خانه > سیاست, شعر, طرح > مزرعه‌ی حیوانات

مزرعه‌ی حیوانات

مزرعه
مزرعه‌ی حیوانات
مزرعه‌ی
خروس‌های بی‌محلِ بدصدای بگذار غرمان را بزنیم،
مرغ‌های زندگی همینی‌ست که هست،
گربه‌های زرنگِ تهی‌مغز،
گله‌ی خرهای بی‌مخِ ثم چماقی،
اسب‌ها،
اسب‌ها،
اسب‌ها،
اسب‌های سکوت و کار،
موش‌های عینکیِ کتاب‌خوار،
بزهای استاد عالی‌جناب دکتر دکترزاده‌ی دکترپور دارنده‌ی دکترا در دکترین دکتراها،
سگ‌های هر شب‌ کفش‌ها را لیس بزنیم که برق بزند،
لشگر گوسفندهای کله‌علفی خوشحال،
گاوهای خیلی گاو از گاو هم گاوتر،
شغال‌های روز میهمان سفره‌ی شرافت و رفاقت، شب‌ پوزه به پوزه دزدی،
شپش‌ها،
ساس‌ها،
آب‌دزدک‌ها،
خفاش‌های خون چه خوشمزه‌ است،
کبوترها،
کبوترهای چشم سیاه مضطرب خسته،
کلاغ‌ها،
کلاغ‌های تیزبین پرسر و صدا،
روباه‌های زبان دراز نزدیک‌بین،
قاطرهای اخته‌ی مهربان،
ماهی‌ها،
ماهی‌ها،
ماهی‌ها،
ماهی‌های خانه‌ای به وسعت یک حوض.

و خوک‌ها،
خیلی خوک،
خیلی زیاد خوک،
بی‌شمار خوک،
خوک‌های گردن‌کلفتی،
خوک‌های لباس‌ خوب و ادکلن،
خوک‌های سفته‌ و سهام‌‌،
خوک‌های شنل‌،
خوک‌های اسلحه،
خوک‌های تریاک،
خوک‌های صندلی‌ و تخت،
خوک‌های فاکسی فاکسی،
خوک‌های س..ک…س،
خوک‌های نقاب‌،
خوک‌های ریش،
خوک‌های روشن‌فکری،
خوک‌های معرفت،
خوک‌های لبخند و چاقو،
خوک‌های نوخوک،
خوک‌های راست‌خوک،
خوک‌های چپ‌خوک،
خوک‌های هرشب در صدای مزرعه مصاحبه و سخنرانی،
خوک‌های خدمت به خوک‌ها،
خوک‌های خوک،
خوک‌های خوک،
خوک‌های خوک.

و علف‌زار،
و گل‌ها،
و مزرعه،
و دشت،
و سنجاب‌ها،
و درخت‌ها،
و آسمان،
و دریاچه،
و چشمه،
و سایه،
و عرق‌ریزان گندم و برنج،
و پرچین‌های انتظار،
و پرنده‌های عاشقم پس آزادم،
و زنبورهای عسل،
و زنبورهای عسل،
و میلیون‌ها زنبور عسل،
و میلیون‌ها زنبور عسل.


مشترک خوراک بامدادی شوید
کامل
فقط مطالب
فقط لینکدونی

  1. سپتامبر 17, 2008 در t 7:44 ب.ظ | #1

    و البته خوک ها !

    البته خواندن مزرعه حیوانات را به کسی توصیه نمی کنم ! شاید دیدگاه آدم را برای مدت ها نسبت به مسائل مختلف تحت تاثیر قرار می دهد و بسیار سخت می توان به حالت معمول برگشت .

  2. سپتامبر 17, 2008 در t 9:30 ب.ظ | #2

    در تگ هات عقده رو هم اضافه کن دوست من. عقده. چفیه. کمبود. تعصب.

    فکر می کنی تکه انداختن کار سختی است؟ یا فکر می کنی در شعر گفتن از شما ها کم می آوریم؟

  3. maryam
    سپتامبر 17, 2008 در t 9:30 ب.ظ | #3

    in sher az ki hast?

