<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?><rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:georss="http://www.georss.org/georss" xmlns:geo="http://www.w3.org/2003/01/geo/wgs84_pos#" xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/"
		>
<channel>
	<title>دیدگاه‌ها در: اولین روزهای مدرسه‌ی یک سرباز خوشبخت</title>
	<atom:link href="http://bamdadi.com/2008/09/23/the-first-school-days-of-a-happy-soldier/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://bamdadi.com/2008/09/23/the-first-school-days-of-a-happy-soldier/</link>
	<description>فرش ایرانی از تار و پود فرهنگ، سیاست و جامعه اطلاعاتی</description>
	<lastBuildDate>Mon, 13 Feb 2012 21:01:07 +0000</lastBuildDate>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.com/</generator>
	<item>
		<title>توسط: amin</title>
		<link>http://bamdadi.com/2008/09/23/the-first-school-days-of-a-happy-soldier/#comment-10584</link>
		<dc:creator><![CDATA[amin]]></dc:creator>
		<pubDate>Tue, 10 Feb 2009 09:01:31 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://bamdadi.wordpress.com/?p=1994#comment-10584</guid>
		<description><![CDATA[سلام واقعا مطلبت عالی بود من تحت تاثیر قرار گرفتم
تمام شکنجه هایی رو که در دوره ابتدایی شدم را به یاد اوردم من متولد 67 هستم در یه شهرستان دور افتاده یادم می یاد که کلاس چهارم دبستان بودم و معلم به ما گفت از درس دهقان فداکار 2 بار بنویسید و به پرسش ها پاسخ دهید من هم همین کار را کردم فردا معلم یکی یکی خط ها را شمرد تا ببیند چند خط با مداد نوشته ام بعد نگاه به پرسشها کرد بهم گفت سوال 4 پرسش گفته که کلمات سخت رو پیدا کن و از روی اون بنویس اما تو فقط 10 کلمه نوشتی در حالی که این درس بیشتر از 30 کلمه سخت داره بعد با لوله همراه با ده نفر دیگه که از درس حذف کرده بودند تنبیهمان کرد
خوشبختانه دوران راهنمایی بدلیل داشتن مدیر و معاون دلسوز کمتر با این مشکلات مواجه بودم وقتی به دبیرستان رسیدم دیدم بچه های همسنم ان قدر مخسره دبیر ها می کنند که برخی مواقع دبیر ها دوست دارند گریه کنند
متوجه شدم که من درست است که بسیاری از شکنجه ها را فراموش کرده ام اما بار انها را به دوش می کشم همانطور که بچه ها به دلیا عقده هایی که داشتند دبیر ها را اذیت می کردند
----------------------------------------------------------------------------
&lt;strong&gt;بامدادی&lt;/strong&gt;: فکر می کردم بعد از دوران جنگ شرایط بهتر شده باشه. متاسفم که شما هم تجربه‌های تلخ داشتی. ]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>سلام واقعا مطلبت عالی بود من تحت تاثیر قرار گرفتم<br />
تمام شکنجه هایی رو که در دوره ابتدایی شدم را به یاد اوردم من متولد 67 هستم در یه شهرستان دور افتاده یادم می یاد که کلاس چهارم دبستان بودم و معلم به ما گفت از درس دهقان فداکار 2 بار بنویسید و به پرسش ها پاسخ دهید من هم همین کار را کردم فردا معلم یکی یکی خط ها را شمرد تا ببیند چند خط با مداد نوشته ام بعد نگاه به پرسشها کرد بهم گفت سوال 4 پرسش گفته که کلمات سخت رو پیدا کن و از روی اون بنویس اما تو فقط 10 کلمه نوشتی در حالی که این درس بیشتر از 30 کلمه سخت داره بعد با لوله همراه با ده نفر دیگه که از درس حذف کرده بودند تنبیهمان کرد<br />
خوشبختانه دوران راهنمایی بدلیل داشتن مدیر و معاون دلسوز کمتر با این مشکلات مواجه بودم وقتی به دبیرستان رسیدم دیدم بچه های همسنم ان قدر مخسره دبیر ها می کنند که برخی مواقع دبیر ها دوست دارند گریه کنند<br />
متوجه شدم که من درست است که بسیاری از شکنجه ها را فراموش کرده ام اما بار انها را به دوش می کشم همانطور که بچه ها به دلیا عقده هایی که داشتند دبیر ها را اذیت می کردند<br />
&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;-<br />
<strong>بامدادی</strong>: فکر می کردم بعد از دوران جنگ شرایط بهتر شده باشه. متاسفم که شما هم تجربه‌های تلخ داشتی.</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>توسط: آزاده</title>
		<link>http://bamdadi.com/2008/09/23/the-first-school-days-of-a-happy-soldier/#comment-10083</link>
		<dc:creator><![CDATA[آزاده]]></dc:creator>
		<pubDate>Sat, 10 Jan 2009 10:32:46 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://bamdadi.wordpress.com/?p=1994#comment-10083</guid>
		<description><![CDATA[این پست فوق العاده زیبا بود...
