خانه > سفر و سفرنامه, شخصی, عکاسی > نوستالژی آزادترین درخت جنگل

نوستالژی آزادترین درخت جنگل

دلم می‌خواهد ماشین را بردارم و با دو تا دوست جان‌جانی بروم شمال. بعد طرف‌های غروب از جاده خارج شویم و بیندازیم توی جنگل و همین طوری چند صد متری برویم داخل؛ این‌قدر که دیگر هیچ‌چیز جز درخت دیده نشود و حتی کمی نگران امنیت‌مان شویم.

بعد یک داس دست‌ساز که یک آهنگر کلاردشتی چند سال پیش برایمان ساخته را برداریم و برویم از میان شاخه‌های مرده یا جدا شده هیزم جمع کنیم. بعد متوجه شویم که حمل این همه هیزم پراکنده به محل اطراق کار ساده‌ای نیست و هوا هم دارد تاریک می‌شود و  فرصت نداریم. بعد شروع کنیم به فکر کردن و آخرش راه‌حل بترکانیم و هیزم‌ها را با ماشین بیاوریم به محل اطراق. هم‌زمان هوا این‌قدر تاریک شده باشد که چشم چشم را نبیند و مجبور شویم با هدلامپ و چراغ ماشین اطراف را ببینیم و کمپ را پر با کنیم.

دلم می‌خواهد شب در جنگل دنبال راه‌حل بگردم و راهش را هم «به شیوه‌ی خودم» پیدا کنم.

دلم می‌خواهد بعد با دوستان جان‌جانی بنشینیم و آتش به راه بیندازیم و چای و کباب حسابی درست کنیم. بعد هم تا چندین ساعت همین‌طور لم بدهیم کنار آتش و کیف کنیم و از این‌که میان این همه درخت، آدم احساس آزادی مطلق می‌کند حیران شویم.

بعد کم کم هوا خنک و نمور شود. سردمان شود. لایه لایه به لباس‌هایمان اضافه کنیم. چند تا کنده‌ به خرمن آتش اضافه کنیم و امیدوار باشیم آتش تا صبح زنده بماند. بعد بلغزیم توی چادر و کیسه‌ خواب‌های گرم و نرم‌مان و چند ساعت دیگر هم همان‌طور حرف‌های بی‌ربط بزنیم تا کم‌کم خوابمان ببرد.

بعد هم چندین بار با صداهای عجیب و غریبی که از بیرون می‌آید از خواب بیدار شویم. فکر کنیم جانوری چیزی است، شاید خرسی یا سگی دنبال ته مانده‌ی غذاهاست. نکند دزدی باشد؟ آدم خطرش از جانور هم بیشتر است. نوک پاهایمان از ترس یخ بزند و جرات نکنیم حتی از لای چادر بیرون را نگاه کنیم.

بعد باز بخوابیم و باز بترسیم و باز حرف بزنیم. همین‌طور ادامه دهیم تا صبح شود و بیدار شویم و سرمان را از چادر بیرون کنیم.

آفتاب طلایی از لابه‌لای درخت‌ها تابیده باشد و کلی بخندیم از فکر این‌که شب قبل از آمدن خرس یا دزد ترسیده بودیم.

دلم می‌خواهد با صدای خورشید و برگ‌ها از خواب بیدار شوم و تا چشم کار می‌کند دورم درخت باشد و احساس کنم آزادترین درخت جنگل هستم.

با خاطره‌ی «آزادی‌ و سرخوشی» آخرین باری که این‌کار را کردم هنوز زندگی می‌کنم. یادم باشد رهایی و شادمانی بی‌نظیر خوابیدن و بیدار شدن در جنگل را از خودم دریغ نکنم.

یادم باشد.


مشترک خوراک بامدادی شوید
کامل
فقط مطالب
فقط لینکدونی

  1. اکتبر 14, 2008 در t 12:00 ق.ظ | #1

    تصورش هم لذت بخش بود

  2. اکتبر 14, 2008 در t 4:50 ق.ظ | #2

    معمولا یک فرصت دوبار تکرار نمیشه ، همیشه با دفعه قبل فرق داره .

  3. اکتبر 14, 2008 در t 5:23 ق.ظ | #3

    حتماً يادت بماند.اين رهايي واقعاً لذت بخش است. آزاد،سبك و سرزنده.
    پاينده باشي مَرد.