  4. nillgoonn
    سپتامبر 17, 2008 در t 10:27 ب.ظ | #4

    چقدر زيبا نوشتين

  5. سپتامبر 18, 2008 در t 5:52 ق.ظ | #5

    سلام

    ممنون و کاملا با شما موافقم. اما صرف اینکه عده ای می توانند از بار حقوقی و سیاسی این موضوع( حملات پیشگیرانه) سو استفاده کنند دلیل این نمی شود که تمام حملات پیشگیرانه را تجاوز تلقی کنیم؟ میشود؟ و اصلا صحبت من سر این نیست که آیا از این قضیه سو استفاده میشود یا خیر. صحبت من این است که گاهی، تکرار میکنم گاهی جنگ گریز ناپذیر است. این مسلم است همیشه طرفین دعوا هر یک خود را بر حق میبینند. به نظر من در هر نزاعی همواره حداقل یک طرف دعوا باطل است.گاهی هم هر دو طرف دعوا باطل هستند. آنچه غیر ممکن است جنگ حق علیه حق است!

    شعر زیبا ولی خصمانه ای بود!نمی پسندم چنین تشابیهی را. مگر خوک چه گناهی کرده. فرضا اسلام گفته نجس است به هر حال مخلوق خداست. برای برخی آدمها باید گفت بلانسبت خوک! اسلام گفته نخوریدش نگفته بدیهایتان را به او نسبت دهید!

  6. سپتامبر 18, 2008 در t 6:07 ق.ظ | #6

    @ hoviatema:

    بله، گاهی جنگ اجتناب ناپذیر است. اما حرف من این است که باید تا آن‌جایی که توانش را داریم از جنگ پرهیز کنیم، دربار‌ه‌ی عوارض غیرقابل جبران و هولناکش بنویسیم و سعی کنیم سوءاستفاده‌هایی که به نام آزادی یا ملیت یامقدسات یا هر چیز و به صورت جنگ انجام می‌شود را افشا کنیم. وگرنه اگر دزدی با چاقو شبانه به خانه‌ی ما حمله کرد، مگر چاره‌ای هم جز دفاع یا مردن داریم؟

    منظورم از «خوک» خوک به معنای حیوانی که راه می‌رود و علف می‌خورد نیست. اگر داستان «مزرعه‌ی حیوانات» آقای جورج‌ اورول را خوانده باشید، منظورم را از خوک متوجه می‌شوید.

  7. سپتامبر 18, 2008 در t 6:28 ق.ظ | #7

    مزرعه حیوانات کتاب عجیبیست و شماهم اقتباس جالبی از ان کردید

  8. سپتامبر 18, 2008 در t 7:33 ق.ظ | #8

    چه باحال نوشتي … توش دلخوري داد مي زد.
    راستي تو وبلاگ پويا در مورد كامنت جواب نوشتم ها..خواستي يه نگاه بنداز.

  9. سپتامبر 18, 2008 در t 7:38 ق.ظ | #9

    @ maryam:

    اگر بشه با کمی اغماض و گذشت بهش شعر گفت، مال این حقیر است.

  10. سپتامبر 18, 2008 در t 7:44 ق.ظ | #10

    @ نیم:

    چه کسی گفت من همچین فکر‌هایی کرده‌ام؟ شما توی ذهن من حضور داری؟ چطور به خودت اجازه می‌دهی تفتیش عقاید کنی؟

  11. سپتامبر 18, 2008 در t 7:47 ق.ظ | #11

    @ حسین:

    خواندش خوب است به نظر من، شاید هم ضروری.
    این از قدرت کتاب است که دیدگاه آدم رو تحت تاثیر قرار می‌دهد.

  12. سپتامبر 18, 2008 در t 9:04 ق.ظ | #12

    ه جاي اينكه واسم اينجا كورس فلسفه بذاري و با گفتن چيزهايي كه هم من مي دونم همه همه آدم هاي روي كره زمين (چون آدم ها في الذاته منطق رو ميشناسند) و بخواي با ايما اشاره بگي كه آره چهارتا كتاب فلسفي خوندي خيلي راحت مي نشستي كامنت ها و جواب ها رو مي خوندي و بعد نظر ميدادي و به جاي امل فرض كردن مخاطبت جواب سوال واضح، كوتاه و روشنش رو مي دادي. به جاي تصحيح ادبي- فلسفي-نگارشي متني كه داري مي خوني به سوال مطرح شده جواب بده … اگر خدايي نيست و زندگي هدف مشخصي نداره من چرا بايد يه مشت بكن نكن مسخره رو رعايت كنم كه بش مي گن اخلاق؟
    (با نقدي كه كمانگير به طرز انتقاد تو و ادبيات نوشتاريت كرده بود بايد انتظار همچين كامنتي رو مي داشتم)

  13. maryam
    سپتامبر 18, 2008 در t 9:58 ق.ظ | #13

    kheili aali bood aghaye bamdadi… dast marizad!!!

