اولین روزهای مدرسهی یک سرباز خوشبخت
سپتامبر 23, 2008
وقتی 7 سالم شد فهمیدم که در شمار کودکان خوشبخت کرهی زمین هستم، چون امکانش را داشتم که مدرسه بروم. بله من در شمار کودکان خوشبخت کرهی زمین بودم، چون خانوادهام امکانش را داشتند که برای من کیف و لباس بخرند تا اولین روزهای مدرسه را با شوق بیشتری شروع کنم.
من خوشبخت بودم. من خوشبخت بودم.
مدرسه اما با رویاهای من متفاوت بود. مدرسهی ما درخت و گلدان نداشت. کلاسها کوچک و کم نور بود. دیوارهایش بلند بود. نیمکتها کوچک و سفت بودند. ساعتهای کلاس طولانی بود. معلم مهربان نبود. راستش را بخواهید من از مدرسه میترسیدم. اما مجبور بودم بروم.
از همه عذابآورتر مراسم صبحگاه بود. صبحها بدون استثنا باید در صفهای طولانی میایستادیم و در مراسم کسلکننده، خسته کننده و بعضا ترسناک صبحگاه شرکت میکردیم. من صبحگاهها را دوست نداشتم، اما آن روزها فکر میکردم لابد مشکل از من است که این مراسم جذاب و مهم را دوست ندارم. لابد من خوب نیستم.
صفهای طولانی صبحگاه. ناظم از جلونظامهای پیدرپی میداد. پشت سر هم. یک بار، دوبار، سه بار، ده بار. خوشش میآمد. گاه قبل از خبردار گفتن، طولش میداد. میآمد میان صفها قدم میزد. با نگاه یک فاتح، یک بزرگ، یک عقاب به ما نگاه میکرد. دستهایم خسته میشدند، اما فکر میکردم لابد گناه از من است که خوب نیستم. ناظم طولش میداد. گاه با خطکشاش روی شانههای دانشآموزی میزد، چون دستاش خسته شده بود و تکیهاش داده بود روی شانهی نفر جلویی. جرمی غیرقابل بخشش البته. حتما زیاد محکم نمیزد، اما من آنروزها میترسیدم. وحشت میکردم از این چشمها، از این همه ابهت و از این همه قدرت و آن خطکش دردناک. ناظم به نظم علاقه داشت. نظم، نظم، نظم. و لابد ما خوب نبودیم.
به خاطراتم مراجعه میکنم: صبحگاههای طولانی، صبحگاههای طولانی، صبحگاههای طولانی، پاهای خسته، دستهای خسته، چشمهای مضطرب، دیوارهای بلند، حیاطی که درخت و باغچه نداشت.
صبحگاهها طولانی بود. دقیقههای اول کیف نوی مدرسهام را که خیلی دوستش داشتم روی کولم نگاه میداشتم، اما کمکم خسته میشدم، با اکراه کیفم را میگذاشتم روی زمین. کیف خاکی میشد، دلم میسوخت. کیف مثل من بود، کیف هم خوب نبود. من هم خوب نبودم. دلم برای خودم میسوخت.
صبحگاه ادامه داشت. ناظم صحبت میکرد. میگفت که بینظمی را تحمل نخواهد کرد، ادب خواهد کرد، نمرهی انضباط، احضار والدین به مدرسه، بیانضباطی، دیر آمدن، پرونده، اخراج، با دست آب خوردن، دویدن توی زنگ تفریح…
سرم گیج میرفت. دستهایم خسته شده بود. ناظم پشت بلندگو فریاد میزد. احساس میکردم خوب نیستم. حتما من مقصر بودم.
مدیر هم به نوبهی خود برنامه داشت. باز هم از جلو نظام. یک دقیقه، دو دقیقه، دستها باید صاف میبود، حق نداشتیم روی شانههای نفر جلویی بگذاریم. بینظمی میشد، خطکش میخوردیم، باید همینطور صاف دستها را نگاه میداشتیم. پنج دقیقه؟ نمیدانم، اما دستهایم از خستگی بیحس میشد.
سرکلاس درس، معلمهای اخمو یادم میآیند. معلمهای بیحوصله. الان میدانم لابد هزارجور گرفتاری داشتند. شاید روغن کوپنی و سهمیهی برنج را دیر اعلام کرده بودند. شاید جنگ آوارهشان کرده بود و مجبور شده بودند در شهر دیگری زندگی کنند. آن موقع نمیدانستم، درکی از چیزها نداشتم. از معلمها میترسیدم، از خودم بدم میآمد. حتما مشکل از من بود. من خوب نبودم.