  4. اکتبر 14, 2008 در t 12:15 ب.ظ | #4

    با این رهایی و شادمانی بی‌نظیر خوابیدن و بیدار شدن تو جنگل شدیدا موافقم حسی که قابل وصف نیست و لمسش از شیرین ترین حسهاست به نظرم ! انشالله که باز هم هزاران خاطره سبز دیگه مثل این برای خودتون درست کنین و همیشه آزاد و سرخوش باشید بامداد جان.

  5. MeŤi
    اکتبر 14, 2008 در t 1:18 ب.ظ | #5

    همش واسم تکرار یه واقعه خوب بود . مخصوصا ترس و لرز توی جنگل و کوهستان . ترس از آدمها ، نه حیوانات .

  6. اکتبر 14, 2008 در t 2:29 ب.ظ | #6

    @ صندوقک:

    بله واقعا، هر بار منحصر به فرده. هر بار.

  7. اکتبر 14, 2008 در t 2:29 ب.ظ | #7

    @ سينا:

    سینای عزیز، افتخار دادی به من. امیدوارم ببینمت رفیق. زندگی کوتاهه خیلی‌ها :)

  8. اکتبر 14, 2008 در t 2:30 ب.ظ | #8

    @ fati:

    تصورش خوب است، خودش بهتر است :)

  9. اکتبر 14, 2008 در t 2:30 ب.ظ | #9

    @ تنهاترین:

    قابل وصف نیست.

    دقیقا همینه.

  10. اکتبر 14, 2008 در t 2:30 ب.ظ | #10

    @ MeŤi:

    :) معلومه که خودت تجربه کردی :)

  11. اکتبر 14, 2008 در t 2:45 ب.ظ | #11

    زدی ماشین رو پر از خط و خطوط کردی که برادره من٬ آخه این چه راه‌حلی‌ه

  12. اکتبر 14, 2008 در t 3:46 ب.ظ | #12

    @ گناهکار:

    :) دیگه وقتی وسط جنگل شب گیر کرده باشی (گیرم که حالا با پای خودت هم رفته باشی) ماشین دیگه مهم نیست. فدای راحتی‌ات و فدای شادی و سرخوشی یک شبت می‌شه ماشین

    :)

  13. اکتبر 14, 2008 در t 5:36 ب.ظ | #13

    نميدونم از اين پست شما گله كنم يا تشكر، ناله كنم يا شادي، اشك داشته باشم يا خنده و در آخر … سپاسگذارم براي اينكه من را ياد خاطرات بينهادي كه شيريني آن را اكنون احساس ميكنم و آرزوي آن را در آينده دارم.

    Thank You

  14. اکتبر 14, 2008 در t 6:03 ب.ظ | #14

    @ MXMG:

    خواهش می‌کنم :) امیدوارم در کل حس منفی‌ای نبوده باشه برات.

    :)

  15. اکتبر 15, 2008 در t 5:42 ق.ظ | #15

    چه حالی میده!

  16. اکتبر 15, 2008 در t 2:41 ب.ظ | #16

    @ سعید:

    بی‌نظیره

  17. MeŤi
    اکتبر 16, 2008 در t 10:06 ق.ظ | #17

    حتی می ترسیدم که سرم رو از توی چادر بیارم بیرون تا ببینم که صدا از کجا می آد . 8 ساعت منتظر دیدن اولین اشعه آفتاب بیدار موندم.

  18. اکتبر 16, 2008 در t 6:42 ب.ظ | #18

    من نیز دلم می خواهد
    واقعاً زیبا بود ….

    منم می خوام

  19. اکتبر 16, 2008 در t 7:19 ب.ظ | #19

    @ پدرام:

    ممنون. پایه بودی می‌ریم جنگل‌نوردی :)

  20. اکتبر 19, 2008 در t 10:53 ق.ظ | #20

    سلام دوست عزيز وبسایت شمارا بازديد کردم وبسایت بسيار پر محتواي داريد من مي خواستم از شما در خواست کنم که امکان تبادل لينک با ما و جود دارد يا خير در صورتي که مايل بوديد سايت ما را با نام اخبار ايران و جهان لينک کنيد ما را با خبر کنيد در کمترین زمان لینک شما قرار خواهد گرفت اميد وارم اين شروع يک همکاري بزرگتر باشد موفق و پيروز باشيد
    با تشکر
    لطفا من را از طریق فرم تماس با ما با خبر کنید

  1. هنوز دنبالکی دریافت نشده.