
این نوشته در ادامهی بحثهای قبلی که با کمانگیر آغاز کرده بودم است. مضمون این بحثها مخالفت من با جنگ در سطح زیربنایی یا اخلاقی است (نه لزوما در سطح علمی یا آماری). همچنین من حتی مخالف داشتن تردید دربارهی خوبیهای احتمالی جنگ برای مردم ایران هستم و اصلا علت شروع بحث هم از اینجا بود. چرا که به اعتقاد من مخالفت با جنگ اینقدر زیربنایی است که نیازی به آمار و ارقام ندارد، اگر چه وقتی مخالفش بودیم، میتوانیم با آمار و ارقام موضعمان را تحکیم کنیم.
در ادامهی همین بحثها و در دفاع از «روش علمی»، «کهندیارا» مطلب جدیدی نوشته است. او با این فرض پیش رفته که انگار جهانبینی برای من چیزی ثابت و مطلق است و روش علمی یا تحقیق را هم قبول ندارم یا انکار کردهام. «کهندیارا» طوری از جنگ حرف میزند (به صورت غیر مستقیم چون بحث اصلی من و کمانگیر دربارهی جنگ است) انگار داریم دربارهی روش کشف علمی یا اختراع مهندسی صحبت میکنیم.
جالب اینجاست که من با ستایش از «روش علمی» و «دقت و اهمیت آن» در شناخت پدیدهها موافق هستم و اصولا بحث ما این نبوده و نیست. مشکل من در نوع کاربردی است که از توصیف علم شده است، یعنی اینکه یک سری گزارههای درست دربارهی نگرش علمی را وصل کنیم به بحث و سعی کنیم بحث اخلاقی من را در قالب «حلقهی مدلسازی علمی» بگنجانیم. اگر همهی دنیای شناخت در چارچوب «شناخت توسط علم تجربی» میگنجید که حرفی نبود، واقعا هم برای حرکت در مسیر علمی روش «سنجش+آمار+مدلسازی+فیدبک» حلقهای مستمر، بیپایان و کارآمد است.
اما ظاهرا چون درس علم و مهندسی خواندهایم و از سوار شدن بر هواپیما هم لذت میبریم و مست فرود بشر بر کرهی ماه هستیم، فراموش کردهایم که این علم نیست که ما را از «کشتن و خوردن همدیگر» باز میدارد. اخلاق است و همبستگی اجتماعی و رشد فرهنگی که نیمهی روشن انسانیمان را زنده نگاه داشته است. نیمهی روشن انسانیای که اگر تشویق و کنترلش نکنیم، میدان را به آن نیمهی دیگر خواهد داد که هدیهاش احتمالا «زمستان هستهای و پایان حیات برای بشریت» است.
انگار فراموش کردهایم، «علم برای علم» به تنهایی وزن ندارد. علم میتواند «دانش آن پزشکی باشد که در اردوگاههای نازی توصیههای بهبود تکنیکهای شکنجه میکند»، علم البته میتواند دانش «لویی پاستور» باشد. هر دو علم هستند، فرق آنها در جهانبینیهای پشتشان است.
اینکه بحث جهانبینی به معنای فلسفهی زندگی انسان را بکشانیم به مدلسازی علمی و بعد هم نتیجه بگیریم که «هر کس گفت موضوعاتی وجود دارند که فراتر از حیطهی شناخت علم هستند مصداق ارتجاع قرونوسطایی است» بحث را به مغالطه کشاندن است.
بدیهی است که من با جمود فکری و مطلقگرایی مخالفم و اصولا بر هر چه ارتجاع و انجماد فکری است لعنت میفرستم. اما اینجا بحث «مخالفت ارتجاع جامد فکری با گالیله نیست»، اینجا بحث «نگاه ما به انسانیت و اخلاق» است. یک دانشمند ممکن است به دلیل فلسفهی اخلاق شخصیای که دارد (نه لزوما برآمده از دین یا نظم سازمانی یا بینیازی از نظر رفاهی) نخواهد در پروژهی تحقیق ساخت یک بمب شیمیایی جدید مشارکت کند. چنین دانشمندی را نمیتوان با آمار و ارقام متقاعد کرد که این کار را بکند. چرا که اصولا حیطهی این تصمیمش خارج از ساز و کار شناخت علمی بوده است.
