
همهی دنیاهای باستانی محو و نابود شده بودند. از آن همه سرزمینهای دور چیزی جز اندوه و خاطره باقی نمانده بود. مانده بود سرگشتگی و اندوه و اضطراب در میانهی تردیدهای انبوه جهان نوظهور.
پیامبر تنها شده بود. در میان راه بارها از او بریده بودند و از آنها دل بریده بود. به جبر زمان از همراهان سردروی و تلخگوی بریده بود و سرانجام در سرزمین عزلت تنها مانده بود. به دنبال همهی نورها و سایهها دویده بود و عاقبت در حاشیهی خاکستری یک غروب تنها ایستاده بود و فرو رفتن «آفتابهای جهان» را تماشا میکرد.
برایش چیزی باقی نمانده بود جز رسوبات درد و غمزدگیهای کهنه، تنهاییهای عمیق و مزمن، حجم عظیمی از رویاهای خشک شده همچون سنگ و انعکاس فریادهای یاسآلود آدمهایی که قلبش در سراسر طول زندگی برایشان تپیده بود.
گفته بود. در تمام طول مسیر طولانیاش گفته بود که فقط همراهی میخواهد و حضور. نه وسوسه و نه عشق که مکاشفهای ساده و روشن. نه حسرت و نه سودا که شوری بنیان کن که بنیاد این اندوه جهانگیر را برکند. نهادهای سنگی هزاران سالهای که پیرامون هستی آدمها چنبره زده بودند.
گفته بودند فراموش کند و همه چیز را به دست «خواب» فریبا بسپارد. خوابی که همه میدانستند پایان جهان است. پایان همهی رنجهایی که مستمر و مزمن در رگهای انسان جاری بود.
آرزو داشت میتوانست باور کند این سرنوشت همهی کسانی است که «خواب» را پایان جهان میدانند. باور کند که همهی این تشریفات مبتنی بر وهم و خیال واقعیت دارند. با وجودی که پیامبر همواره به نیروهای عظیم درونی آدمها ایمان داشت و هر کجا که بود مثل معلمی که قوانین ساده را به کودکان بیاموزد نکتههای ناشکفتهی ایمانش را برای اطرافیان بیان کرده بود، اما بعدها به این نتیجه رسید که شوخیهای جهان بیشمار است و این «شوخی بزرگ» که او را در این میانه تنها کرده، بهای ایمانش را صد چندان ساخته و دشواری آرمانش را نیز. این بود که آرزو داشت میتوانست باور کند سرنوشت وجود دارد و این همان خندهی شوم سرنوشت است که حیات پیرامونش را در حاشیهای ناچیز رقم زده است.
آرزو میکرد میتوانست به «خواب» ایمان بیاورد.
اما پیامبر هرگز به خواب ایمان نیاورده بود. نمیتوانست و نمیخواست و نمیبایست به خواب ایمان بیاورد.
ای خواب دلانگیز! ای رویای همهی آرزومندان کوچک ذهن! کجایی، بیا و مرا در بر بگیر و با همهی آغوش بزرگت مرا در بوی توهم و خیال در هم بپیج! ای خواب طلایی! ای خواب نامعلوم و فراگیر و کامل. من تو را میخواهم! با تمام وجودم میخواهم در تو و با تو باشم.
اما تو وجود نداری. تو وجود نداری و نبودنت چنان است که آفتاب در میانهی آسمان شب! تو نیستی و نبودنت چنان سنگین و گران است که ذهن نمیتواند جای خالیات را در این پهنهی مغموم پر کند.
تو از شهر افسانههای دور آمدی و همانطور در پوششی از جنس رویا و سحر ماندی تا روزی که مرگت در رسید. سالها پیش بود روزی که تو مردی. من نیز بر بالین احتضارت اندوهناک و پرسشگر شاهد آخرین نفسهایت بودم. ای کاش قبل از مرگ یک لحظه از میان آن همه غبار افسانه و خیال بیرون میآمدی. تو پیش از آنکه در وجود آیی درگذشتی. پیش از آنکه حتی برای یک لحظه وجود داشته باشی!
پیامبر اینها به خود میگفت و در امتداد تنهاییهایش میرفت. «شب» بزرگ میشد و «خشونت دنیا» نیز در دنبالهی بیکران تاریکی چهره نشان میداد. ایمانش را از دست نداده بود. ایمانش به حقایقی که بر خلاف خوابی که میدانست هرگز دستاویزی نخواهد بود، ملموس بودند. ایمانی که در رویارویی با نژندیهای نهادینهی این جهان اسیر روز به روز پررنگتر و با ارزشتر میشد. ایمان بزرگی که تنهاییاش را به پیکاری بزرگ بدل میکرد.
از خود میپرسید: «آیا پیامبران باید همیشه تنها پیکار کنند؟»
فلک را عادت دیرینه این است، که با آزادگان دایم به کین است…
faghat mitoonam begam ke khieli aali neveshti.. dast marizad!
همیشه و همیشه …