-----------------------------
&lt;strong&gt;بامدادی&lt;/strong&gt;: مرسی]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>این پست فوق العاده زیبا بود&#8230;<br />
&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8211;<br />
<strong>بامدادی</strong>: مرسی</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>توسط: پوریا</title>
		<link>http://bamdadi.com/2008/09/23/the-first-school-days-of-a-happy-soldier/#comment-7763</link>
		<dc:creator><![CDATA[پوریا]]></dc:creator>
		<pubDate>Tue, 07 Oct 2008 17:02:38 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://bamdadi.wordpress.com/?p=1994#comment-7763</guid>
		<description><![CDATA[شاید...
شاید همین مدرسه بود که باعث شد از درس بیزار شوم.
شاید همین مدرسه بود که باعث شد از علم بیزار شوم.
شاید همین مدرسه بود که باعث شد از هر چی معلمه بیزار شوم.
شاید همین مدرسه بود که باعث شد از کشورم بیزار شوم.
شاید همین مدرسه بود که باعث شد از نظم و انظباط بیزار شوم.
شاید همین مدرسه بود که باعث شد از ورزش بیزار شوم.
شاید همین مدرسه بود که باعث شد از هدفم بیزار شوم.
شاید همین مدرسه بود که باعث شد از راست گویی بیزار شوم.
شاید همین مدرسه بود که باعث شد از همه دنیا بیزار شوم.
شاید همین مدرسه بود که باعث شد از احترام به دیگران بیزار شوم.
شاید همین مدرسه بود که باعث شد خیره سر شوم و به حرف های دیگران گوش نکنم.

شاید همین مدرسه بوذ که باعث شد...
شاید همین مدرسه بوذ که باعث شد...
شاید همین مدرسه بوذ که باعث شد...

============
من متولد 1368 هستم ، اما همه حرفهایی که زدی با روزگار من هم فرقی نداشت...
از معدود پست هایی در وبلاگستان فارسی بود که در چند سال اخیر تا آخر خوندم و نویسنده اش را تحسین میکنم، واقعا نمره 20 داره. شاید جزء 10 متن برتری باشه که تا حالا خوندم.
فکر میکنم این سومین کامنتی هست که در عرض این 7 سال کار با اینترنت توی یک وبلاگ مینویسم.
منو یاد خاطرات تلخی که در طول 12 سال تحصیل در پایه های ابتدایی، راهنمایی، دبیرستان و پیش دانشگاهی داشتم انداختی. چند ساعتی میشه که به گذشته ام فکر میکنم و گریه میکنم، گریه میکنم چون من من همانند آنانی نبودم که از آخرین تکنولوژی های روز دنیا در طول تحصیل در آموزشگاه استفاده میکنند (ابزار های مربوط به فیزیک، شیمی، ریاضیات، اینترنت و رایانه، میز و نیمکت های استاندارد و غیره) اما همیشه کسی با نام معلم، ناظم و مدیر بالای سرم داد میکشیدند که اینها ابزار بیت المال هست....اما افسوس که هیچ گاه نفهمیدم که بیت المال برای خود ماست، نه کس دیگر... میگفتند اینها رو دولت خرج کرده، اینها رو نباید کثیف کرد، روی نیمکت خط نکش، صندلی رو روی زمین نکش، چکار بکن ، چکار نکن، چه خط کش هایی که روی دست ما نخورد، چه مدادهایی که لای دستم نگذاشتند، چه حیاط هایی که در روز های سرد که سگ سینه پهلو میکنه و خر تب میکرد، دور تا دور ده ها بار ندویدیم(تنها به این خاطر که از وقتی از مدرسه به خونه میرفتیم تا نصفه شب تکلیف مینوشتیم و دستمون تابل میزد، اما چون به جای 10 بار نوشتن از روی درس، 9 بار نوشته بودیم و دیگه دستمون و چشممون هماهنگ نبودند تا اون یک دور باقیمانده رو بنویسیم.) چه مراسم هایی که مانند عروسک خیمه شب بازی ساعت ها سر پا ، در آفتاب سوزان یا سرمای زمستان در حیاط می ایستادیم تا جناب مدیر، ناظم، معلمان، و پیشنماز مدرسه برامون حرف بزنند، ما باید عین میخ سر جایمون می ایستادیم تا حرف بزنند، حرف هایی که حتی یک بار هم در زندگی مون بدرد نخورد... چه نماز خونه هایی که (همانطور که اشاره کردید) بوی بد پا و عرق در آنجا طنین انداز بود، و گهگاهی بوی عطر عربی و گلاب های بدبو که در گلاب پاش بودند، به این بو افزوده میشدند تا با خدایت در این قطعه از بهشت(همانطور که امام جماعتمون میگفت!) راز و نیاز کنی، راز و نیازی اجباری، اونو بپرستی و ازش سپاسگذاری کنی، سپاس گذاری کنی بخواطر این نعمت هایی که بهت داده، سپاسگذاری کنی از پدر و مادرت، از جامعه ی عدالت گسترت، از مدرسه ، خونه ی دومت، از معلمانت، پدر و مادران دومت، از کسایی که بارها خودشان میگفتند که از پدر و مادر هم برای ما دلسوز ترند...چون پدر و مادر ما را به دنیا آوردند، اما معلم ما را تبدیل به انسان میکند(!) آری، با اون خط کش های فلزی یک متری، حقی بزرگ بر گردن ما گذاشتند!!