  14. سپتامبر 18, 2008 در t 10:18 ق.ظ | #14

    زیبا بود ممنون

  15. سپتامبر 18, 2008 در t 10:23 ق.ظ | #15

    يا حضرت وبلاگستان!!!!!! عجب باغ وحشي است اينجا!

    چه ميكني بامدادي جان؟ تركاندي با اين پست عجيب و غريب!

  16. سپتامبر 18, 2008 در t 11:01 ق.ظ | #16

    از Deserter هم چیزی به دل نگیر , رفیق
    کلا یه خرده زیادی رکه. سخت نگیر

  17. سپتامبر 18, 2008 در t 3:02 ب.ظ | #17

    با جواب دادن كامنت ره به جايي نمي بريم… فردا يه پست ديگه مي نويسم و اندفعه سعي مي كنم بهتر منظورم رو برسونم .. وقت كردي اون پست رو هم با نظراتت هم آبياري كن.
    در مورد ظرفيت هم مي تونيم آمار كامنت هاي حذف شده وبلاگ هامون رو با هم مقايسه كنيم تا ببينيم كي از شنيدن انتقاد مي ترسه … اون موقع كه به خيلي ها مي گفتيم “تو” كامنتمون رو حذف مي كردند ما كامنت هاي پر از فحش ناموسي رو اديت هم نمي كرديم.
    لحن من بي پرواست اما بعضي از دوستان نه كه خيلي در محيط فرهنگي بار اومدن، اين بي پروايي رو با هزار و يك چيز ديگه عوضي مي گيرند ..مثل توهين، بي ادبي، بي سوادي، عصبانيت … و از اين چيزها. اما شما مطمئن باش هم توهين هم بي ادبي هم بي سوادي هم عصبانيت من اگه قرار باشه در وبلاگم بروز كنه شما با چيزي به مراتب وحشتناك تر از اين چيزي كه ديدي روبرو خواهي شد… پس يكم خوشبين باش.

  18. رهگذر
    سپتامبر 18, 2008 در t 3:14 ب.ظ | #18

    عجب ملت ساده لوحي هستيم مـــــــا. با سرانه مطالعه‌ي چند دقيقه اي در ســــــال، اين بدبخني هاي فعلي از سرمون هم زياده. اصلا نميدونيم بحث و نقد چي هست! 4 تا كلمه كه يكسي قطار ميكنه رو اسمش رو ميگذارن “نقد”! احمدي نجات هم با همين حرفها همه رو خر كرد (مثال بودها! نه تشبيه).

    كارت درسته بامداد جان.
    راستي تا ميتوني “با ايما اشاره بگو كه آره چهارتا كتاب فلسفي خوندي” و اسم كتابها رو بيار؛ حداقل تحريك ميشن بخونن. ؛-)

  19. سپتامبر 18, 2008 در t 3:59 ب.ظ | #19

    بامدادی جان خیلی با مزه است که به کتاب خواندن متهم شدی. خلاصه که ماجرایی داریم.

  20. سپتامبر 18, 2008 در t 5:41 ب.ظ | #20

    عالی نوشتی . کاملا اثر گذار بود . وقتی از مزرعه حیوانات حرف می زنی دقیقا می فهمم چی می گی .

  21. سپتامبر 18, 2008 در t 9:06 ب.ظ | #21

    و روبهان فاشیست

  22. سپتامبر 18, 2008 در t 10:48 ب.ظ | #22

    haha, interesting tags !

  23. سپتامبر 19, 2008 در t 12:59 ق.ظ | #23

    من به شخصه مشکلی با تگ‌های این وبلاگ نمی‌بینم و دلیل مخالفت برخی دوستان را واقعا نمی‌فهمند

  24. سپتامبر 19, 2008 در t 2:36 ق.ظ | #24

    اسب های سکوت و کار!!!

  25. سپتامبر 19, 2008 در t 12:15 ب.ظ | #25

    این هم به گونه خودش پستی بود!
    من مزرعه حیوانات را در سن بسیار پایین خواندم. هیچ وقت پایان داستان فراموشم نمی‌شه.

    شاد باشید

  1. سپتامبر 18, 2008 در t 9:55 ق.ظ | #1
  2. سپتامبر 18, 2008 در t 11:47 ق.ظ | #2