آن روزها من نمیدانستم «از جلو نظام» یعنی چه. فکر میکردم چیزی است مربوط به مدرسهها. مدرسه همین بوده و هست و خواهد بود. سالها بعد اما فهمیدم «از جلو نظام» نوعی دستور نظامی است. ما مدرسه نرفتیم، ما در یک پادگان کوچک درس خواندیم. ما «سربازکودک» بودیم. ما بچههای نسل جنگ بودیم.
من از مدرسه میترسیدم. اما مجبور بودم بروم. سرباز بودم آخر، یک «سربازکودک» نه چندان خوب. باید خوب یاد میگرفتم به خط بایستم، ساعتهای طولانی. باید یاد میگرفتم «منظم» باشم و از «خطکش» بترسم. باید ترسیدن از ««ناظم»» را یاد میگرفتم. باید یاد میگرفتم ««خوب»» باشم.
من خوب نبودم. از خودم بدم میآمد. احساس میکردم مقصر هستم. دستهایم خسته میشد موقع از جلو نظام گرفتن. پاهایم سست میشدند از خستگی. من خوب نبودم. من خوب نبوم. من خوب نبودم.
بله، تردیدی نیست که ««من»» خوب نبودم، من سرباز خوشبخت خوبی نبودم.



سپتامبر 23, 2008 at 5:28 ب.ظ
سپتامبر 23, 2008 at 5:35 ب.ظ
من وقتی 7 سالم بود نمی فهمیدم خوشبختم ، فقط یادمه آيیر قرمز می زندن و همه تو مدرسه می دویدیم اما معلم های ما مهربان بودند هرچند از یکی از ناظم هامون خیلی می ترسیدم.
سپتامبر 23, 2008 at 5:40 ب.ظ
“زندان، دانشگاه است”
“مدرسه، پادگان است”
اینها قوانین کشورهای دیکتاتور است
سپتامبر 23, 2008 at 5:51 ب.ظ
منم از مدرسه بدم میومد،خصوصا دوران ابتدایی
تو صبح تاریکی سرویس میومد دنبالم، صبحگاه وحشتناک، نماز اجباری تو زیر زمین مدرسه، بعدش تو همون زیر زمین که هنوز بوی جوراب بچهها رو میداد ناهار میدادن، برنج آشغال تایلندی، از همونجا ار قیمه و قرمه سبزی متنفر شدم، بعدش کلاسای بعد از ظهر تا ساعت 4 که سرویس میومد و جنازه ما رو بر میگردوند خونه!
چه فیلمایی بازی نمیکردم که مدرسه نرم!
سپتامبر 23, 2008 at 6:05 ب.ظ
از جلو نظام ! وای که دو ساعت گیر می دادن که درست نظام
بگیر.بعضی موقع ها هم که بحث به فحش و کتک می رسید.
حالا بیا الان برو نگاه کن ! بچه ها رو فرت و فرت میبرن
اردو ، گشت و گذار ، تازه کتک زدن هم ممنوع شده !
ولی یه چیزی رو هم فراموش نکنیم خیلی ها که با اون شرایط
جلو رفتن الان از دید خودشون موفق هستن و تونستن بهتر زندگی
کنن ولی نسل الان چی ؟! در مجموع قبول دارم که روزگار
سخت و بی معنی بود.مطمئنم که زمان ما شعار :
“کلاس اولی هستم خوشحال هستم” معنی نداشت
.
سپتامبر 23, 2008 at 6:05 ب.ظ
معرکه بود. به خدا پادگاه هم هفته ای یک باز صبح گاه داره. اما مدرسه هر روز.
سپتامبر 23, 2008 at 7:06 ب.ظ
یاد کلاس درس چهارم دبستان افتادم. یه اتاق بزرگ بی پنجره تو زیرزمین با چیزی حدود 50 دختر بچه. چقدر ترسناک بوده واقعا.
سپتامبر 23, 2008 at 7:13 ب.ظ
همه اونچه که نوشتی حرف یه عمر منه که انگار بغض شده بود تو گلوم … واقعا ما که توی بحبوحه جنگ زندگی کردیم خیلی چیزا رو باختیم … الان هم نمیتونم به خیلی چیزا مثل بچه های امروز نگاه کنم!