کاری کردن که از زندگی سیر بشیم.

یادم نمیره وقتی که کاغذ مچاله شده ای رو که زیر میزم بود به بیرون انداختم و خیلی اتفاقی معلم این حرکت منو دید، گفت کاغذ رو ببرم پیشش، پس از کلی باز جویی که چرا کلاس رو کثیف میکنم (!) پرسید که کاغذ رو برای چی مچاله کردم و به بیرون انداخم، گفتم برای من نیست و زیر میز بود، اون هم کاغذ مچاله شده رو باز کرد و دید کاریکاتوری از اون معلم در آن کاغذ هست، مرا به باد کتک گرفت، از کلاس بیرون انداخت و تا دم دفتر مدیر کتک زد، و جلوی دفتر، منو هل داد و دستم به شیشه ی در اصابت کرد و شیشه در دستم خورد شد و هنوز هم زخم های ستاره گون اش بر دستم هست و هنوز هم یکی از انگشتان دستم حس ندارد... افسوس که پدر و مادرم صبح تا شب مثل خر جون میکندند تا شکممون رو با غذاهایی بدتر از زهر سیر کنند و هیچ وقت عرضه نداشتند که از حق بچشون در مقابل اون ظالم دفاع کنند.

براستی، اگر قیامت اینجور که میگن وجود داشته باشه و حق و عدالتی هم در اون روز باشه، من بی نماز و بی روزه و خدا نترس به جهنم میروم، یا معلمی که آن کار ها را با من کرد؟! یا آن امام جماعتی که به زور ما را در آن مکان بد بو ، زشت و تهوع آور که با نام &quot;قطعه ای از بهشت&quot; میخواند نگاه میداشت تا با خدایی که هیچ وقت حسش نکردم و همیشه ازش شاکی بودم وجودش رو با دلیل و برهان نفی کردم راز و نیاز کنم؟! نمیدونم، شاید در بهشت خداپرستان هم بویی می آید شبیه به بوی پای نفر جلویی که سرم با پاهای بدبویش، در هنگام سجده کمتر از 10 سانتی متر فاصله داشت!!

شاید همین مدرسه بود که باعث شد از خودم و زندگیم بیزار شوم.
شاید همین مدرسه بود که باعث شد از خدا و دین بیزار شوم.
شاید همین مدرسه بود که باعث شد...