از این دیدگاه است که باید به مثالهایی که من زدم نگاه کنیم. آمار به ما میگوید «فلان شاخصهای اجتماعی فلان درصد در عراق بالا رفتند یا پایین رفتند»، یکی با دیدگاه اخلاقگرایی شخصیای که دارد میگوید «خوب طبیعی است، تغییرات دارد در جامعه اتفاق میافتد و این تلفات اجتناب ناپذیر است»، یکی دیگر با دیدگاه اخلاقگرای شخصی متفاوتی که دارد میگوید «این تلفات پذیرفته نیست، چون ما نمیتوانیم به بهانهی توسعه (اگر همین بهانه را فرض کنیم که واقعی است) چنین هزینههایی را بر گردن نسلی بیاندازیم.». اینجا اختلاف در داشتن یا نداشتن آمار نیست، در قدرت درک و تحلیل آمار هم نیست. هر دو نفر آمار را میبینند و میفهمند، هر دونفر ممکن است در تحقیقات علمی خود، به روش علمی معتقد باشند. اما:
یکی سفارش تحقیق روی پروژهی تولید بمب شیمیایی جدید را قبول میکند، یکی قبول نمیکند.
یکی میشود «لوییپاستور»، یکی هم میشود پزشکی که خدمات مشاورهی «صد در صد علمی» به نازیها برای بهبود روشهای شکنجه میدهد.
فرق اینها در رویکرد علمیشان نیست. اینها درس «روش علمیشان» را خوب بلدند. هر دو میدانند چگونه «فرضیه بدهند، آمار گردآوری کنند، الگوشناسی و مدلسازی کنند، سیستم تحلیلی بسازند و …». اما همه چیز در حیطهی شناخت علم نمیگنجد. علم البته روز به روز گسترش پیدا میکند، ممکن است خیلی از بحثهای امروزی فلسفه یا اخلاق، روزی در حیطهی شناخت علمی وارد شوند، اما ما دربارهی امروز صحبت میکنیم. دربارهی اینکه در برخورد با پدیده های امروز جهان باید چگونه موضعگیری کنیم. برای «محکوم کردن بمباران کردن یک کشور برای رسیدن به دموکراسی» (فرض کنیم واقعا هم قرار باشد که برسد) به چیزی ورای مدلسازی علمی نیاز است. فلسفهی شخصی افراد یا جهانبینی آنها نسبت به اخلاق و ارزش جان آدمهاست که موضع ما را مشخص میکند.
شما ممکن است صفحههای طولانی و زیبایی در ستایش از مدلسازی علمی و شناخت تجربی و غیره بنویسید. من هم با شما هستم. من از ستایشگران علم هستم و بزرگترین قهرمانان زندگی من از کودکی تاکنون، مردان علم و دانش بودهاند و هستند. اما فراموش نکنیم آدمها (همهی آدمها) در درون ذهن خود یک نوع قطبنمای شخصی دارند که در اثر نوع تجربه، پرورش یا آموختههایشان در طول زندگیشان به آن رسیدهاند . حالا یا مثل فیلسوفها به هندسهی آن آشنایند یا مثل اکثر مردم عادی به ساز و کارش ناآشنا هستند. این قطبنمای درونی به آنها میگوید در تصمیمات روزمرهی خود در زندگی چگونه رفتار کنند. این قطبنمای درونی است که نامش را میگذاریم جهانبینی شخصی، فلسفهی شخصی یا هر چه که دوست دارید آن را بنامید.
تلاش «کهندیارا» در توصیف اهمیت نگرش علمی مبتنی بر «سنجش، آمار، مدلسازی، بازخورد» قابل قبول است، اما آنجا که سعی میکند موضوعاتی مانند جهانبینی، فلسفه، اخلاق و مانند آن را هم در پیراهن آمار و مدلسازی علمی بگنجاند و بعد هم با یک مثال مغالطهآلود از ارتجاع کلیسای کاتولیک قرون وسطی، قیاس معالفارق میکند، اختلاف نظر جدی ما شروع میشود.
دست بر قضا من هم همان سئوالی را که «کهندیارا» در پایان پرسیده میپرسم: «کدام جهانبینی»؟ من جهانبینی «لویی پاستور» را انتخاب میکنم. او هم مدلسازی بلد بود و اهل آمار و تجربه بود، اما «عشقاش به انسان و زندگی» فراتر از این حرفها بود. اگر شخصی جهانبینی دیگری (از نظر سمبولیک دیگر، یعنی از لحاظ مبنایی کاملا متفاوت) داشته باشد، اختلاف من با او چنان مبنایی است که اصولا نمیتواند به مرحلهی بحث و آمار برسد.
مشترک خوراک بامدادی شوید
کامل
فقط مطالب
فقط لینکدونی