سپتامبر 23, 2008 at 9:28 ب.ظ
عجیبه، قصه ای شبیه به این و شاید کمی هم تلختر از یکی از وبلاگ نویسان دیگر فارسی نویس شنیده ام. قصه ای که مو بر تن آدم راست می کند. این همه تلخی تا زنده ایم با ما خواهد بود بامداد جان.
سپتامبر 23, 2008 at 10:14 ب.ظ
aali bood.
سپتامبر 23, 2008 at 10:17 ب.ظ
در بلاگ نیوز لینک شد
سپتامبر 24, 2008 at 1:32 ق.ظ
[...] + و + [...]
سپتامبر 24, 2008 at 2:45 ق.ظ
یه سوالی. اون حس خوشبختی که اول نوشته توضیحش دادی رو همون موقع داشتی یا بعدن بهش رسیدی؟
سپتامبر 24, 2008 at 4:22 ق.ظ
@ محمد:
پس یادت هست خوب. فکر نمیکنم هیچوقت یادمون بره.
سپتامبر 24, 2008 at 4:24 ق.ظ
@ حضرت والا مامبوجامبو:
موافق نیستم، اون محرومیتها و فشارها روی شخصیت، عواطف، بیطرفی و مزاج اون نسل تاثیر گذاشته. فکر میکنم از موارد معدود که بگذریم، اکثریت اون نسل هنوز از عوارضش در عذاب هستند (شاید موفق باشند، اما کسی چه میدونه زندگی خصوصیشون چطوره)
سپتامبر 24, 2008 at 4:25 ق.ظ
@ محمد:
دقیقا نکته همینه، اون فشارها در دورانی که شخصیت ما داشت شکل میگرفت، باعث شده نتونیم نگاه بیطرف یا منصفانهی خودمون رو حفظ کنیم. دست کم برای اون نسل رسیدن به چنین نگاهی دشوارتره.
سپتامبر 24, 2008 at 4:26 ق.ظ
@ katayoun:
تا زندهایم با ما خواهد بود. امیدوارم این «آگاهی» باعث بشه برای نسلهای بعد چنین موضوعاتی پیش نیاد.
سپتامبر 24, 2008 at 4:27 ق.ظ
@ احمد:
نه من اون روزها چنین احساسی نداشتم، اما اینطور به من میگفتن، بزرگترها، خانواده و معلمها.
سپتامبر 24, 2008 at 3:23 ب.ظ
[...] اولین روزهای مدرسهی یک سرباز خوشبخت [...]
سپتامبر 24, 2008 at 8:45 ب.ظ
چه حس بدي.
هيچ وقت مدرسه براي من اينطوري نبود، فقط از آژير قرمز مي ترسيدم، اونم نه از سر اينكه الان كلاس آوار بشه رو سرمون، از اينكه بغل دستيم از ترس خودشو خيس مي كرد.
صبحگاهم نمي رفتم، تنبيه مي شدم ولي سر صبحگاه نمي رفتم، چون ازش بيزار بودم.
هيچ وقت هم به اين فكر نرسيدم كه من بدم، فكر مي كردم اشتباهي به دنيا اومدم، شايد هم همينطور باشه، نمي دونم.
سپتامبر 25, 2008 at 12:00 ب.ظ
وقتي به ياد پادگان مدرسه مي افتم (خصوصا دبستان)اصلا دوس ندارم به اون دوران برگردم
سپتامبر 26, 2008 at 5:27 ق.ظ
كاري كه دوران تحصيل با روح و روان ما كرد( و البته هنوز هم خبر دارم بسياري جاها همين وضعه ) جبران ناپذيره …
“من هم خوب نبودم. دلم برای خودم میسوخت.”
سپتامبر 28, 2008 at 7:06 ب.ظ
سپتامبر 30, 2008 at 1:22 ب.ظ
شاید هم سن و سال باشیم. من هم فکر میکردم خوب نیستم چون از نماز اجباری ظهرها بیزار بودم. گاهی به زعم خودم، برای انتقام، بدون وضو به ردیف های طولانی در نماز میپیوستم.
اکتبر 7, 2008 at 5:02 ب.ظ
شاید…
شاید همین مدرسه بود که باعث شد از درس بیزار شوم.
شاید همین مدرسه بود که باعث شد از علم بیزار شوم.
شاید همین مدرسه بود که باعث شد از هر چی معلمه بیزار شوم.
