فراموشی

تصویرهایی که تا مدتی پیش حتی لحظه‌ای برای دیدنشان مکث نمی‌کرد به تدریج به صورت داستان‌های مهیج زندگی‌اش در می‌آمدند و  آدمک‌هایی با بینی‌ کوچک و دست‌های زمختِ کوتاه به دوستان دائمیش تبدیل می‌شدند. اندک اندک حس می‌کرد آهنگ‌های روزمره و بی‌ظرافتی که بی‌هدف در فضا شناور بودند، به جذاب‌ترین نغمه‌های زندگی‌اش تبدیل می‌شوند. بعد، عشق‌های دوران دور را فراموش کرد و دل به رویاهای جدیدش سپرد. روزهای جدید با خود عشق‌های نو می‌آوردند. احساس می‌کرد عاشقانه‌‌های این چشمهای ریز و صداهای براق را بیشتر دوست دارد. می‌پرستیدشان، با کششی نیرومند و مرموز به سمت آن‌ها جذب می‌شد.

مدتی بود در خانه‌‌‌اش احساس غرابتی مزمن می‌کرد. پس تصمیم گرفت کاشانه‌ای جدید برگزیند. به این ترتیب خانه‌ای متناسب و موزون با عشق‌های جدیدش پسند کرد. همه‌ی دیوارها را با کاغذی که رنگش هر لحظه عوض می‌شد و آهنگ جدیدی پخش می‌کرد پوشانید. فضای خانه را پر کرد از اشیای کوچک و دوست داشتنی‌ای که جلوه‌ای افسانه‌ای به محیط خانه می‌دادند. هر روز که به خانه باز می‌گشت این مجموعه‌ی بزرگ و هیجان‌انگیز را با علاقه‌ای وصف‌نشدنی دوباره‌چینی می‌کرد. نوعی عود نایاب هم یافته بود که چون می‌سوخت عطری شهوت‌انگیز تولید می‌کرد. در فضای خانه همیشه بوی عود شناور بود.

به نظرش همه‌ی سرگرمی‌های گذشته‌اش احمقانه و پوچ بودند، این بود که  داستان آن زندگی کهنسال پوچش را از همان شب اول یکسره فراموش کرد.

شب‌ها در شبستان بزرگ بساط شور و بزم راه می‌انداخت و رامش‌گرانی لوند با لباس‌های برهنگی و جواهراتی درخشان را به خانه فرا می‌خواند. چشم از خاطره‌های محدود و بی‌روحی که سالها به آنها خو گرفته بود بر می‌گرفت و دل و جان به سرخوشی چشم‌های خمار و مستی‌های رنگارنگی که بی‌وقفه در پیرامونش می‌رقصیدند می‌سپرد. دنیایی که به آن وارد شده بود دریایی بود و او بی‌اراده همچون صدفی کوچک؛ در آبی بی‌مرزش گم می‌شد.

هنوز ذهنش بارقه‌های یاس‌آوری از گذشته داشت. گاه تردیدهای دیرینه‌اش را به خاطر می‌آورد و با حسرت و اندوه آن روزگار قدیم را مرور می‌کرد. از این بازخوانی‌های کمرنگ احساساتی به او دست می‌داد که عطر گذشته‌های دور و متفاوتی را با خود می‌آوردند که عذابش می‌داد. اما چیزی که مایه تسکینش بود زمان بود. زمان که به سود فراموشی می‌گذشت و همین شد که اندک اندک این احساسات را نیز از یاد برد. به تدریج دنیایش به کوچکی سنگ‌های کف اقیانوس شد؛ دست‌هایش پرواز را به فراموشی سپردند و آوازش نیز از نجواهای عاشقانه‌ای که کاشی‌های شبستان در گوش هم می‌خوانند نیز آرام‌تر شد.

سال‌ها بعد اگر کسی به چشم‌هایش نگاه می‌کرد اثری از آن همه رویا که روزگاری در وی جوانه زده بود نمی‌دید. رنگ گرم چشم‌هایش به سردی گراییده بود و خطوط آشنا و پر از خاطره‌ی چهره‌اش با زاویه‌های تند و هاشورهای دلمرده عوض شده بود.

بی‌تردید او موفق شده بود به دنیای خلسه و فراموشی وارد شود.


مشترک خوراک بامدادی شوید
کامل
فقط مطالب
فقط لینکدونی

3 دیدگاه در فراموشی

  1. صندوقک می‌گه:

    داستان قشنگی بود

  2. سروش می‌گه:

    بی ربط یادآور خاطره ای تلخ شد.

  3. كيوسك می‌گه:

    ده درصد مغزتو كدوم مغازه ريختي؟

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

Gravatar
نشان‌واره‌ی وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s