بیشتر عکسهایی که از صحرا و شنهای روان دیدهام، صحرا را از نمای دور یا نسبتا با فاصله نشان میدهند. یعنی تاکید روی کلیت نمای صحرا یا تپه ماهورهای شنی و به قولی «اندام صحرا» دارند. به ذهنم رسید که اینبار فاصلهام را با صحرا کم کنم، طوری که به جای اینکه خطوط عمومی اندامش را نشان دهم، بر شیارها و بافت چهرهاش تمرکز کنم.
عکسها ترتیب معینی ندارند، در قید و بند نامگذاری هم نبودهام ولی برای اینکه زیر عکسها خالی نباشد، گزیدههایی از یک شاعر بزرگ -که توصیفهایش از کویر را خیلی دوست دارم- آوردهام. زیر باقی عکسها را هم با گزیدههایی از یک مسافر کوچک پر کردهام.
اولین چیزی که در صحرا به ذهن مسافر میرسد این است: « تنهایی در صحرا خطرناک است».
شهریار کوچولو درآمد که: -آدمها کجاند؟ آدم تو کویر یک خرده احساس تنهایی میکند.
مار گفت: -پیش آدمها هم احساس تنهایی میکنی.
مثل امواج دریا. اما دریایی از ماسه و سنگ …
چیزی که صحرا را زیبا میکند، این است که جایی «چاهی» را پنهان کرده است.
شهریار کوچولو با ادب پرسید: -آدمها کجاند؟
گل روزی روزگاری عبور کاروانی را دیدهبود. این بود که گفت: -آدمها؟ گمان کنم ازشان شش هفت تایی باشد. سالها پیش دیدمشان. منتها خدا میداند کجا میشود پیداشان کرد. باد اینور و آنور میبَرَدشان؛ نه این که ریشه ندارند؟ بیریشگی هم حسابی اسباب دردسرشان شده.
چیزی که در کویر خیلی به چشم میآید، حس آزادی است. هر طرف که دلت بخواهد میتوانی بروی. انگار همهی راهها برایت باز است!
منظور شما از «آزاد کردن انسان چیست؟». شما نمیتوانید کسی که در صحرا زندگی میکند ولی یک زندگی فاقد احساس گیاهی دارد را آزاد کنید. آزادی معنا ندارد، مگر حق اختیار کسی که راهش رو به سوی چیزی باز میکند. چنین فردی را شما وقتی میتوانید آزاد کنید که به او مفهوم تشنگی را بیاموزانید و اینکه چگونه میتوان یک مسیر معین را طی کرد تا به چاه رسید. فقط در این صورت است که او مسیرش را که مجموعهای از انتخابهای معنیدار است آغاز میکند. شما نمیتوانید یک سنگ را آزاد کنید، اگر جاذبهای وجود نداشته باشد. بدون جاذبه، سنگی که از جایگاهش جدا شده به کجا خواهد رفت؟
مثل یک آبشار. اما آبشاری از شن و حرارت …
گفتم: – چه خانه باشد چه ستاره، چه کویر، چیزی که اسباب زیباییاش میشود نامریی است!
وقتی به شنهای کویر نگاه میکنید، سکوت عمیقی را که تا صدها کیلومتر گسترده شده و فقط صدای کلیک دوربین آن را میشکند مجسم کنید.
خندهی او برای من به چشمهای در دلِ کویر میمانست.