شاید همین مدرسه بود که باعث شد از کشورم بیزار شوم.
شاید همین مدرسه بود که باعث شد از نظم و انظباط بیزار شوم.
شاید همین مدرسه بود که باعث شد از ورزش بیزار شوم.
شاید همین مدرسه بود که باعث شد از هدفم بیزار شوم.
شاید همین مدرسه بود که باعث شد از راست گویی بیزار شوم.
شاید همین مدرسه بود که باعث شد از همه دنیا بیزار شوم.
شاید همین مدرسه بود که باعث شد از احترام به دیگران بیزار شوم.
شاید همین مدرسه بود که باعث شد خیره سر شوم و به حرف های دیگران گوش نکنم.
شاید همین مدرسه بوذ که باعث شد…
شاید همین مدرسه بوذ که باعث شد…
شاید همین مدرسه بوذ که باعث شد…
============
من متولد 1368 هستم ، اما همه حرفهایی که زدی با روزگار من هم فرقی نداشت…
از معدود پست هایی در وبلاگستان فارسی بود که در چند سال اخیر تا آخر خوندم و نویسنده اش را تحسین میکنم، واقعا نمره 20 داره. شاید جزء 10 متن برتری باشه که تا حالا خوندم.
فکر میکنم این سومین کامنتی هست که در عرض این 7 سال کار با اینترنت توی یک وبلاگ مینویسم.
منو یاد خاطرات تلخی که در طول 12 سال تحصیل در پایه های ابتدایی، راهنمایی، دبیرستان و پیش دانشگاهی داشتم انداختی. چند ساعتی میشه که به گذشته ام فکر میکنم و گریه میکنم، گریه میکنم چون من من همانند آنانی نبودم که از آخرین تکنولوژی های روز دنیا در طول تحصیل در آموزشگاه استفاده میکنند (ابزار های مربوط به فیزیک، شیمی، ریاضیات، اینترنت و رایانه، میز و نیمکت های استاندارد و غیره) اما همیشه کسی با نام معلم، ناظم و مدیر بالای سرم داد میکشیدند که اینها ابزار بیت المال هست….اما افسوس که هیچ گاه نفهمیدم که بیت المال برای خود ماست، نه کس دیگر… میگفتند اینها رو دولت خرج کرده، اینها رو نباید کثیف کرد، روی نیمکت خط نکش، صندلی رو روی زمین نکش، چکار بکن ، چکار نکن، چه خط کش هایی که روی دست ما نخورد، چه مدادهایی که لای دستم نگذاشتند، چه حیاط هایی که در روز های سرد که سگ سینه پهلو میکنه و خر تب میکرد، دور تا دور ده ها بار ندویدیم(تنها به این خاطر که از وقتی از مدرسه به خونه میرفتیم تا نصفه شب تکلیف مینوشتیم و دستمون تابل میزد، اما چون به جای 10 بار نوشتن از روی درس، 9 بار نوشته بودیم و دیگه دستمون و چشممون هماهنگ نبودند تا اون یک دور باقیمانده رو بنویسیم.) چه مراسم هایی که مانند عروسک خیمه شب بازی ساعت ها سر پا ، در آفتاب سوزان یا سرمای زمستان در حیاط می ایستادیم تا جناب مدیر، ناظم، معلمان، و پیشنماز مدرسه برامون حرف بزنند، ما باید عین میخ سر جایمون می ایستادیم تا حرف بزنند، حرف هایی که حتی یک بار هم در زندگی مون بدرد نخورد… چه نماز خونه هایی که (همانطور که اشاره کردید) بوی بد پا و عرق در آنجا طنین انداز بود، و گهگاهی بوی عطر عربی و گلاب های بدبو که در گلاب پاش بودند، به این بو افزوده میشدند تا با خدایت در این قطعه از بهشت(همانطور که امام جماعتمون میگفت!) راز و نیاز کنی، راز و نیازی اجباری، اونو بپرستی و ازش سپاسگذاری کنی، سپاس گذاری کنی بخواطر این نعمت هایی که بهت داده، سپاسگذاری کنی از پدر و مادرت، از جامعه ی عدالت گسترت، از مدرسه ، خونه ی دومت، از معلمانت، پدر و مادران دومت، از کسایی که بارها خودشان میگفتند که از پدر و مادر هم برای ما دلسوز ترند…چون پدر و مادر ما را به دنیا آوردند، اما معلم ما را تبدیل به انسان میکند(!) آری، با اون خط کش های فلزی یک متری، حقی بزرگ بر گردن ما گذاشتند!!
