وقتی 7 سالم شد فهمیدم که در شمار کودکان خوشبخت کرهی زمین هستم، چون امکانش را داشتم که مدرسه بروم. بله من در شمار کودکان خوشبخت کرهی زمین بودم، چون خانوادهام امکانش را داشتند که برای من کیف و لباس بخرند تا اولین روزهای مدرسه را با شوق بیشتری شروع کنم.
من خوشبخت بودم. من خوشبخت بودم.
مدرسه اما با رویاهای من متفاوت بود. مدرسهی ما درخت و گلدان نداشت. کلاسها کوچک و کم نور بود. دیوارهایش بلند بود. نیمکتها کوچک و سفت بودند. ساعتهای کلاس طولانی بود. معلم مهربان نبود. راستش را بخواهید من از مدرسه میترسیدم. اما مجبور بودم بروم.
از همه عذابآورتر مراسم صبحگاه بود. صبحها بدون استثنا باید در صفهای طولانی میایستادیم و در مراسم کسلکننده، خسته کننده و بعضا ترسناک صبحگاه شرکت میکردیم. من صبحگاهها را دوست نداشتم، اما آن روزها فکر میکردم لابد مشکل از من است که این مراسم جذاب و مهم را دوست ندارم. لابد من خوب نیستم.
صفهای طولانی صبحگاه. ناظم از جلونظامهای پیدرپی میداد. پشت سر هم. یک بار، دوبار، سه بار، ده بار. خوشش میآمد. گاه قبل از خبردار گفتن، طولش میداد. میآمد میان صفها قدم میزد. با نگاه یک فاتح، یک بزرگ، یک عقاب به ما نگاه میکرد. دستهایم خسته میشدند، اما فکر میکردم لابد گناه از من است که خوب نیستم. ناظم طولش میداد. گاه با خطکشاش روی شانههای دانشآموزی میزد، چون دستاش خسته شده بود و تکیهاش داده بود روی شانهی نفر جلویی. جرمی غیرقابل بخشش البته. حتما زیاد محکم نمیزد، اما من آنروزها میترسیدم. وحشت میکردم از این چشمها، از این همه ابهت و از این همه قدرت و آن خطکش دردناک. ناظم به نظم علاقه داشت. نظم، نظم، نظم. و لابد ما خوب نبودیم.
به خاطراتم مراجعه میکنم: صبحگاههای طولانی، صبحگاههای طولانی، صبحگاههای طولانی، پاهای خسته، دستهای خسته، چشمهای مضطرب، دیوارهای بلند، حیاطی که درخت و باغچه نداشت.
صبحگاهها طولانی بود. دقیقههای اول کیف نوی مدرسهام را که خیلی دوستش داشتم روی کولم نگاه میداشتم، اما کمکم خسته میشدم، با اکراه کیفم را میگذاشتم روی زمین. کیف خاکی میشد، دلم میسوخت. کیف مثل من بود، کیف هم خوب نبود. من هم خوب نبودم. دلم برای خودم میسوخت.
صبحگاه ادامه داشت. ناظم صحبت میکرد. میگفت که بینظمی را تحمل نخواهد کرد، ادب خواهد کرد، نمرهی انضباط، احضار والدین به مدرسه، بیانضباطی، دیر آمدن، پرونده، اخراج، با دست آب خوردن، دویدن توی زنگ تفریح…
سرم گیج میرفت. دستهایم خسته شده بود. ناظم پشت بلندگو فریاد میزد. احساس میکردم خوب نیستم. حتما من مقصر بودم.
مدیر هم به نوبهی خود برنامه داشت. باز هم از جلو نظام. یک دقیقه، دو دقیقه، دستها باید صاف میبود، حق نداشتیم روی شانههای نفر جلویی بگذاریم. بینظمی میشد، خطکش میخوردیم، باید همینطور صاف دستها را نگاه میداشتیم. پنج دقیقه؟ نمیدانم، اما دستهایم از خستگی بیحس میشد.
سرکلاس درس، معلمهای اخمو یادم میآیند. معلمهای بیحوصله. الان میدانم لابد هزارجور گرفتاری داشتند. شاید روغن کوپنی و سهمیهی برنج را دیر اعلام کرده بودند. شاید جنگ آوارهشان کرده بود و مجبور شده بودند در شهر دیگری زندگی کنند. آن موقع نمیدانستم، درکی از چیزها نداشتم. از معلمها میترسیدم، از خودم بدم میآمد. حتما مشکل از من بود. من خوب نبودم.
آن روزها من نمیدانستم «از جلو نظام» یعنی چه. فکر میکردم چیزی است مربوط به مدرسهها. مدرسه همین بوده و هست و خواهد بود. سالها بعد اما فهمیدم «از جلو نظام» نوعی دستور نظامی است. ما مدرسه نرفتیم، ما در یک پادگان کوچک درس خواندیم. ما «سربازکودک» بودیم. ما بچههای نسل جنگ بودیم.
من از مدرسه میترسیدم. اما مجبور بودم بروم. سرباز بودم آخر، یک «سربازکودک» نه چندان خوب. باید خوب یاد میگرفتم به خط بایستم، ساعتهای طولانی. باید یاد میگرفتم «منظم» باشم و از «خطکش» بترسم. باید ترسیدن از ««ناظم»» را یاد میگرفتم. باید یاد میگرفتم ««خوب»» باشم.
من خوب نبودم. از خودم بدم میآمد. احساس میکردم مقصر هستم. دستهایم خسته میشد موقع از جلو نظام گرفتن. پاهایم سست میشدند از خستگی. من خوب نبودم. من خوب نبوم. من خوب نبودم.
بله، تردیدی نیست که ««من»» خوب نبودم، من سرباز خوشبخت خوبی نبودم.