--------------------
باز هم بابت این پست زیبا و تاثیر گزار متشکرم.]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>شاید&#8230;<br />
شاید همین مدرسه بود که باعث شد از درس بیزار شوم.<br />
شاید همین مدرسه بود که باعث شد از علم بیزار شوم.<br />
شاید همین مدرسه بود که باعث شد از هر چی معلمه بیزار شوم.<br />
شاید همین مدرسه بود که باعث شد از کشورم بیزار شوم.<br />
شاید همین مدرسه بود که باعث شد از نظم و انظباط بیزار شوم.<br />
شاید همین مدرسه بود که باعث شد از ورزش بیزار شوم.<br />
شاید همین مدرسه بود که باعث شد از هدفم بیزار شوم.<br />
شاید همین مدرسه بود که باعث شد از راست گویی بیزار شوم.<br />
شاید همین مدرسه بود که باعث شد از همه دنیا بیزار شوم.<br />
شاید همین مدرسه بود که باعث شد از احترام به دیگران بیزار شوم.<br />
شاید همین مدرسه بود که باعث شد خیره سر شوم و به حرف های دیگران گوش نکنم.</p>
<p>شاید همین مدرسه بوذ که باعث شد&#8230;<br />
شاید همین مدرسه بوذ که باعث شد&#8230;<br />
شاید همین مدرسه بوذ که باعث شد&#8230;</p>
<p>============<br />
من متولد 1368 هستم ، اما همه حرفهایی که زدی با روزگار من هم فرقی نداشت&#8230;<br />
از معدود پست هایی در وبلاگستان فارسی بود که در چند سال اخیر تا آخر خوندم و نویسنده اش را تحسین میکنم، واقعا نمره 20 داره. شاید جزء 10 متن برتری باشه که تا حالا خوندم.<br />
فکر میکنم این سومین کامنتی هست که در عرض این 7 سال کار با اینترنت توی یک وبلاگ مینویسم.<br />
منو یاد خاطرات تلخی که در طول 12 سال تحصیل در پایه های ابتدایی، راهنمایی، دبیرستان و پیش دانشگاهی داشتم انداختی. چند ساعتی میشه که به گذشته ام فکر میکنم و گریه میکنم، گریه میکنم چون من من همانند آنانی نبودم که از آخرین تکنولوژی های روز دنیا در طول تحصیل در آموزشگاه استفاده میکنند (ابزار های مربوط به فیزیک، شیمی، ریاضیات، اینترنت و رایانه، میز و نیمکت های استاندارد و غیره) اما همیشه کسی با نام معلم، ناظم و مدیر بالای سرم داد میکشیدند که اینها ابزار بیت المال هست&#8230;.اما افسوس که هیچ گاه نفهمیدم که بیت المال برای خود ماست، نه کس دیگر&#8230; میگفتند اینها رو دولت خرج کرده، اینها رو نباید کثیف کرد، روی نیمکت خط نکش، صندلی رو روی زمین نکش، چکار بکن ، چکار نکن، چه خط کش هایی که روی دست ما نخورد، چه مدادهایی که لای دستم نگذاشتند، چه حیاط هایی که در روز های سرد که سگ سینه پهلو میکنه و خر تب میکرد، دور تا دور ده ها بار ندویدیم(تنها به این خاطر که از وقتی از مدرسه به خونه میرفتیم تا نصفه شب تکلیف مینوشتیم و دستمون تابل میزد، اما چون به جای 10 بار نوشتن از روی درس، 9 بار نوشته بودیم و دیگه دستمون و چشممون هماهنگ نبودند تا اون یک دور باقیمانده رو بنویسیم.) چه مراسم هایی که مانند عروسک خیمه شب بازی ساعت ها سر پا ، در آفتاب سوزان یا سرمای زمستان در حیاط می ایستادیم تا جناب مدیر، ناظم، معلمان، و پیشنماز مدرسه برامون حرف بزنند، ما باید عین میخ سر جایمون می ایستادیم تا حرف بزنند، حرف هایی که حتی یک بار هم در زندگی مون بدرد نخورد&#8230; چه نماز خونه هایی که (همانطور که اشاره کردید) بوی بد پا و عرق در آنجا طنین انداز بود، و گهگاهی بوی عطر عربی و گلاب های بدبو که در گلاب پاش بودند، به این بو افزوده میشدند تا با خدایت در این قطعه از بهشت(همانطور که امام جماعتمون میگفت!) راز و نیاز کنی، راز و نیازی اجباری، اونو بپرستی و ازش سپاسگذاری کنی، سپاس گذاری کنی بخواطر این نعمت هایی که بهت داده، سپاسگذاری کنی از پدر و مادرت، از جامعه ی عدالت گسترت، از مدرسه ، خونه ی دومت، از معلمانت، پدر و مادران دومت، از کسایی که بارها خودشان میگفتند که از پدر و مادر هم برای ما دلسوز ترند&#8230;چون پدر و مادر ما را به دنیا آوردند، اما معلم ما را تبدیل به انسان میکند(!) آری، با اون خط کش های فلزی یک متری، حقی بزرگ بر گردن ما گذاشتند!!<br />
کاری کردن که از زندگی سیر بشیم.</p>
