- چقدر عجله؟ چرا تند راه میروی؟
- دیر شده. تندتر راه برو. هوا تاریک میشود.
- دیر شده باشد خوب. تاریک شود خوب. چه فرق میکند، مگر چراغ قوه نداریم؟ مگر مهتاب در آسمان نیست؟
- بعدا حرف میزنیم. زودتر برویم. آسمان تاریک شده، هیچگاه اینقدر دیر نشده بود.
- دیر؟ دیر از چه چیز؟
- . . .
- جایی که قبلا بودیم تاریک بود. جایی که قرار است برسیم هم تاریک است. اینجا هم تاریک است، همه جا تاریک است. اما انگار تو متوجه نیستی. خودمان را در این تقلای بیپایان خسته کنیم که به چه برسیم؟ بگذار سرخوش باشیم و اگر مبدا و مقصدی نداریم، دستکم از راه لذت ببریم.
عالی بود، پس قورباغه رو کی بزنیم به بدن؟
نمیشود. یعنی همیشه نمیشود!
بخصوص وقتی ددلاین پایان نامه ات تا آخر ماه باشد که اصلاً نمیشود! این پرنده ها منو یاد جاناتان انداخت!
راستی سوای موضوعات و مسائلی که پیرامونشون می نویسی, به نظرم نثر روان و تمیز و نوع نگارش فرهیخته ات آدم را می کشاند همین جوری دنبال خودش!
موافقم!!
@ هزاران نقطه:
من که از صبح تا شب کارم قورباغه خوردن برادر!
خیلی جالب بود