
سپیدی کاغذ چشمهایش را میزد. با خود گفت شاید بتواند اندکی از این تیزی آزاردهنده بکاهد. دستهایش را لغزاند و پوست لطیف کاغذ را خراشی داد. تراوشی گرم و آرام مثل شکوفهای سراسر پیکر کاغذ را در بر گرفت و قلم به خون کاغذ آغشته شد. رشتههای باریک و بلند سرخ از این میانه کشیده شدند و اندکاندک سایه روشن صورتی رنگی در مرزهای شکوفه جان گرفت. چند ساقه و برگ به آن افزود و زمینهی ملایم آبی رنگی به کل طرح پاشید.
جای خالی امضا را در گوشهی سمت راست و پایین با اندکی از عطر همیشگیاش پر کرد. پاکتی برداشت و طرح را که هنوز گرم و زنده بود به آدرسی که فقط خودش میدانست فرستاد.
سپیدی رنگ همه چیز است
عادت نداریم از بامدادی این تیپی بخونیم. ذوق زدمون کردی.
بیخیال عمو بامداد
کی میبینه این همه احساس رو
حسابی سور زدی به سورآلیسم و هرچی بد پوز احساس ایسم هست
رینگ نوشته پر طراوت حسابی شل و پلم کرد
LOL
چقدر زيبا
ممنون
فوق العاده، مثل همیشه.