<p>یادم نمیره وقتی که کاغذ مچاله شده ای رو که زیر میزم بود به بیرون انداختم و خیلی اتفاقی معلم این حرکت منو دید، گفت کاغذ رو ببرم پیشش، پس از کلی باز جویی که چرا کلاس رو کثیف میکنم (!) پرسید که کاغذ رو برای چی مچاله کردم و به بیرون انداخم، گفتم برای من نیست و زیر میز بود، اون هم کاغذ مچاله شده رو باز کرد و دید کاریکاتوری از اون معلم در آن کاغذ هست، مرا به باد کتک گرفت، از کلاس بیرون انداخت و تا دم دفتر مدیر کتک زد، و جلوی دفتر، منو هل داد و دستم به شیشه ی در اصابت کرد و شیشه در دستم خورد شد و هنوز هم زخم های ستاره گون اش بر دستم هست و هنوز هم یکی از انگشتان دستم حس ندارد&#8230; افسوس که پدر و مادرم صبح تا شب مثل خر جون میکندند تا شکممون رو با غذاهایی بدتر از زهر سیر کنند و هیچ وقت عرضه نداشتند که از حق بچشون در مقابل اون ظالم دفاع کنند.</p>
<p>براستی، اگر قیامت اینجور که میگن وجود داشته باشه و حق و عدالتی هم در اون روز باشه، من بی نماز و بی روزه و خدا نترس به جهنم میروم، یا معلمی که آن کار ها را با من کرد؟! یا آن امام جماعتی که به زور ما را در آن مکان بد بو ، زشت و تهوع آور که با نام &#8220;قطعه ای از بهشت&#8221; میخواند نگاه میداشت تا با خدایی که هیچ وقت حسش نکردم و همیشه ازش شاکی بودم وجودش رو با دلیل و برهان نفی کردم راز و نیاز کنم؟! نمیدونم، شاید در بهشت خداپرستان هم بویی می آید شبیه به بوی پای نفر جلویی که سرم با پاهای بدبویش، در هنگام سجده کمتر از 10 سانتی متر فاصله داشت!!</p>
<p>شاید همین مدرسه بود که باعث شد از خودم و زندگیم بیزار شوم.<br />
شاید همین مدرسه بود که باعث شد از خدا و دین بیزار شوم.<br />
شاید همین مدرسه بود که باعث شد&#8230;</p>
<p>&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8211;<br />
باز هم بابت این پست زیبا و تاثیر گزار متشکرم.</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>توسط: داریوش</title>
		<link>http://bamdadi.com/2008/09/23/the-first-school-days-of-a-happy-soldier/#comment-7445</link>
		<dc:creator><![CDATA[داریوش]]></dc:creator>
		<pubDate>Tue, 30 Sep 2008 13:22:49 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://bamdadi.wordpress.com/?p=1994#comment-7445</guid>
		<description><![CDATA[شاید هم سن و سال باشیم. من هم فکر میکردم خوب نیستم چون از نماز اجباری ظهرها بیزار بودم. گاهی به زعم خودم، برای انتقام، بدون وضو به ردیف های طولانی در نماز میپیوستم.]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>شاید هم سن و سال باشیم. من هم فکر میکردم خوب نیستم چون از نماز اجباری ظهرها بیزار بودم. گاهی به زعم خودم، برای انتقام، بدون وضو به ردیف های طولانی در نماز میپیوستم.</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>توسط: شاپ تاپ</title>
		<link>http://bamdadi.com/2008/09/23/the-first-school-days-of-a-happy-soldier/#comment-7363</link>
		<dc:creator><![CDATA[شاپ تاپ]]></dc:creator>
		<pubDate>Sun, 28 Sep 2008 19:06:21 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://bamdadi.wordpress.com/?p=1994#comment-7363</guid>
		<description><![CDATA[:( خیلی دردناک.یادمه به ما اجازه نمی دادن تل و گله سر رنگی بزنیم و جوراب رنگی بپوشیم.یه حیاط بزرگ هم داشتیم که اگه توش می دویدیم از نمره انضباطمون کم میشد.هنوزم از بلند گوی دبستان ها میشنوم که می گن &quot;خانوم ندو&quot;...بچه بیچاره]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p> <img src='http://s0.wp.com/wp-includes/images/smilies/icon_sad.gif' alt=':(' class='wp-smiley' />  خیلی دردناک.یادمه به ما اجازه نمی دادن تل و گله سر رنگی بزنیم و جوراب رنگی بپوشیم.یه حیاط بزرگ هم داشتیم که اگه توش می دویدیم از نمره انضباطمون کم میشد.هنوزم از بلند گوی دبستان ها میشنوم که می گن &#8220;خانوم ندو&#8221;&#8230;بچه بیچاره</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>توسط: آرش</title>
		<link>http://bamdadi.com/2008/09/23/the-first-school-days-of-a-happy-soldier/#comment-7301</link>
		<dc:creator><![CDATA[آرش]]></dc:creator>
		<pubDate>Fri, 26 Sep 2008 05:27:21 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://bamdadi.wordpress.com/?p=1994#comment-7301</guid>
		<description><![CDATA[كاري كه دوران تحصيل با روح و روان ما كرد( و البته هنوز هم خبر دارم بسياري جاها همين وضعه ) جبران ناپذيره ...