کاری کردن که از زندگی سیر بشیم.
یادم نمیره وقتی که کاغذ مچاله شده ای رو که زیر میزم بود به بیرون انداختم و خیلی اتفاقی معلم این حرکت منو دید، گفت کاغذ رو ببرم پیشش، پس از کلی باز جویی که چرا کلاس رو کثیف میکنم (!) پرسید که کاغذ رو برای چی مچاله کردم و به بیرون انداخم، گفتم برای من نیست و زیر میز بود، اون هم کاغذ مچاله شده رو باز کرد و دید کاریکاتوری از اون معلم در آن کاغذ هست، مرا به باد کتک گرفت، از کلاس بیرون انداخت و تا دم دفتر مدیر کتک زد، و جلوی دفتر، منو هل داد و دستم به شیشه ی در اصابت کرد و شیشه در دستم خورد شد و هنوز هم زخم های ستاره گون اش بر دستم هست و هنوز هم یکی از انگشتان دستم حس ندارد… افسوس که پدر و مادرم صبح تا شب مثل خر جون میکندند تا شکممون رو با غذاهایی بدتر از زهر سیر کنند و هیچ وقت عرضه نداشتند که از حق بچشون در مقابل اون ظالم دفاع کنند.
براستی، اگر قیامت اینجور که میگن وجود داشته باشه و حق و عدالتی هم در اون روز باشه، من بی نماز و بی روزه و خدا نترس به جهنم میروم، یا معلمی که آن کار ها را با من کرد؟! یا آن امام جماعتی که به زور ما را در آن مکان بد بو ، زشت و تهوع آور که با نام “قطعه ای از بهشت” میخواند نگاه میداشت تا با خدایی که هیچ وقت حسش نکردم و همیشه ازش شاکی بودم وجودش رو با دلیل و برهان نفی کردم راز و نیاز کنم؟! نمیدونم، شاید در بهشت خداپرستان هم بویی می آید شبیه به بوی پای نفر جلویی که سرم با پاهای بدبویش، در هنگام سجده کمتر از 10 سانتی متر فاصله داشت!!
شاید همین مدرسه بود که باعث شد از خودم و زندگیم بیزار شوم.
شاید همین مدرسه بود که باعث شد از خدا و دین بیزار شوم.
شاید همین مدرسه بود که باعث شد…
——————–
باز هم بابت این پست زیبا و تاثیر گزار متشکرم.
ژانویه 10, 2009 at 10:32 ق.ظ
این پست فوق العاده زیبا بود…
—————————–
بامدادی: مرسی
فوریه 10, 2009 at 9:01 ق.ظ
سلام واقعا مطلبت عالی بود من تحت تاثیر قرار گرفتم
تمام شکنجه هایی رو که در دوره ابتدایی شدم را به یاد اوردم من متولد 67 هستم در یه شهرستان دور افتاده یادم می یاد که کلاس چهارم دبستان بودم و معلم به ما گفت از درس دهقان فداکار 2 بار بنویسید و به پرسش ها پاسخ دهید من هم همین کار را کردم فردا معلم یکی یکی خط ها را شمرد تا ببیند چند خط با مداد نوشته ام بعد نگاه به پرسشها کرد بهم گفت سوال 4 پرسش گفته که کلمات سخت رو پیدا کن و از روی اون بنویس اما تو فقط 10 کلمه نوشتی در حالی که این درس بیشتر از 30 کلمه سخت داره بعد با لوله همراه با ده نفر دیگه که از درس حذف کرده بودند تنبیهمان کرد
خوشبختانه دوران راهنمایی بدلیل داشتن مدیر و معاون دلسوز کمتر با این مشکلات مواجه بودم وقتی به دبیرستان رسیدم دیدم بچه های همسنم ان قدر مخسره دبیر ها می کنند که برخی مواقع دبیر ها دوست دارند گریه کنند
متوجه شدم که من درست است که بسیاری از شکنجه ها را فراموش کرده ام اما بار انها را به دوش می کشم همانطور که بچه ها به دلیا عقده هایی که داشتند دبیر ها را اذیت می کردند
—————————————————————————-
بامدادی: فکر می کردم بعد از دوران جنگ شرایط بهتر شده باشه. متاسفم که شما هم تجربههای تلخ داشتی.