنم کسانی مثل من بیمارگونه در ورطه‌ی پیچیدگی‌های ذهنی و پارادوکس‌های فلج کننده‌ افتاده‌ایم.

(س) جوانی است حدودا 27 ساله که ماجرای ازدواجش را اینطور آغاز کرد که همسرش در یک کافی‌نت کار می‌کرده و او هم روزی برای کاری به آن کافی‌نت رفته بوده است. از دخترک خوشش می‌آید، چند روزی او را تحت‌نظر می‌گیرد و ارتباطات و رفتارش را می‌سنجد و بعد هم به کمک دختر عمویش از او خواستگاری می‌کند.

(ع) جوانی است 26 ساله که ماجرای ازدواجش از یک گفتگوی تصادفی در اتوبوس شروع شده است…

از جزییات بگذریم که حدیث من چیز دیگری است. بدون اینکه بخواهم توانایی‌هایی را که انسان در زندگی فکری‌اش به دست می‌آورد کم‌ارزش تلقی کنم باید اعتراف کنم که فن زندگی در لایه‌های «غریزی–طبیعی» ما آدم‌ها نهفته است. شاید بتوانیم به کمک «درک پیچیدگی‌های واقعیت» و ایجاد یک «معماری ذهنی منسجم در شیوه‌ی نگرش و شناخت جهان پیرامون خود» به حرکت سیال این غریزه کمک کنیم طوری که حساس‌تر، بهتر و دقیق‌تر عمل کند؛ اما نمی‌توانیم و نباید «ذهن و همه‌ی توانایی تحلیل و ترکیب‌اش» را در برابر «طبیعت ساده و خطی» خود قرار دهیم.

هزارتویی خودساخته

طبیعت ما آدم‌ها آنقدر نیرومند و ریشه‌دار است که اگر ذهن را در مقابلش قرار دهیم بدون شک حاصل یک کابوس منطقی عظیم خواهد شد: هزارتویی از افکار و غرایز که صاحب اندیشه را در پیله‌ای بی‌منفذ اسیر خواهد کرد.

در میان این همه منحنی‌های چند بعدی و پیچیده که دور خود پیچیده‌ایم آیا جایی سر رشته‌ای را از کف نداده‌ایم؟ چه کسی می‌داند شاید آدم‌هایی که شاخک‌های طبیعی خود را بکر و سالم نگه داشته‌اند -حتی اگر به نظر کم‌اطلاع و عامی برسند- هنر زندگی کردن را -به صورت کاملا ناخودآگاه- بهتر می‌دانند و در نتیجه درک و حس بیشتری از زندگی‌شان دارند؟ نکند برخی از ما همان کلاغی باشیم که می‌خواست خرامیدن کبک را یاد بگیرد و راه رفتن خودش را هم فراموش کرد؟!


مشترک خوراک بامدادی شوید
کامل
فقط مطالب
فقط لینکدونی