&quot;من هم خوب نبودم. دلم برای خودم می‌سوخت.&quot;]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>كاري كه دوران تحصيل با روح و روان ما كرد( و البته هنوز هم خبر دارم بسياري جاها همين وضعه ) جبران ناپذيره &#8230;</p>
<p>&#8220;من هم خوب نبودم. دلم برای خودم می‌سوخت.&#8221;</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>توسط: naser</title>
		<link>http://bamdadi.com/2008/09/23/the-first-school-days-of-a-happy-soldier/#comment-7296</link>
		<dc:creator><![CDATA[naser]]></dc:creator>
		<pubDate>Thu, 25 Sep 2008 12:00:44 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://bamdadi.wordpress.com/?p=1994#comment-7296</guid>
		<description><![CDATA[وقتي به ياد پادگان مدرسه مي افتم (خصوصا دبستان)اصلا دوس ندارم به اون دوران برگردم]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>وقتي به ياد پادگان مدرسه مي افتم (خصوصا دبستان)اصلا دوس ندارم به اون دوران برگردم</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>توسط: nillgoonn</title>
		<link>http://bamdadi.com/2008/09/23/the-first-school-days-of-a-happy-soldier/#comment-7282</link>
		<dc:creator><![CDATA[nillgoonn]]></dc:creator>
		<pubDate>Wed, 24 Sep 2008 20:45:03 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://bamdadi.wordpress.com/?p=1994#comment-7282</guid>
		<description><![CDATA[چه حس بدي.
هيچ وقت مدرسه براي من اينطوري نبود، فقط از آژير قرمز مي ترسيدم، اونم نه از سر اينكه الان كلاس آوار بشه رو سرمون، از اينكه بغل دستيم از ترس خودشو خيس مي كرد.
صبحگاهم نمي رفتم، تنبيه مي شدم ولي سر صبحگاه نمي رفتم، چون ازش بيزار بودم.
هيچ وقت هم به اين فكر نرسيدم كه من بدم، فكر مي كردم اشتباهي به دنيا اومدم، شايد هم همينطور باشه، نمي دونم.]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>چه حس بدي.<br />
هيچ وقت مدرسه براي من اينطوري نبود، فقط از آژير قرمز مي ترسيدم، اونم نه از سر اينكه الان كلاس آوار بشه رو سرمون، از اينكه بغل دستيم از ترس خودشو خيس مي كرد.<br />
صبحگاهم نمي رفتم، تنبيه مي شدم ولي سر صبحگاه نمي رفتم، چون ازش بيزار بودم.<br />
هيچ وقت هم به اين فكر نرسيدم كه من بدم، فكر مي كردم اشتباهي به دنيا اومدم، شايد هم همينطور باشه، نمي دونم.</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>توسط: دهه شصت، دنیا سیاه بود (2) &#171; Notes for Nothing&#8230;نوشته هایی برای هیچ</title>
		<link>http://bamdadi.com/2008/09/23/the-first-school-days-of-a-happy-soldier/#comment-7271</link>
		<dc:creator><![CDATA[دهه شصت، دنیا سیاه بود (2) &#171; Notes for Nothing&#8230;نوشته هایی برای هیچ]]></dc:creator>
		<pubDate>Wed, 24 Sep 2008 15:23:22 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://bamdadi.wordpress.com/?p=1994#comment-7271</guid>
		<description><![CDATA[[...] اولین روزهای مدرسه‌ی یک سرباز خوشبخت [...]]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>[...] اولین روزهای مدرسه‌ی یک سرباز خوشبخت [...]</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>توسط: bamdadi</title>
		<link>http://bamdadi.com/2008/09/23/the-first-school-days-of-a-happy-soldier/#comment-7265</link>
		<dc:creator><![CDATA[bamdadi]]></dc:creator>
		<pubDate>Wed, 24 Sep 2008 04:27:07 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://bamdadi.wordpress.com/?p=1994#comment-7265</guid>
		<description><![CDATA[@&lt;a href=&quot;http://bamdadi.com/2008/09/23/the-first-school-days-of-a-happy-soldier/#comment-7259&quot; rel=&quot;nofollow&quot;&gt; احمد&lt;/a&gt;:

نه من اون روزها چنین احساسی نداشتم، اما این‌طور به من می‌گفتن، بزرگ‌ترها، خانواده و معلم‌ها.]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>@<a href="http://bamdadi.com/2008/09/23/the-first-school-days-of-a-happy-soldier/#comment-7259" rel="nofollow"> احمد</a>:</p>
<p>نه من اون روزها چنین احساسی نداشتم، اما این‌طور به من می‌گفتن، بزرگ‌ترها، خانواده و معلم‌ها.</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>توسط: bamdadi</title>
		<link>http://bamdadi.com/2008/09/23/the-first-school-days-of-a-happy-soldier/#comment-7264</link>
		<dc:creator><![CDATA[bamdadi]]></dc:creator>
		<pubDate>Wed, 24 Sep 2008 04:26:04 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://bamdadi.wordpress.com/?p=1994#comment-7264</guid>
		<description><![CDATA[@&lt;a href=&quot;http://bamdadi.com/2008/09/23/the-first-school-days-of-a-happy-soldier/#comment-7255&quot; rel=&quot;nofollow&quot;&gt; katayoun&lt;/a&gt;:

تا زنده‌ایم با ما خواهد بود. امیدوارم این «آگاهی» باعث بشه برای نسل‌های بعد چنین موضوعاتی پیش نیاد.]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>@<a href="http://bamdadi.com/2008/09/23/the-first-school-days-of-a-happy-soldier/#comment-7255" rel="nofollow"> katayoun</a>:</p>
<p>تا زنده‌ایم با ما خواهد بود. امیدوارم این «آگاهی» باعث بشه برای نسل‌های بعد چنین موضوعاتی پیش نیاد.</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>توسط: bamdadi</title>
		<link>http://bamdadi.com/2008/09/23/the-first-school-days-of-a-happy-soldier/#comment-7263</link>
		<dc:creator><![CDATA[bamdadi]]></dc:creator>
		<pubDate>Wed, 24 Sep 2008 04:25:21 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://bamdadi.wordpress.com/?p=1994#comment-7263</guid>
		<description><![CDATA[@&lt;a href=&quot;http://bamdadi.com/2008/09/23/the-first-school-days-of-a-happy-soldier/#comment-7254&quot; rel=&quot;nofollow&quot;&gt; محمد&lt;/a&gt;:

دقیقا نکته همینه، اون فشارها در دورانی که شخصیت ما داشت شکل می‌گرفت، باعث شده نتونیم نگاه بی‌طرف یا منصفانه‌ی خودمون رو حفظ کنیم. دست کم برای اون نسل رسیدن به چنین نگاهی دشوارتره.]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>@<a href="http://bamdadi.com/2008/09/23/the-first-school-days-of-a-happy-soldier/#comment-7254" rel="nofollow"> محمد</a>:</p>
<p>دقیقا نکته همینه، اون فشارها در دورانی که شخصیت ما داشت شکل می‌گرفت، باعث شده نتونیم نگاه بی‌طرف یا منصفانه‌ی خودمون رو حفظ کنیم. دست کم برای اون نسل رسیدن به چنین نگاهی دشوارتره.</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>توسط: bamdadi</title>
		<link>http://bamdadi.com/2008/09/23/the-first-school-days-of-a-happy-soldier/#comment-7262</link>
		<dc:creator><![CDATA[bamdadi]]></dc:creator>
		<pubDate>Wed, 24 Sep 2008 04:24:21 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://bamdadi.wordpress.com/?p=1994#comment-7262</guid>
		<description><![CDATA[@&lt;a href=&quot;http://bamdadi.com/2008/09/23/the-first-school-days-of-a-happy-soldier/#comment-7251&quot; rel=&quot;nofollow&quot;&gt; حضرت والا مامبوجامبو&lt;/a&gt;:

موافق نیستم، اون محرومیت‌ها و فشارها روی شخصیت، عواطف، بی‌طرفی و مزاج اون نسل تاثیر گذاشته. فکر می‌کنم از موارد معدود که بگذریم، اکثریت اون نسل هنوز از عوارضش در عذاب هستند (شاید موفق باشند، اما کسی چه می‌دونه زندگی خصوصیشون چطوره)]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>@<a href="http://bamdadi.com/2008/09/23/the-first-school-days-of-a-happy-soldier/#comment-7251" rel="nofollow"> حضرت والا مامبوجامبو</a>:</p>
<p>موافق نیستم، اون محرومیت‌ها و فشارها روی شخصیت، عواطف، بی‌طرفی و مزاج اون نسل تاثیر گذاشته. فکر می‌کنم از موارد معدود که بگذریم، اکثریت اون نسل هنوز از عوارضش در عذاب هستند (شاید موفق باشند، اما کسی چه می‌دونه زندگی خصوصیشون چطوره)</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>توسط: bamdadi</title>
		<link>http://bamdadi.com/2008/09/23/the-first-school-days-of-a-happy-soldier/#comment-7260</link>
		<dc:creator><![CDATA[bamdadi]]></dc:creator>
		<pubDate>Wed, 24 Sep 2008 04:22:57 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://bamdadi.wordpress.com/?p=1994#comment-7260</guid>
		<description><![CDATA[@&lt;a href=&quot;http://bamdadi.com/2008/09/23/the-first-school-days-of-a-happy-soldier/#comment-7250&quot; rel=&quot;nofollow&quot;&gt; محمد&lt;/a&gt;:

پس یادت هست خوب. فکر نمی‌کنم هیچ‌وقت یادمون بره.]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>@<a href="http://bamdadi.com/2008/09/23/the-first-school-days-of-a-happy-soldier/#comment-7250" rel="nofollow"> محمد</a>:</p>
<p>پس یادت هست خوب. فکر نمی‌کنم هیچ‌وقت یادمون بره.</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>توسط: احمد</title>
		<link>http://bamdadi.com/2008/09/23/the-first-school-days-of-a-happy-soldier/#comment-7259</link>
		<dc:creator><![CDATA[احمد]]></dc:creator>
		<pubDate>Wed, 24 Sep 2008 02:45:20 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://bamdadi.wordpress.com/?p=1994#comment-7259</guid>
		<description><![CDATA[یه سوالی. اون حس خوشبختی که اول نوشته توضیحش دادی رو همون موقع داشتی یا بعدن بهش رسیدی؟]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>یه سوالی. اون حس خوشبختی که اول نوشته توضیحش دادی رو همون موقع داشتی یا بعدن بهش رسیدی؟</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>توسط: مينيمال هاي يك ميلاد &#187; Blog Archive &#187; روز اول مدرسه</title>
		<link>http://bamdadi.com/2008/09/23/the-first-school-days-of-a-happy-soldier/#comment-7258</link>
		<dc:creator><![CDATA[مينيمال هاي يك ميلاد &#187; Blog Archive &#187; روز اول مدرسه]]></dc:creator>
		<pubDate>Wed, 24 Sep 2008 01:32:32 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://bamdadi.wordpress.com/?p=1994#comment-7258</guid>
		<description><![CDATA[[...] + و + [...]]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>[...] + و + [...]</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>توسط: میداف</title>
		<link>http://bamdadi.com/2008/09/23/the-first-school-days-of-a-happy-soldier/#comment-7257</link>
		<dc:creator><![CDATA[میداف]]></dc:creator>
		<pubDate>Tue, 23 Sep 2008 22:17:18 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://bamdadi.wordpress.com/?p=1994#comment-7257</guid>
		<description><![CDATA[در بلاگ نیوز لینک شد]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>در بلاگ نیوز لینک شد</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>توسط: peyman</title>
		<link>http://bamdadi.com/2008/09/23/the-first-school-days-of-a-happy-soldier/#comment-7256</link>
		<dc:creator><![CDATA[peyman]]></dc:creator>
		<pubDate>Tue, 23 Sep 2008 22:14:59 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://bamdadi.wordpress.com/?p=1994#comment-7256</guid>
		<description><![CDATA[aali bood.]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>aali bood.</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>توسط: katayoun</title>
		<link>http://bamdadi.com/2008/09/23/the-first-school-days-of-a-happy-soldier/#comment-7255</link>
		<dc:creator><![CDATA[katayoun]]></dc:creator>
		<pubDate>Tue, 23 Sep 2008 21:28:48 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://bamdadi.wordpress.com/?p=1994#comment-7255</guid>
		<description><![CDATA[عجیبه، قصه ای شبیه به این و شاید کمی هم تلختر از یکی از وبلاگ نویسان دیگر فارسی نویس شنیده ام. قصه ای که مو بر تن آدم راست می کند. این همه تلخی تا زنده ایم با ما خواهد بود بامداد جان.]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>عجیبه، قصه ای شبیه به این و شاید کمی هم تلختر از یکی از وبلاگ نویسان دیگر فارسی نویس شنیده ام. قصه ای که مو بر تن آدم راست می کند. این همه تلخی تا زنده ایم با ما خواهد بود بامداد جان.</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>توسط: محمد</title>
		<link>http://bamdadi.com/2008/09/23/the-first-school-days-of-a-happy-soldier/#comment-7254</link>
		<dc:creator><![CDATA[محمد]]></dc:creator>
		<pubDate>Tue, 23 Sep 2008 19:13:40 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://bamdadi.wordpress.com/?p=1994#comment-7254</guid>
		<description><![CDATA[همه اونچه که نوشتی حرف یه عمر منه که انگار بغض شده بود تو گلوم ... واقعا ما که توی بحبوحه جنگ زندگی کردیم خیلی چیزا رو باختیم ... الان هم نمیتونم به خیلی چیزا مثل بچه های امروز نگاه کنم!]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>همه اونچه که نوشتی حرف یه عمر منه که انگار بغض شده بود تو گلوم &#8230; واقعا ما که توی بحبوحه جنگ زندگی کردیم خیلی چیزا رو باختیم &#8230; الان هم نمیتونم به خیلی چیزا مثل بچه های امروز نگاه کنم!</p>
]]></content:encoded>
	</item>
</channel>
</rss>

